درباره

تخت

حال مادر اصلاً خوب نبود و بالطبع ما هم اصلاً سرحال نبودیم.یک هفته ای بود که در بیمارستان بستری بود و خواهر و پدرم به نوبت پیشش می ماندند، آخر هفته دو روز از مدرسه مرخصی گرفتم که بتوانم من هم در بیمارستان کنارش بمانم.امشب نوبت من بود و حدود ساعت شش غروب با خواهرم جابه جدا شدیم، مادر در اتاقی که چهار تخت داشت بستری بود و خوشبختانه تخت کناری اش هنوز خالی بود ، پیش خودم فکر کردم امشب را می توانم کمی روی تخت دراز بکشم.

هر کار کردم شام چیزی نخورد و همین هم باعث شد من هم میلی به غذا نداشته باشم و ظرف غذا را همانطور دست نخورده روی یخچال بگذارم.در همین زمان بود که ویلچری که پیرزنی روی آن نشسته بود به همراه چند نفر وارد اتاق شدند، پیرزن که لباسی محلی به تن داشت به همه ما که در اتاق بودیم سلام کرد و با همان لهجه زیبای محلی حال و احوالی کرد.

وقتی او را روی تخت خواباندند صحنه ای بسیار دلخراش دیدم، دست ها یش را با باند محکم به میله های کنار تخت بستند و آمپولی در سرمش تزریق کردند و رفتند.جرات نداشتم که بگویم چرا این پیرزن را اینگونه اذیت می کنید؟ مگر می شود با مادر اینگونه رفتار کرد، وای بر ما اگر فرزندانی خوب نباشیم.

حدود ساعت دو نیمه شد بود که با صدایی که می گفت پسرم ، بیدار شدم.مادر در خواب بود ولی در چهره اش می شد درد را فهمید، به زور داروهای مسکن و خواب آور حدود دو ساعتی بود که چشمانش بسته بود.این صدا از طرف پیرزن بود، تا بالای سرش رفتم گفت پسرم بیا کمی به من کمک کن.

اولش خجالت کشیدم ولی وقتی دیدم همراهش نیست به او گفت صبر کن حاج خانم، تا همراهتان را صدا کنم، در راهرو هرچه چرخیدم اثری از خانمی که همراش بود نیافتم، وقتی برگشتم با نگاه ملتمسانه ای گفت ، پسرم اهل کدام روستایی ؟ در جواب گفتم روستایی نیستم ولی مدتهاست در فلان روستا درس می دهم.در جوابم گفت آنجا که خیلی دور است حتماً آنجا خانه گرفته ای، لبخندی زد و گفت من هم خانه ام را در روستا به معلم ها اجاره داده بودم.

همین گفت و گو کوچک باعث شد خجالتم بریزد و نشستم پای صحبتش، هرچه از روستا و زندگی در آن  را برایم تعریف می کرد تجربه اش را کم و بیش داشتم.و یا حداقل از نزدیک دیده بودم.شاید حدود یک ربعی با من صحبت کرد و بعد گفت پسرم می شود دستم را باز کنی ، درد گرفته است می خواهم یک لیوان  آب بخورم.

باز هم رویم نشد که بپرسم چرا دست هایت را بسته اند، پیرزنی با این همه مهربانی چرا باید اینگونه با او رفتار شود.دستهایش را باز کردم و کلی دعایم کرد و کلی هم مادرم را دعا کرد تا شفا یابد ، من هم لیوان آبی به او دادم و از این کمکی که کرده بودم حس خوبی داشتم.

حدود نیم ساعت بعد با سروصدایی بسیار بیدار شدم ، بنده خدا مادرم هم بیدار شده بود .صدا از همان تخت پیرزن می آمد، وقتی بلند شدم و اوضاع را دیدم باور نمی شد که این همان پیرزنی است که با من صحبت می کرد، فقط می گفت برویم خانه خودمان من اینجا نمی مانم ، من اصلاً خانه جاری را دوست ندارم، مگر ندیدی چقدر به من بی حرمتی کرد.

خانمی که بعدها فهمیدم دختر بزرگش است با تمام توان می خواست آرامش کند ولی نمی توانست ، قدرت بدنی پیرزن بیشتر بود ، کار به جایی کشید که خودش از تخت پایین آمد و با همان حالت خمیده اش به راه افتاد و چون دید دستش سرم است بی محابا آنژیوکت را از دستش درآورد. خون از دستش حاری شد و بخش عمده ای از لباسش هم خونی شد.من دست وپایم را گم کرده بودم و سریع پرستارها را صدا کردم و آنها هم به کمک دو نفر از خدمات توانستند پیرزن را به تخت برگردانند و به هر زحمتی بود سرمش را وصل کنند.

پیرزن آرامتر شده بود و چیزی نمی گفت و دخترش با چشمانی گریان شروع کرد به بستن دست های مادرش به تخت.پیرزن به خواب رفت و همراهش رو به من کرد و با چشمانی اشک بار گفت : خواهش می کنم دیگر دستان مادرم را باز نکن، دیدی که چه کار می کند.تا خواستم چیزی بگویم گفت :مادرم گفت که شما دستش را باز کرده ای و کلی هم برایت دعا کرد ولی مادر من دچار آلزایمر است و گاهی دچار فراموشی می شود و خود را در گذشته تصور می کند.

حدود ساعت ده صبح بود که پدرم آمد و من داشتم می رفتم که پیرزن مرا صدا کرد و گفت : خانه که رفتی به اوستا ممد بگو حتماً برای مالها علف بریزد ، خودت هم نمی خواهد ظرف های ناهارت را بشویی ،خودم برایت تمیزشان می کنم. فقط بیا دستم را باز کن تا از این تخت خلاص شوم.

پدرم با تعجب نگاه می کرد و دختر پیرزن هم با ناراحتی نظاره گر بود، چون دیشب گفته بودم من هم در روستا خانه ای اجاره کرده ام در ذهنش به گذشته برگشته و فکر می کند من هم در خانه او هستم. جلو رفتم و گفتم : حاج خانم نگران نباش، به اوستا ممد می گویم تا برای مال ها غذا بریزد.ولی شما روی همین تخت باش ،من حواسم به خانه هست.

 

عکس

شش ماه پس اندازم را که با زحمت بسیار آن را جمع کرده بودم و حدود سی و پنج هزار تومان شده بود را در جیبم گذاشتم و به خیابان ناصرخسرو رفتم تا یک دوربین عکاسی بگیرم.کلی در خیابان ناصرخسرو و صوراسرافیل بالا و پایین رفتم تا دوربین مورد نظرم را پیدا کنم. یا خیلی معمولی بودند و یا خیلی گران.

بعد از تمام شدن گشت و گذارم بین دو گزینه ماندم.YASHIKA MF2 یا ZENIT 122 اولی دوربینی بود با کیفیت خوب و کارکردی بسیار ساده که بیشتر برای کارهای روزمره و عکس های خانوادگی مناسب بود. ولی دومی کمی حرفه ای تر بود ولنز آن قابلیت تنظیم داشت .اولی ساخت ژاپن بود و دومی روسی بود. می دانستم که محصولات کشور ژاپن خیلی مرغوب هستند ولی  دوربین روسی هم خوب به نظر می آمد.

دوربین ZENIT 122 گرانتر بود و با یک سه پایه و یک محافظ لنز UV  حدود چهل هزار تومان می شد.تصمیم خودم را گرفتم و هرچه پول همراه داشتم را برای خرید آن پرداختم.مانند کودکان از داشتن دوربین خیلی ذوق زده شده بودم .وقتی در خانه پدرم دوربین را دید،آن را تایید کرد و همین خیالم را راحت کرد. پدرم سالها با لوبیتر عکس های بسیار زیبایی گرفته بود.

مدتی طول کشید تا کار با آن را یاد گرفتم ، چقدر فیلم ها که سوخت و چقدر عکس هایی که تار شد و ….. دوربین شده بود جزء لاینفک من، مخصوصاً در روستا و هنگام پیاده روی در کوه و دشت، هر موضوعی که برایم جذاب بود را با دوربین ثبت می کردم.در کتابی خوانده بودم که عکس زیاد بگیرید ولی زیادی عکس نگیرید.

روز آخر مدرسه ها بود و از هفته بعد شروع امتحانات، از قبل پیش خودم فکر کرده بودم که یک عکس یادگاری با کل بچه های مدرسه بگیرم، برای همین سه پایه را هم همراه خودم آورده بودم، بچه ها تا به حال دوربین و سه پایه را همراهم ندیده بودند و همین کنجکاوی کودکانه شان را تحریک کرده بود و از من بسیار می پرسیدند و من هم جواب می دادم بعداً خواهم گفت.

با هماهنگی مدیر در زنگ آخر همه بچه ها را در حیاط در دو ردیف ایستاده و نشسته  منظم کردم و دوربین را که روی سه پایه  بسته  بودم را با توجه به زاویه و نور تنظیم کردم . به طوری که بچه ها همه رو به نور بودند و من پشت به نور.تعداد بچه ها زیاد بود و من هم مجبور بودم بیشتر فاصله بگیرم تا همه در کادر باشند.

دوربین را تنظیم کردم و یک عکس گرفتم ولی چون فاصله با بچه ها زیاد بود صدای شاتر را نشنیدند و هنوز فکر می کردن که من در حال تنظیم دوربین هستم. در همین حین فکری به ذهنم خطور کرد که چرا خودم در عکس نباشم. بعد از تنظیم لنز ،تایمر مکانیکی را فعال کردم و خودم را آماده کردم تا بعد از فشردن تکمه شاتر به خاطر فاصله زیاد تا بچه ها به حالت دو  به سمت آنها بروم ،چون در غیر این صورت در عکس خوب نمی افتادم.

با صدای بلند به بچه ها گفتم حاضر باشید موقعیت خودم را در کادر پیش بینی کردم  و تکمه شاتر را زدم و به  سرعت به سمت بچه ها دویدم . ولی با صحنه ای عجیب مواجه شدم. همه بچه ها ناگهان با ترس و دلهره شروع کردند به فرار کردن و این طرف آن طرف رفتن.وضعیت خیلی به هم ریخته شد و از هر طرف صدای فریادی می آمد و همه در حال دویدن بودند.

وسط حیاط مدرسه ایستاده بودم و هاج و واج فقط نظاره گر بودم.صحنه ها همچون فیلم ها با دور آهسته از جلوی چشمانم می گذشت. یکی داشت از روی نرده های دیوار مدرسه می پرید، آن یکی چنان شیرجه ای رفت تا حالت خیز سه ثانیه بگیرد، مبصر کلاس سوم هم یکی از بچه های کلاس اولی را که پاهایش مشکل داشت را به زیر بغل گرفته بود و داشت به سمت در مدرسه می دوید.

خوب شد که مدیر که شاهد این واقعه از پشت پنجره دفتر بود آمد و با صوتی که همیشه به گردن آویخته داشت وضع را تا حدی آرام کرد.همه بچه ها برگشتند و در این بین من بودم که هنوز به حالت عادی برنگشته بودم، مانده بودم که چرا بچه ها فرار کردند ، مدیر مبصر کلاس سوم را خواست و گفت چرا اینقدر بی نظمی کردید ، با اینکار  عکس همه شما خراب افتاد.

دانش آموز با حالتی ما بین تعجب و ترس گفت :آقا اجاز آنطور که آقای دبیر به سمت ما فرار کرد همه فکر کردیم حتماً اتفاق خطرناکی خواهد افتاد و ما هم فرار کردیم.من با عصبانیت پرسیدم کدام خطر من فقط شاتر را زدم و برای رسید به موقع به سمت شما دویدم.بنده خدا دانش آموز پرسید آقا اجازه شاتر چیه؟

من ماندم و نگاه معنی دار دانش آموز وخنده های تمام نشدنی آقای مدیر .

مستمر

آنقدر در جیبم لرزید که مجبور شدم همان داخل اتوبوس آنهم با ازدحام زیاد پاسخ دهم.شماره نا آشنا بود . خانمی بود که خیلی مودب حرف می زد.مشخصاتم را کامل گفت حتی تا شماره ملی.با تعجب پرسیدم از کجا تماس می گیرید.با همان ادب عذرخواهی کرد و گفت از انتقال خون مزاحم می شوم.

سه ماهی  از آخرین اهدا خونم گذشته بود.واقعیت امر کمی ترسیدم که شاید در خونم چیزی مشاهده شده که خبرم کردند.تاکید خانم هم برای رفتن هرچه سریعتر به مرکز انتقال خون این شک را در من بیشتر کرد. پرسیدم چرا با من تماس گرفته اید آیا مشکلی به وجود آمده؟ گفت خیر فقط به خون شما نیاز مبرم داریم.

اولین ایستگاه از اتوبوس پیاده شدم و یک ماشین دربست گرفتم و رفتم مرکز انتقال خون.در قسمت پذیرش تا نامم را گفتم سریع کارهایم را انجام دادند و بدون نوبت  به پزشک معرفی شدم.معاینات دقیق انجام شد.جالب اینکه در تمام این مدت مسئول پذیرش کنارم بود و کیسه خون را خودش گرفت و یک راست رفتیم به اتاق خونگیری و روی صندلی مخصوص نشستم.

کنار دستم جوانی بود که تازه کارخون گیری اش شروع شده بود .مسئول پذیرش به مسئول خونگیری تاکید بسیار کرد که حتماً روی کیسه من نام و نام خانوادگی که اعلام کرد نوشته شود.قبل از انجام خونگیری مشخصات گیرنده روی کیسه خون با ماژیک آبی نوشته شد.

از آقایی که کار خونگیری مرا انجام می داد پرسیدم چرا این بار نام گیرنده را روی کیسه نوشتید.جواب داد این بار اورژانسی است و این خون خیلی سریع باید به دست مصرف کننده خاص خود برسد.در ادامه از من پرسید با شما تماس گرفتند . وقتی جواب مثبت دادم جوان کنار دستی ام با حالت تعجب پرسید مگر برای گرفتن خون هم تماس می گیرند؟

آقای  مسول خونگیری جواب داد اگر اهدا کننده مستمر باشید تماس می گیرند.جوان گفت خوب من هم مستمر هستم و این نهمین باری است که خون می دهم.مسئول خونگیری رو به من کرد و گفت شما تا به حال چند بار خون داده اید :گفتم حدود پانزده سال و هر سال حداقل سه بار خون اهدا کرده ام.حسابش از دستم در رفته. رو به جوان کرد و گفت اهدا کننده مستمر یعنی این آقا که حدود۴۵بارخون اهدا کرده اند.

در ادامه توضیح داد.در موارد خاص ،انتقال خون با افرادی که به خون آنها مطمئن است در مواقع ضروری تماس می گیرد.بعضی از بیماری ها و ویروس ها دوره نهفته دارند و باید مدتی حدود یک سال بگذرد تا خودشان را بروز دهند.به من اشاره کرد و گفت چون ایشان سالیانه به طور منظم خون اهدا می کنند در مورد نبودن ویروس های نهفته در خونشان مطمئن هستند و به همین خاطر با ایشان تماس گرفته اند.و با لبخندی از من تشکر کرد.

من هم کمی به خودم گرفتم و به جوان گفتم پسرجان خیلی مانده تا اهدا کننده مستمر بشوی، من سالهاست که در این راهم و توانسته ام به اینجا برسم.در همین حین مردی که سنش حدود پنجاه یا شصت سال بود و در تخت انطرف تر در حال اهدای خون بود نگاهی به من کرد و گفت: پس شما اهدا کننده مستمر هستی، با لبخند تایید کردم و سپس او هم به من آفرین گفت.حس خوبی داشتم و خودم را قهرمانی بی بدیل فرض کردم.

آن جوان زودتر از من کارش تمام شد و رفت و وقتی کار من هم تمام شد و رفتم در اتاق کناری تا تغذیه را بخورم ،آن مرد میانسال را دیدم. کنارش نشستم و با لبخندی پرسیدم حاج آقا بار اولتان است که اینجا می آیید.او هم با لبخندی گفت نه ، از بیست سالگی سالی سه یار خون اهدا می کنم.شرمنده شدم و وقتی سنش را گفت بیشتر شرمنده شده. او پنجاه و چهار سال داشت و با یک حساب سرانگشتی یعنی حدود ۱۰۰بار.

موقع خداحافظی رو به من کرد و گفت آفرین بر اهدا کننده مستمر جوان و من هم با خجالت گفتم شما خیلی خیلی مستمرترید.و از این جمله من هر دو به خنده افتادیم.

آقا اجازه

خانه ای که در آن سال برای بیتوته کردن اجاره کرده بودیم.تقریباً کنار روستا بود .مقابلش دره ای بود سرسبز و پر درخت و بیشتر درخت هایش گیلاس بود و ما هم فقط منتظر تابستان بودیم ،کنارش خرابه های حمام قدیمی و تا نزدیک ترین خانه حدود پنجاه متری فاصله بود.جای دنج و با صفایی بود.در  روزهای ابتدایی پاییز که هوا اجازه می داد ،موکتی را بیرون خانه پهن می کردیم و از دیدن مناظر روبرو که بسیار زیبا بود حظ می بردیم.

بعد از مدرسه به همراه حمید و سیدوحید که در آن سال با آنها هم اتاق بودم به سمت خانه به راه افتادیم.باران سختی می آمد و علاوه بر خیس شدن  ،کفشهایمان هم به شدت گِلی شده بود.و گِل تا بخش های عمده ای از شلوارمان هم بالا آمده بود.بعد از چندسالی که در روستا بودم هنوز درست راه رفتن در کوچه ها و مسیرهای گِلی را نیاموخته بودم .کفش و شلوار روستاییان را که نگاه می کردم یک صدم کفش و شلوار من گِل نداشت.

در خانه را که باز کردیم وضع به هم ریخته اتاق خبر از اتفاق بدی می داد.وسط اتاق ردپایی بود گِلی.چشمی چرخاندیم تا ببینیم آیا چیزی از اتاق کم شده یا نه،که حمید با دست محل ضبط صوت را نشان داد که خالی بود.یک ضبط صوت (SONY D1) داشتیم که بیشتر از رادیوی آن استفاده می کردیم.و هر از گاهی هم شجریان و شهرام ناظری بود که گوش می دادیم.با بررسی های بیشتر فهمیدیم که تنها مورد سرقت شده همین ضبط صوت بود.

سید وحید شروع کرد به بررسی جای پاها  و بعد از مدتی کنکاش کارآگاهانه نتیجه را به این صورت اعلام کرد:

نوع کفش=چکمه .چون آجهای باقی مانده بر روی گِل مربوط به چکمه بود.البته هشتاد درصد مردم روستا در روزهای بارانی از چکمه استفاده می کنند و این موضوع زیاد کمکان نمی کرد.

محل ورود=پنجره ی کوچکی که بالای در قرار داشت.چون هیچ جای دیگری باز نبود و به زور هم باز نشده بود و تنها جایی که قفل وبست نداشت همان پنجره بود.

سن سارق=بین ده تا پانزده سال ،چون جثه ای که از آن پنجره عبور کرده بود نمی توانست بزرگ تر از این سایز باشد.

تعداد سارقین=احتمالاً دو نفر چون یک نفر باید کشیک بیرون را می داده و برای ورود هم به نفر اصلی کمک می کرده.

بعد از بررسی تحقیقات سیدوحید و تبادل نظر بین ما به این نتیجه رسیدیم که این سرقت یک حرکت کودکانه توسط دانش آموزان بوده و قطع به یقین بیشتر جنبه کنجکاوی داشته تا شرارت.به همین خاطر تصمیم گرفتیم که قضیه را مسکوت نگاه داریم و غیر مستقیم وارد عمل شویم.

از فردای آن روز هر کداممان در کلاس که وقت پیدا می کردیم با بچه ها صحبت می کردیم ویک جوری بحث را به سمت رفتارهای ناشایست و عواقب آن می کشاندیم.البته من کمتر وقت می کردم و از همه بیشتر حمید بود که سر کلاس ها موعظه می کرد.چون هم نطقش خوب بود هم بچه ها بسیار دوستش داشتند.ضمناً از ما هم خیلی باسوادتر بود چون خیلی اهل مطالعه بود.

روز سوم که به خانه برگشتیم مقابل در خانه ضبط صوت را نایلون پیچ شده دیدیم و کاغذی روی آن که فقط نوشته بود

آقا اجازه ببخشید.

پرواز

هواپیما در ابتدای باند قرار گرفت.بعد از مکثی شروع به حرکت کرد و خیلی سریع سرعتش زیاد شد. چشمم را از کنار پنجره تکان نمی دادم. ناگهان احساس سبکی کردم و دیدم چقدر زیبا داریم از این زمین زمینی جدا می شویم و به سوی آسمان آسمانی می رویم.جداشدن بسیار لذت بخش بود و در بیکرانه ها بودن لذت بخش تر.

مسیر پرواز را می دانستم.باید بعد از حدود سه یا چهار دقیقه چرخشی کامل به سمت چپ می کردیم ودر ادامه پرواز به سمت شرق ادامه می یافت.از کودکی عاشق پرواز بودم و هنوز هم هستم. هنوز در این زمینه مطالعه دارم و بسیاری از کریدورهای پروازی را می دانم.

حدود شش دقیقه ای  گذشت که هنوز ما مستقیم به سمت غرب پرواز می کردیم. مشکوک شدم. کاملاً بر خلاف جهت اصلی در حال پرواز بودیم.یعنی در اصل داشتیم از مقصد دور می شدیم.به دیگران نگاه کردم. همه مسافران در کمال آرامش نشسته بودند و هیچ کس حتی ذره ای هم نگران نبود.

مهماندار را صدا کردم. و از او علت را جویا شدم که چرا مسیر تغییر کرده است.وچرا ما در خلاف جهت اصلی  در حال پرواز هستیم؟ بنده خدا چیزی نمی دانست، خانم جوانی بود و فکر کنم تازه استخدام شده بود. رفت تا از سر مهماندار  بپرسید. هنگامی  که برگشت صورتش مانند گچ سفید شده بود.ترس به وضوح در او قابل مشاهده بود.با چشم به من اشاره کرد که چیزی نگویید  و رفت به سمت انتهای هواپیما.

فهمیدم مشکلی به وجود آمده. ولی هنوز علت را نفهمیده بودم. حواسم را بیشتر جمع کردم .هنوز در حال اوج گیری بودیم .هواپیما برای رسیدن به ارتفاع مورد نظر با تمام قدرت باید از موتورهایش استفاده کند.کم شدن توان موتور را از روی صدایش فهمیدم. دانستم که مشکل کمی بیشتر از آن چیزی است که فکر می کردم.اینجا و در زمانی که هنوز به سقف پروازی نرسیده ایم کم کردن توان موتور معنی خوبی نداشت.

کاملاً می فهمیدم که خلبان در تلاش است که به سمت راست بچرخد تا حداقل به باند برگردد ولی نمی شد. ناگهان صدای موتور سمت راست خیلی کم شد، یکی از مسافران فریاد زد :موتور این طرف خاموش شده. غوغایی به پا شد و ترس به همه حمله ور شد. مهماندار نتوانست آرامشان کند.و این ترس در کل هواپیما رخنه کرد.هنوز خیلی ها جدی بودن قضیه را نفهمیده بودند.و فقط در موجی که راه افتاده بود سرو صدا می کردند.

بلندگو به صدا درآمد و کاپیتان گفت:

مسافران گرامی ،مشکل بسیار کوچکی در هواپیما به وجود آمده که جای نگرانی ندارد.آرامش خود را حفظ کنید و در جای خود بنشینید.انشالله مشکل برطرف خواهد شد.

در همین حین هواپیما به سمت راست چرخید و این اتفاق موجب ترس بسیار مسافران شد. بسیاری را دیدم که گریه می کردند و عده ای هم داد و بیداد و تعدادی هم دعا و . . . . جو بسیار ملتهب بود و ترس موج می زد در این فضا

فهمیدم که خلبان با کم کردن توان موتور سمت راست چرخش را انجام می داد.بعد از یک چرخش سیصد و شصت درجه، موتور سمت راست به حالت اول برگشت و هواپیما به صورت افقی درآمد و هواپیما حالت تعادل به خود گرفت.

بلندگو  روشن شد و خلبان از ما خواست که کمربند ها را ببندیم و مراتب ایمنی را رعایت کنیم. چیزی که زیاد تکرار می کرد حفظ آرامش بود و دعا

بیشتر نگران فرود بودم چون زمان بلند شدن، شرق به غرب بلند شدیم و این یعنی، باد جهتش غرب به شرق است و هواپیما برای Take Off و Landing   نیاز به باد مخالف دارد. با این جهت که حالا به سمت باند می رویم باد موافق ماست. و این یعنی کوبیده شدن هواپیما روی باند.کار خلبان در این مواقع بسیار بسیار سخت است و هواپیمای ما هم که مشکل اصلی اش کنترل آن است.

سرمهماندار که مردی میانسال بود از کنارم گذشت ، صدایش کردم و به او گفتم . باد موافق را چه می کنید؟ با نگاهی متعجبانه گفت : توکل به خدا می رویم.

آسمان بسیار زیبا بود و پر از ابرهای سفید پنبه ای. دوست داشتم بر روی یکی از آنها بپرم و با دست لمس شان کنم.دوست نداشتم این قدر زود به زمین برگردم. ترسی درون خود احساس نمی کردم  چون در دو حالت ممکن که پیش خواهدآمد.هر دوی آن سود است. چه در زمین باشیم و چه نباشیم.

در تفکراتم غوطه ور بودم که دیدم زمین به ما خیلی نزدیک شده است.دانستم لحظه حساس فرارسیده است.تلاش خلبان در هدایت هواپیما ستودنی بود.بیشتر با توان موتور هدایت می کرد تا سکان ها و شهپر ها.و این یعنی تبحر بسیار.چرخش ها و لرزشها نشان از این می داد که کنترل این آهن پاره در آسمان چقدر سخت است.

حالت فرود اضطراری داشتیم .یعنی سر بین دو دست و خمیده به سمت جلو و قرار گرفتن در پناه صندلی جلویی. تکانی شدید خبر از زمین داد .آری زمین ما را پذیرفته بود. ترمز ناگهانی همه ما را به صندلی های جلویی کوفت. و درنهایت هواپیما سالم متوقف شد.

این بار افراد بیشتری گریه می کردند. گریه ای که کنترلش را نداشتند. این بار جو بسیار متفاوت بود با چند لحظه قبل.تفاوتی عمیق بین امید و ناامیدی.علت گریه ها در عرض چند ثانیه عوض شد.همه ما آن چیزی را که باید می فهمیدیدم، با گوشت و پوستمان لمس کردیم.دوست نداشتم این فضا را ترک کنم.فضایی که  پر بود از چیزهایی که نمی شود نوشت.صبر کردم همه از هواپیما خارج شوند. با اجازه سر مهماندار به Cockpit رفتم. خلبان و کمک خلبان در حال پر کردن چک لیست ها و گزارشات پرواز بودند.

وقتی سلام کردم و خلبان سرش را به سمت من چرخاند از دیدن چهره اش یکه خوردم. مردی میان سال با ریش های بلند و سفید ،چهره اش بسیار آرام بود.چند سوال تخصصی در مورد گرین دات و فلپ گیری و باد موافق پرسیدم.لبخند به لب بعد از سلامی گرم جواب سوالاتم را داد.تازه فهمیدم این خلبان استاد خلبان است.

از من پرسید کدام قسمت خدمت می کنم.گفتم معلمم و در سیستم هواپیمایی نیستم. تعجب کرد .در جواب نگاه تعجب آلودش گفتم که از کودکی عاشق پرواز بوده ام.

لبخند معنا داری زد. بعد به خاطر هدایت بسیار عالی اش و فرود متبحرانه در جهت موافق باد با این اوضاع کنترل هواپیما از او تشکر کردم.

نگاهی به من کرد و گفت: من با این هواپیما فرقی ندارم. من کاری نکردم. هدایت دست دیگری است.

نان

خسته و کوفته با کوله باری که به نظر من حدود یک تن وزن داشت ، آخر به مقصدمان که دشت نسبتاً وسیعی محصور در میان کوه های سربه فلک کشیده بود رسیدیم.حدود سه ساعتی بود که فقط سر بالا راه می رفتیم و بخش عمده ای از انرژی ام تحلیل رفته بود.ولی هر چه سخت و دشوار بود ، رسیدیم.

من که کاملاً روی چمن ها ولو شدم و قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. باز حمید و حسین و مهدی که خیلی از من سرحال تر بودند مشغول جمع و جور کردن و برپایی چادر و مقدمات اولیه اسکان بودند.اینجا بود که فهمیدم کمی باید به فکر خودم باشم و این وزن زیادم را کاهش دهم ولی خودم هم بهتر می دانم که مرد این میدان نیستم.

چادر برپا شد و مهدی هم با چند تکه چوبی که در اطراف بود آتشی به پا کرد و بساط چای مهیا شد. با خوردن چای که بسیار لذیذتر از چای های دیگر بود بخش عمده ای از خستگی ام برطرف شد و تازه سوی چشمانم باز شد و شروع کردم به لذت بردن از دیدن مناظری بدیع و چشم نواز ،تازه داشت روحم جلا می گرفت که حسین با عتاب گفت: تنبل خان  ،چایی را که خوردی زود بلند شو تا هوا تاریک نشده باید برویم دنبال هیزم.

تا به حال تجربه شب ماندن در دل طبیعت را نداشتم و اصلاً به غیر از ذغال هم با چیز دیگری آتش درست نکرده بودم.هر چهارنفر به راه افتادیم و هر کسی گوشه ای از دشت را برای کنکاش خود انتخاب کرد.من هم بعد از جستوجویی نسبتاً مفصل چند تا چوب نسبتاً درشت پیدا کردم و همه را یک جا جمع کردم و با هر زحمتی بود به بغل گرفتم و به سمت چادر به راه افتاد.

من اولین نفری بودم که رسیده بودم و وقتی به چوب هایی که جمع کرده بودم نگاه کردم پیش خودم راضی بودم که حداقل بچه ها غر نخواهند زد. انصافاً چوب های کلفت و خوبی بودند و خیلی سختی کشیدم تا آنها را به اینجا رساندم.در عوالم خودم بودم که حسین را دیدم که تقریباً یک درخت کامل را داشت کشان کشان از روی زمین می کشید ومی آورد.به درخت او نگاه کردم و به چوب هایی که آورده بودم .هنوز در شوک این منظره بودم که مهدی همانند یک وزنده بردار ،کنده ای به بزرگی خودش را بر روی دوشش داشت می آورد.

هنوز از خجالت این دو نفر در نیامده بودم که حمید با آن جسه نحیفش با یک شاخه خیلی بزرگ رسید. شاخه اش تقریباً نصف یک درخت بود.تحمل نگاه های پر معنایشان را نداشتم و برای فرار از این موقعیت گفتم پس تبر را به من بدهید تا این چوب ها را ریز کنم. فکر کنم این حرفم خیلی متعجبشان کرد که کلی خندیدند و مهدی دستی بر دوش هایم زد و گفت : دلاور ،خسته نباشی.

تاریکی فرا رسید و همه جا در ظلمت فرو رفت. آنقدر تاریک بود که کمی خوف کردم ولی با بودن بچه ها مطمئن بودم اتفاقی نخواهد افتاد.مهدی باطری موتورش را آورده بود و یک لامپ کوچک که بالای شاخه درخت آویزان کرده بود کورسوی نوری برای دیدن حداقلی ایجاد کرده بود.

حسین کنسروها را که برای شام آورده بود روی دیگی که کاملاً گل اندود کرده بود روی آتش جوشاند و در هوایی مطبوع و سکوتی خاص و نوری کم ،همه چیز برای صرف یک شام به یادماندنی آماده بود.حسین بعد از باز کردن کنسروها رو به من کرد و گفت ، نان ها را بیاور که خیلی گرسنه ایم.

نگاه معنی داری به حسین انداختم و گفتم ، کدام نان؟با خنده گفت اذیت نکن که الآن اصلاً وقت شوخی نیست.در جوابش گفتم شوخی ندارم من که نان ندارم. مهدی به من گفت مگر قرار نبود آن سفره نان را تو بیاوری ، مرد مومن نانها را مگر دانش آموز نیاورد خانه و من در سفره کاملاً بسته بندی اش کردم.

تازه به عمق فاجعه پی بردم ، با لبخندی گفتم ببخشید فکر کنم یادم رفت و جا گذاشتم.حمید با عصبانیت گفت خوب حالا چه کنیم. ام شب هیچی فردا صبحانه و ناهار و شام چه خاکی تو سرمان بریزیم.از گرسنگی به کجا پناه ببریم. مگر می شود برگشت روستا و نان آورد.حواست کجاست دبیر ریاضی!!!!!

در هر صورت کنسرو ها را خالی خالی با غضب خاصی خوردند و هر قاشقی که بالا می رفت همراهش نگاه سنگینی به من بود.خدا مهدی را حفظ کند با چایی های پی در پی اش کمی اوضاع و احوال را بهتر کرد.و کنار آتش بحث و گفتگو و یادآوری خاطرات و… باعث مقداری فراموشی از موضوع نان شد.

نمی دانم ساعت چند بود که خوایدم ولی هرچه بود خیلی دیر بود که به همین خاطر دیر هم بیدار شدم.بچه ها صبحانه را آماده کرده بودند و من در کمال تعجب مقداری نان وسط سفره دیدم. تا خواستم بپرسم حسین گفت شاهکار جنابعالی در نیاوردن نان ما را به چه کارهایی وادار کرد.یک ساعت راه رفتم تا به گله گوسفندی رسیدم و از چوپانش این مقدار نان را گرفتم.

هرچقدر شام خاطره تلخی بود ولی صبحانه واقعاً در آن هوای دلپذیر ومناظر زیبای اطراف که در نور صبحگاهی خورشید همچون بلور می درخشید به یاد ماندنی شد.

از آن روز به بعد در هر جایی که می رفتیم من مسئول نان بودم و هرکس و ناکسی هزار بار به من یادآوری می کرد که فراموش نکنم.کلاً برای مدت مدیدی سوژه بین همکاران بودم.

قرص

داخل دفتر کنار بخاری در حال گرم شدن بودیم که یکی از بچه ها با هیجان وارد دفتر شد و گفت آقا اجازه آمبولانس آمده تو حیاط مدرسه .به همراه مدیر که کاملاً تعجب کرده بود به حیاط مدرسه رفتیم ،برفی که چند ساعتی بود شروع شده بود همه جا را کاملاً سفید کرده بود.

راننده از داخل آمبولانس پیاده شد و بعد از سلام مهلت نداد مدیر چیزی بگوید و سریع پرسید کل مدرسه چند نفر هستند.مدیر که هنوز از حالت تعجب خارج نشده بود پرسید چرا ؟ و راننده در پاسخ گفت باید به تعداد بچه هایتان به شما قرص ویتامین D بدهم.فقط سریعتر بگویید که تا جاده به خاطر این برف بسته نشده بتوانم به شهر برگردم.تا مدیر قرص ها را گرفت و آقای راننده هم در حال نوضیح بود ،بچه ها را به داخل کلاس هدایت کردم.

زنگ آخر با کلاس اول داشتم وچون درسم کمی جلو بود درخواست مدیر را قبول کردم و قرار شد من به بچه ها قرص ها را بدهم.ورق های قرص بیست تایی بود. سه ورق برای همه بچه های مدرسه کفایت می کرد.آقای مدیر تاکید داشت که همه حتماً باید قرص را بخورند و کسی نباید جا بیافتد.

مبصر های کلاس را خواستم و به آنها گفتم از هر کلاس دو نفر را پیش من بفرستند و بعد از برگشتن این دو نفر ، دو نفر بعدی را بفرستند . از همکاران هم خواستم تا حدود یک ربع به من وقت بدهند  و به کلاس نروند تا این کار را انجام دهم.

چون می دانستم قرص ویتامین D را باید با آب زیاد خورد و همچنین بیرون هم هوا خیلی سرد بود، به آبدارخانه رفتم و به مبصرها گفتم بچه ها را به آنجا بفرستند. مدرسه سه کلاس داشت که در هر کلاس حدود بیست نفر بودند.

سری اولی که آمدند فقط مات و مبهوت مرا نگاه می کردند. نفری یک قرص کف دستانشان گذاشتم و گفتم با یک لیوان کامل آب بخورید.هر شش نفر به صف و مرتب بدون هیچ مشکلی قرص هایشان را گرفتند و با یک لیوان آب خوردند ، فقط موقع رفتن یکی با کمی ترس پرسید آقا اجازه این قرص چیه؟ گفتم سر کلاس به همه توضیح خواهم داد.

سری بعدی که آمدند چون از نفرات قبلی موضوع را متوجه شده بودند کمی بیشتر مضطرب بودند، حتی یکی از آنها گفت آقا اجاز ما نمی خوریم ،می ترسیم بلایی سرمان بیاید . نگاهی به او انداختم و گفتم پسرجان این قرص هایی که من به شما می دهم حتماً به نفعتان است. بخورید بعد بروید سر کلاس ،وقتی به کلاس آمدم توضیح خواهم داد.

سه سری اول همه با اضطراب و نگران بودند .حتی یک بار یکی قرص را نخورده بود و برای اینکه مرا گول بزند فقط آب خورده بود و اگر نفر پشت سری او به من نمی گفت متوجه نمی شدم.ولی از سری چهارم به بعد دیگر در چهره بچه ها اضطراب و نگرانی نبود.همه شاد و خندان می آمدند و قرص هایشان را می خوردند و به چشمانی که در آن پر بود از تشکر به من نگاه می کردند و می رفتند.

این بار آن تعجب و نگرانی به من منتقل شد که چرا اینقدر این بچه ها با فراغ بال این قرصی را که نمی دانند چیست می خورند.سری آخر بود که از یکی از بجه ها پرسیدم می دانی این قرصی که به شما می دهم چیست ؟لبخندی زد و گفت آره آقا می دانم.پیش خودم فکر کردم این بچه ها در این روستای دورافتاده از کجا قرص ویتامین D را می شناسند و حتی اگر هم بدانند چیست ،چرا اینقدر برای خوردنش اشتیاق دارند.

از او پرسیدم این قرص چیه ؟ گفت آقا اجازه   «قرص زرنگ کننده»

هرکاری کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم  و دوباره از او پرسیدم از کجا فهمیدی؟گفت اقا اجازه محسن به ما گفت و همه بچه ها از محسن شنیدند.محسن دانش آموزی بود خیلی فعال و در مدرسه از بوفه گرفته تا مراسم صبحگاهی بر عهد ه او بود ولی ریاضی اش اصلاً خوب نبود.همیشه از من می پرسید چه کار کنم که ریاضی ام خوب شود و هر راهکاری به او می گفتم انجام نمی داد و نمره اش اصلاً تغییر نمی کرد.

خوشبختانه زنگ آخر با کلاس محسن درس داشتم. بعد از حضور و غیاب ،از او پرسیدم چرا گفتی من قرص زرنگ کننده به شما داده ام.خیلی راحت از سرجایش بلند شد و گفت آقا اجازه مگر شما جلسه قبل نگفتید که باید یک فکر اساسی برای درس همه شما بکنم. چقدر خوب که به همه ما قرص زرنگ کننده دادید.آقا اجازه می شود به من که خیلی تنبل هستم دو تا دیگر هم بدهید .

من ماندم و محسن و کلاس و ریاضی و ویتامین D

 

سیمان

یک ساعت نیم انتظار در کنار پاسگاه و عبور نکردن حتی یک ماشین به دلیل بسته بودن جاده به شدت کلافه ام کرده بود.افسرنگهبان پاسگاه که مردی میانسال بود کنارم آمد و گفت پسر جان جاده به خاطر ریزش مسدود شده و حداقل تا دو ساعت دیگر خبری از ماشین نیست.بیا داخل اتاقک تا کمی استراحت کنی.بلافاصله قبول کردم چون واقعاً خسته شده بودم.هوا تاریک شد و هنوز خبری از ماشین نبود.دو تا سرباز که آنجا بودند سفره ی شام را پهن کردند و سه تا کنسرو لوبیا را که آماده کرده بودند آوردند.تا خواستیم شروع کنیم.صدای توقف ماشین توجه همه مان را به خودش جلب کرد.

تریلی هجده چرخی بود که از مسیر شاهرود آمده بود و می خواست عبور کند که سربازها جلویش را گرفتند و گفتند که جاده بسته است.از پشت پنجره دیدم که راننده که مرد مسنی بود پیاده شد و بعد از گفت و گویی با سربازها دوباره سوار شد.در همین لحظه بود که یکی از سربازها مرا صدا زد و گفت بدو که این ماشین می خواهد برگردد شاهرود ،با آن برو

بعد از تشکر فراوان از آنها سوار شدم .راننده اوایلش حرف نمی زد ،چون اعصابش خراب بود. ولی بعد از حدود یک ربع  به خودش گفت حتماً خیری بوده ،فردا می روم.اخلاقش خوب شد و شروع کرد به صحبت کردن.

راننده ها معمولاً از خاطراتشان می گویند.او هم خاطره ای تعریف کرد از بریده شدن ترمزش دریکی از سفرهایش.چنان جذاب تعریف می کرد که سراپا گوش بودم.

داخل شهر بودم و ساعت حدود دو نصفه شب بود.به تقاطع رسیدم و هرچه بر پدال ترمز فشار آوردم اثر نکرد. شروع کردم به دنده معکوس دادن.قصد رفتن به راست داشتم ولی امکانش نبود و مجبور شدم مستقیم بروم. تقاطع را با ترس زیاد رد کردم .سرعت کمی کمتر شده بود ولی مشکل بزرگ بن بست بودن خیابان بود. انتهای خیابان باغی بود که به رودخانه منتهی می شد.برای توقف کامل حداقل پنجاه متری لازم بود و فاصله ماشین تا درب باغ بیست متر بود.چشمانم را بستم.صدای برخورد ماشین را که شنیدم.چشمانم را باز کرد.در قفل نبود و باز شده بود.روبرویم خانه بود .نمی توانستم فرمان را به سمتی بچرخانم.چون راه وسط باغ باریک بود واطراف هم پر درخت.

با برخورد به نرده های تراس ماشین متوقف شد.صاحبخانه  وقتی آمد و صحنه را دید کاملاً یکه خورده بود.مدتی طول کشید تا سرحال شود.و آن موقع بود که تازه یادش آمد داد و بیداد کند و . . .

آنقدر زیبا توصیف می کرد که کاملاً احساس می کردم که آنجا هستم.

چیزی تا شاهرود نمانده بود  که ناگهان باران شدیدی شروع شد .سراسیمه ماشین را کناری زد و به من گفت بپر پایین. من هم هاج و واج سریع پیاده شدم. از جعبه کنار تریلی پلاستیک بزرگی را برداشت.کاملاً در شرایط اضطراری  بودیم و من هم کاملاً در خدمتش و خیلی سریع توانستیم پلاستیک را بر روی سیمان ها بکشیم.طناب را از آن طرف پرت می کرد و من این طرف به قلاب می انداختم و دوباره طناب را به سمتش پرت می کردم.خودمان خیلی خیس شدیم ولی خدا را شکر سیمانها زیاد آسیب ندید و به قول راننده  به خیر گذشت.وقتی به راه افتادیم،با لبخندی گفت :خوبه به درد شوفری هم می خوری.

شاهرود که رسیدیم حدود ساعت  ۹  شب شده بود.همان سرچشمه خواستم که پیاده شوم ولی توقف نکرد .گفت بنشین تا جایی که ممکن است برسانمت.درست تا جلوی ترمینال مرا رساند .تا خواستم کرایه را بدهم عصبانی شد .خداحافظی گرمی کرد و گفت اگه شاگرد شوفر خواستم خبرت کنم.سه ماه تعطیلی بیا با هم کار کنیم. با لبخندی خداحافظی کردم.بوق بلندی زد و رفت.

 

پرستار

به خاطر بیماری مادر درگیر دکتر و بیمارستان و شیمی درمانی و … هستیم و اصلاً حالمم خوب نیست. هیچ وقت از بیمارستان خوشم نمی آمد و همیشه دعا می کردم که کار هیچ کس به بیمارستان نیفتد.ولی این بار خودمان بودیم که درگیر این مشکل شده بودیم.

خسته و مستاصل روبروی ایستگاه پرستاری نشسته بودم و منتظر بودم تا تزریق مادر مقدماتش آماده شود.سرمی  راکه به او وصل می کردند باید در تاریکی می بود به همین خاطر هم سرم هم شیلنگ آن را درون کاور قرار داده بودند . وقتی می خواستند آنژیوکت را بزنند تحمل دیدنش را نداشتم و آمدم بیرون و روی صندلی نشستم و زانوی غم به بغل گرفتم.

از انتهای سالن پیرزنی که روزگار پشتش را دوتا کرده بود آرام آرام آمد و مقابل ایستگاه پرستاری ایستاد و با لبخندی یکی از پرستاران را صدا زد.وقتی دید جوابی نیامد دوباره با لحن مهربانی گفت دخترم ،کی وقت آمپول من می شود،به خدا خسته شدم از بس منتظر ماندم.

خانم پرستاری که آنطرف بود اصلاً توجهی به او نکرد و حتی پاسخش را هم نداد.پیرزن بنده خدا برای بار سوم از آنها خواست تا آمپولش را بزنند. این بار خانم پرستار با عتابی به او گفت. برو در اتاقت بمان هر وقت نوبت شما شد می آییم و آمپولت را می زنیم. پیرزن فقط در جوابش گفت: مادر جان فقط یواش بزنید که زیاد درد نداشته باشد.

وقتی به من نگاه کرد و دید صندلی کنار من خالی است آمد جلو و آرام روی صندلی نشست.به او گفتم مادر جان به اتاق خودتان بروید چون پرستارها آنجا آمپول را به شما تزریق خواهند کرد.نگاه معنا داری به من انداخت و گفت نه مادرجان، اینجا جلوی چشمشان باشم بهتر است وگرنه فراموش می کنند .

وقتی این همه صبر و آرامش این پپیرزن  را در مقابل آن همه بی محلی و بی احترامی پرستارها  دیدم عصبانی شدم و شروع کردم به بد گفتن از پرستارها و اینکه کارشان را درست انجام نمی دهند و جواب بیماران و همراهان آنها را نمی دهند و فقط به فکر خودشان هستند و…

تازه داشت صحبت هایم به جاهای باریک می رسید که با لبخندی وسط حرفهایم پرید و گفت :نه مادرجان اینجورها هم نیست.شما داری اشتباه می کنی ،این بندگان خدا هم دارند در حد خودشان کار انجام می دهند و حق بدهید که کارشان هم سخت است. آدم در خانه یک مریض دارد و می خواهد از او پرستاری کند چقدر سخت است.اینها هم کارشان سخت است.

من در جوابش گفت خوب این فرق می کند اینها کارشان است و برای آن حقوق  می گیرند و وظیفه آنها است. با زهم لبخندی زد و گفت مادرجان درست است ولی اینها هم مثل من و شما آدم هستند خسته می شوند و بی حوصله، مگر خودت تا به حال سر کارت عصبانی و بی حوصله نشده ای.

در برابر این همه صبر و متانت  و همچنین سوال آخرش هیچ جوابی نداشتم. در صورتی که کارش دیر شده بود و کمی هم خسته بود باز هم  اعتراض نداشت.مانده بودم که چه طور با پرستاران صحبت کنم تا کار این بنده خدا را انجام دهند و زیاد معطل نشود.

در همین حین بود که یکی از پرستاران سمت ما آمد و رو به پیرزن کرد و گفت مادرجان دستت را به من بده تا کمکت کنم که بلند شوی و برویم تا آمپولت را بزنم.در طول راه هم چنان پیرزن را محکم گرفته بود و کمکش می کرد که من در تعجب مانده بودم.در هر صورت آمپول آن پیرزن یواش تزریق شد چون هیچ صدایی از اتاق بیرون نیامد و او هم با روی خوش از همه پرستاران و من خداحافظی کرد و رفت.

وقتی بالای سر مادرم رسیدم او در خواب بود و دارو هم داشت تزریق می شد. چهره مادرم در خواب هم گرفته  بود. از روزی که این داروها را می گرفت اصلاً حالش خوب نبود و همین باعث می شد که حال ما هم خوب نباشد.حدود یک ساعت گذشت که پرستار به بالای سر مادرم آمد و تمامی موارد را چک کرد و گفت حدود دو ساعت دیگر این دارو تمام می شود و هر وقت تمام شد آن را ببند و مرا خبر کن.

وقتی نگاه کردم دیدم همان پرستاری است که آن پیرزن را با کمک برد و آمپولش را تزریق کرد. وقتی می خواست از در خارج شود  از ایشان پرسیدم . ببخشید چه طور شد که به آن پیرزن اینقدر احترام گذاشتید و کمکش کردید، در صورتی که سرتان خیلی شلوغ بود.

نگاهی کرد و گفت :مرا یاد مادربزرگم انداخت که خیلی دوستش داشتم.

موتورسواری

مهدی که ما معمولاً سامورایی صدایش می کردیم.از هوکایدو که محل زندگی اش بود! تا روستا را با موتور سیکلت معروفش می آمد. مسافتی بالغ بر هفتاد کیلومتر آنهم مسیری کوهستانی و پر پیچ و خم،که بخش صعب العبورش هم خاکی  و سنگلاخ بود.

بیشتر اوقات از صدای موتورش آمدنش را می فهمیدم. در زمستان های سرد و در برف و بوران هم با موتور می آمد .وقتی به خانه می رسید مدتی طول می کشید تا در کنار بخاری یخ اش آب شود و بتواند آنهمه لباس و بادگیر و کلاه و شال را از تنش بیرون آورد.

صبح ساعت هفت و نیم بود و کاملاً مجهز آماده شده بودم تا با مهدی به روستای مجاور برویم.روزهای دوشنبه با موتور می رفتیم.ترک موتور سوار شدم و با توجه به آموزه هایی که از مهدی در فن ترک موتورسواری آموخته بودم.خودم را جزیی از موتور کردم بدین معنی که در چرخش ها و مایل شدن موتور من هم کاملاً با موتور هماهنگ می شدم.این کار برای هدایت موتور توسط مهدی امری بسیار حیاتی بود.

اواسط زنگ اول هوا ناگهان سیاه شد.اوایل زنگ دوم برف شدیدی شروع شد و در آخر زنگ دوم وقتی از پنجره کلاس بیرون را نگاه کردم همه جا سفید شده بود.در عرض دو سه ساعت هوای صاف و آفتابی مبدل شد به برفی سنگین.

ساعت دوازده و نیم که مدرسه تعطیل شد وقتی به حیاط مدرسه رفتیم راحت تا ساق پا برف نشسته بود و همچنان با شدت می بارید ،دانه های برف چنان بزرگ بودند که هر کدامشان که روی شیشه عینکم می نشستند کاملاً جلوی دیدم را می گرفتند.

موتور کاملاً در زیر برف ها مدفون شده بود.مهدی آمد و برف ها را کنار زد و سوار شد که هندل بزند.همه چیز در این چند ساعت یخ زده بود.چرخ جلو و عقب هم یخ زده بود و حرکت نمی کرد.

با هندل کاری از پیش نمی رفت و امکان شکستن آن هم بود. قرار شد موتور را تا مسیر سرازیری پیاده ببریم و بعد در حرکت روشنش کنیم.ولی امکان چرخش چرخ ها هم نبود.مهدی به یکی از دانش آموزان که خانه اش نزدیک بود گفت تا یک کتری آبجوش بیاورد.

برف سنگین با باد شدید یکی شده بود و کولاکی تمام عیار ساخته بود.مهدی گفت باید سرعت عمل داشته باشیم وگرنه همین آب جوشی که می ریزیم هم یخ می زند و کار بدتر می شود.آب جوش را دو قسمت کردیم و من شدم مسئول چرخ عقب .مهدی اشاره کرد و شروع کردیم به ریختن آب جوش در اطراف کاسه چرخ.بخار آب چنان بالامی آمد که دیدن را کمی مشکل می کرد.مخصوصاً من که عینک داشتم و بخار روی عینک می نشست.

بعد از باز شدن یخ چرخ ها شروع کردیم به دویدن و هل دادن موتور.از مدرسه حدود صد یا صدوپنجاه متری سربالایی بود .کولاک هم از روبرو می وزید .من که هیچ جا را نمی دیدم فقط پشت موتور را گرفته بودم و می دویدم.

به ابتدای سرازیری رسیدیم و مهدی با حرکتی که واقعاً در حد سامورایی ها بود سوار موتور شد ولی من هرچه خواستم نشد.چگونه می شود بر ترک موتوری در حرکت سوار شد.تا خواستم به خودم بجنبم که مهدی دنده گرفت و موتور تکانی خورد و روشن شد و من سر خوردم و در میان برف ها غلطیدم.

ولی چون شرایط را می دانستم سریع بلند شدم و شروع کردم به دویدن به سمت مهدی.جالب این بود که مهدی هرچه ترمز می گرفت موتور در سرازیری سر می خورد .هرچه بود رگ سامورایی اش گل کرد و با فن خاصی موتور را به عرض جاده چرخاند و متوقفش کرد.من هم سریع رسیدم و سوار ترکش شدم.

سرازیری را با سلام و صلوات به پایان رساندیم و از رودخانه گذشتیم.سربالایی مانند دژی تسخیر ناپذیر در مقابلمان قد علم کرده بود.مهدی گفت محکم بنشین که باید دور بگیریم.مانند موتورهایی که می خواهند پرش بزرگی انجام دهند حس گرفتیم. مهدی دوتا گاز خالی داد و دنده گرفت و با شدت به راه افتادیم.

دیدن مقابل کار سختی بود.ولی انصافاً مهدی خوب داشت می رفت .یک سانتیمتر هم سر نخوردیم.به پیچ اول رسیدیم که ناگهان تراکتوری در مقابلمان ظاهر شد.من که هیچ نفهمیدم، فقط احساس بی وزنی داشتم و چیزهای سفیدی دور چشمانم می چرخید.چندثانیه ای در این دنیای مبهم بودم که با صدای مهدی به خودم آمدم که با صدای بلند می پرسید: خوبی؟

برای جلوگیری از برخورد ،مهدی به سمت راست منحرف شده بود و در این وضعیت من از پشت موتور پرت شده بودم و مهدی هم با موتور زمین خورده بود و مسافتی را با همان حالت سر خورده بود.بزرگترین شانسمان این بود که برف سنگین بود و شاید بالغ بر سی سانتیمتری نشسته بود.به همین خاطر هیچگونه آسیبی ندیده بودیم.ضمناً مهارت بالای مهدی هم در کنترل اوضاع و کم کردن هرچه بیشتر صدمات را نباید فراموش کرد.

در هر صورت سالم به خانه رسیدیم و در کنار بخاری چکه ای که یکسره اش کرده بودیم گرم شدیم.