درباره

نان

خسته و کوفته با کوله باری که به نظر من حدود یک تن وزن داشت ، آخر به مقصدمان که دشت نسبتاً وسیعی محصور در میان کوه های سربه فلک کشیده بود رسیدیم.حدود سه ساعتی بود که فقط سر بالا راه می رفتیم و بخش عمده ای از انرژی ام تحلیل رفته بود.ولی هر چه سخت و دشوار بود ، رسیدیم.

من که کاملاً روی چمن ها ولو شدم و قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. باز حمید و حسین و مهدی که خیلی از من سرحال تر بودند مشغول جمع و جور کردن و برپایی چادر و مقدمات اولیه اسکان بودند.اینجا بود که فهمیدم کمی باید به فکر خودم باشم و این وزن زیادم را کاهش دهم ولی خودم هم بهتر می دانم که مرد این میدان نیستم.

چادر برپا شد و مهدی هم با چند تکه چوبی که در اطراف بود آتشی به پا کرد و بساط چای مهیا شد. با خوردن چای که بسیار لذیذتر از چای های دیگر بود بخش عمده ای از خستگی ام برطرف شد و تازه سوی چشمانم باز شد و شروع کردم به لذت بردن از دیدن مناظری بدیع و چشم نواز ،تازه داشت روحم جلا می گرفت که حسین با عتاب گفت: تنبل خان  ،چایی را که خوردی زود بلند شو تا هوا تاریک نشده باید برویم دنبال هیزم.

تا به حال تجربه شب ماندن در دل طبیعت را نداشتم و اصلاً به غیر از ذغال هم با چیز دیگری آتش درست نکرده بودم.هر چهارنفر به راه افتادیم و هر کسی گوشه ای از دشت را برای کنکاش خود انتخاب کرد.من هم بعد از جستوجویی نسبتاً مفصل چند تا چوب نسبتاً درشت پیدا کردم و همه را یک جا جمع کردم و با هر زحمتی بود به بغل گرفتم و به سمت چادر به راه افتاد.

من اولین نفری بودم که رسیده بودم و وقتی به چوب هایی که جمع کرده بودم نگاه کردم پیش خودم راضی بودم که حداقل بچه ها غر نخواهند زد. انصافاً چوب های کلفت و خوبی بودند و خیلی سختی کشیدم تا آنها را به اینجا رساندم.در عوالم خودم بودم که حسین را دیدم که تقریباً یک درخت کامل را داشت کشان کشان از روی زمین می کشید ومی آورد.به درخت او نگاه کردم و به چوب هایی که آورده بودم .هنوز در شوک این منظره بودم که مهدی همانند یک وزنده بردار ،کنده ای به بزرگی خودش را بر روی دوشش داشت می آورد.

هنوز از خجالت این دو نفر در نیامده بودم که حمید با آن جسه نحیفش با یک شاخه خیلی بزرگ رسید. شاخه اش تقریباً نصف یک درخت بود.تحمل نگاه های پر معنایشان را نداشتم و برای فرار از این موقعیت گفتم پس تبر را به من بدهید تا این چوب ها را ریز کنم. فکر کنم این حرفم خیلی متعجبشان کرد که کلی خندیدند و مهدی دستی بر دوش هایم زد و گفت : دلاور ،خسته نباشی.

تاریکی فرا رسید و همه جا در ظلمت فرو رفت. آنقدر تاریک بود که کمی خوف کردم ولی با بودن بچه ها مطمئن بودم اتفاقی نخواهد افتاد.مهدی باطری موتورش را آورده بود و یک لامپ کوچک که بالای شاخه درخت آویزان کرده بود کورسوی نوری برای دیدن حداقلی ایجاد کرده بود.

حسین کنسروها را که برای شام آورده بود روی دیگی که کاملاً گل اندود کرده بود روی آتش جوشاند و در هوایی مطبوع و سکوتی خاص و نوری کم ،همه چیز برای صرف یک شام به یادماندنی آماده بود.حسین بعد از باز کردن کنسروها رو به من کرد و گفت ، نان ها را بیاور که خیلی گرسنه ایم.

نگاه معنی داری به حسین انداختم و گفتم ، کدام نان؟با خنده گفت اذیت نکن که الآن اصلاً وقت شوخی نیست.در جوابش گفتم شوخی ندارم من که نان ندارم. مهدی به من گفت مگر قرار نبود آن سفره نان را تو بیاوری ، مرد مومن نانها را مگر دانش آموز نیاورد خانه و من در سفره کاملاً بسته بندی اش کردم.

تازه به عمق فاجعه پی بردم ، با لبخندی گفتم ببخشید فکر کنم یادم رفت و جا گذاشتم.حمید با عصبانیت گفت خوب حالا چه کنیم. ام شب هیچی فردا صبحانه و ناهار و شام چه خاکی تو سرمان بریزیم.از گرسنگی به کجا پناه ببریم. مگر می شود برگشت روستا و نان آورد.حواست کجاست دبیر ریاضی!!!!!

در هر صورت کنسرو ها را خالی خالی با غضب خاصی خوردند و هر قاشقی که بالا می رفت همراهش نگاه سنگینی به من بود.خدا مهدی را حفظ کند با چایی های پی در پی اش کمی اوضاع و احوال را بهتر کرد.و کنار آتش بحث و گفتگو و یادآوری خاطرات و… باعث مقداری فراموشی از موضوع نان شد.

نمی دانم ساعت چند بود که خوایدم ولی هرچه بود خیلی دیر بود که به همین خاطر دیر هم بیدار شدم.بچه ها صبحانه را آماده کرده بودند و من در کمال تعجب مقداری نان وسط سفره دیدم. تا خواستم بپرسم حسین گفت شاهکار جنابعالی در نیاوردن نان ما را به چه کارهایی وادار کرد.یک ساعت راه رفتم تا به گله گوسفندی رسیدم و از چوپانش این مقدار نان را گرفتم.

هرچقدر شام خاطره تلخی بود ولی صبحانه واقعاً در آن هوای دلپذیر ومناظر زیبای اطراف که در نور صبحگاهی خورشید همچون بلور می درخشید به یاد ماندنی شد.

از آن روز به بعد در هر جایی که می رفتیم من مسئول نان بودم و هرکس و ناکسی هزار بار به من یادآوری می کرد که فراموش نکنم.کلاً برای مدت مدیدی سوژه بین همکاران بودم.

قرص

داخل دفتر کنار بخاری در حال گرم شدن بودیم که یکی از بچه ها با هیجان وارد دفتر شد و گفت آقا اجازه آمبولانس آمده تو حیاط مدرسه .به همراه مدیر که کاملاً تعجب کرده بود به حیاط مدرسه رفتیم ،برفی که چند ساعتی بود شروع شده بود همه جا را کاملاً سفید کرده بود.

راننده از داخل آمبولانس پیاده شد و بعد از سلام مهلت نداد مدیر چیزی بگوید و سریع پرسید کل مدرسه چند نفر هستند.مدیر که هنوز از حالت تعجب خارج نشده بود پرسید چرا ؟ و راننده در پاسخ گفت باید به تعداد بچه هایتان به شما قرص ویتامین D بدهم.فقط سریعتر بگویید که تا جاده به خاطر این برف بسته نشده بتوانم به شهر برگردم.تا مدیر قرص ها را گرفت و آقای راننده هم در حال نوضیح بود ،بچه ها را به داخل کلاس هدایت کردم.

زنگ آخر با کلاس اول داشتم وچون درسم کمی جلو بود درخواست مدیر را قبول کردم و قرار شد من به بچه ها قرص ها را بدهم.ورق های قرص بیست تایی بود. سه ورق برای همه بچه های مدرسه کفایت می کرد.آقای مدیر تاکید داشت که همه حتماً باید قرص را بخورند و کسی نباید جا بیافتد.

مبصر های کلاس را خواستم و به آنها گفتم از هر کلاس دو نفر را پیش من بفرستند و بعد از برگشتن این دو نفر ، دو نفر بعدی را بفرستند . از همکاران هم خواستم تا حدود یک ربع به من وقت بدهند  و به کلاس نروند تا این کار را انجام دهم.

چون می دانستم قرص ویتامین D را باید با آب زیاد خورد و همچنین بیرون هم هوا خیلی سرد بود، به آبدارخانه رفتم و به مبصرها گفتم بچه ها را به آنجا بفرستند. مدرسه سه کلاس داشت که در هر کلاس حدود بیست نفر بودند.

سری اولی که آمدند فقط مات و مبهوت مرا نگاه می کردند. نفری یک قرص کف دستانشان گذاشتم و گفتم با یک لیوان کامل آب بخورید.هر شش نفر به صف و مرتب بدون هیچ مشکلی قرص هایشان را گرفتند و با یک لیوان آب خوردند ، فقط موقع رفتن یکی با کمی ترس پرسید آقا اجازه این قرص چیه؟ گفتم سر کلاس به همه توضیح خواهم داد.

سری بعدی که آمدند چون از نفرات قبلی موضوع را متوجه شده بودند کمی بیشتر مضطرب بودند، حتی یکی از آنها گفت آقا اجاز ما نمی خوریم ،می ترسیم بلایی سرمان بیاید . نگاهی به او انداختم و گفتم پسرجان این قرص هایی که من به شما می دهم حتماً به نفعتان است. بخورید بعد بروید سر کلاس ،وقتی به کلاس آمدم توضیح خواهم داد.

سه سری اول همه با اضطراب و نگران بودند .حتی یک بار یکی قرص را نخورده بود و برای اینکه مرا گول بزند فقط آب خورده بود و اگر نفر پشت سری او به من نمی گفت متوجه نمی شدم.ولی از سری چهارم به بعد دیگر در چهره بچه ها اضطراب و نگرانی نبود.همه شاد و خندان می آمدند و قرص هایشان را می خوردند و به چشمانی که در آن پر بود از تشکر به من نگاه می کردند و می رفتند.

این بار آن تعجب و نگرانی به من منتقل شد که چرا اینقدر این بچه ها با فراغ بال این قرصی را که نمی دانند چیست می خورند.سری آخر بود که از یکی از بجه ها پرسیدم می دانی این قرصی که به شما می دهم چیست ؟لبخندی زد و گفت آره آقا می دانم.پیش خودم فکر کردم این بچه ها در این روستای دورافتاده از کجا قرص ویتامین D را می شناسند و حتی اگر هم بدانند چیست ،چرا اینقدر برای خوردنش اشتیاق دارند.

از او پرسیدم این قرص چیه ؟ گفت آقا اجازه   «قرص زرنگ کننده»

هرکاری کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم  و دوباره از او پرسیدم از کجا فهمیدی؟گفت اقا اجازه محسن به ما گفت و همه بچه ها از محسن شنیدند.محسن دانش آموزی بود خیلی فعال و در مدرسه از بوفه گرفته تا مراسم صبحگاهی بر عهد ه او بود ولی ریاضی اش اصلاً خوب نبود.همیشه از من می پرسید چه کار کنم که ریاضی ام خوب شود و هر راهکاری به او می گفتم انجام نمی داد و نمره اش اصلاً تغییر نمی کرد.

خوشبختانه زنگ آخر با کلاس محسن درس داشتم. بعد از حضور و غیاب ،از او پرسیدم چرا گفتی من قرص زرنگ کننده به شما داده ام.خیلی راحت از سرجایش بلند شد و گفت آقا اجازه مگر شما جلسه قبل نگفتید که باید یک فکر اساسی برای درس همه شما بکنم. چقدر خوب که به همه ما قرص زرنگ کننده دادید.آقا اجازه می شود به من که خیلی تنبل هستم دو تا دیگر هم بدهید .

من ماندم و محسن و کلاس و ریاضی و ویتامین D

 

سیمان

یک ساعت نیم انتظار در کنار پاسگاه و عبور نکردن حتی یک ماشین به دلیل بسته بودن جاده به شدت کلافه ام کرده بود.افسرنگهبان پاسگاه که مردی میانسال بود کنارم آمد و گفت پسر جان جاده به خاطر ریزش مسدود شده و حداقل تا دو ساعت دیگر خبری از ماشین نیست.بیا داخل اتاقک تا کمی استراحت کنی.بلافاصله قبول کردم چون واقعاً خسته شده بودم.هوا تاریک شد و هنوز خبری از ماشین نبود.دو تا سرباز که آنجا بودند سفره ی شام را پهن کردند و سه تا کنسرو لوبیا را که آماده کرده بودند آوردند.تا خواستیم شروع کنیم.صدای توقف ماشین توجه همه مان را به خودش جلب کرد.

تریلی هجده چرخی بود که از مسیر شاهرود آمده بود و می خواست عبور کند که سربازها جلویش را گرفتند و گفتند که جاده بسته است.از پشت پنجره دیدم که راننده که مرد مسنی بود پیاده شد و بعد از گفت و گویی با سربازها دوباره سوار شد.در همین لحظه بود که یکی از سربازها مرا صدا زد و گفت بدو که این ماشین می خواهد برگردد شاهرود ،با آن برو

بعد از تشکر فراوان از آنها سوار شدم .راننده اوایلش حرف نمی زد ،چون اعصابش خراب بود. ولی بعد از حدود یک ربع  به خودش گفت حتماً خیری بوده ،فردا می روم.اخلاقش خوب شد و شروع کرد به صحبت کردن.

راننده ها معمولاً از خاطراتشان می گویند.او هم خاطره ای تعریف کرد از بریده شدن ترمزش دریکی از سفرهایش.چنان جذاب تعریف می کرد که سراپا گوش بودم.

داخل شهر بودم و ساعت حدود دو نصفه شب بود.به تقاطع رسیدم و هرچه بر پدال ترمز فشار آوردم اثر نکرد. شروع کردم به دنده معکوس دادن.قصد رفتن به راست داشتم ولی امکانش نبود و مجبور شدم مستقیم بروم. تقاطع را با ترس زیاد رد کردم .سرعت کمی کمتر شده بود ولی مشکل بزرگ بن بست بودن خیابان بود. انتهای خیابان باغی بود که به رودخانه منتهی می شد.برای توقف کامل حداقل پنجاه متری لازم بود و فاصله ماشین تا درب باغ بیست متر بود.چشمانم را بستم.صدای برخورد ماشین را که شنیدم.چشمانم را باز کرد.در قفل نبود و باز شده بود.روبرویم خانه بود .نمی توانستم فرمان را به سمتی بچرخانم.چون راه وسط باغ باریک بود واطراف هم پر درخت.

با برخورد به نرده های تراس ماشین متوقف شد.صاحبخانه  وقتی آمد و صحنه را دید کاملاً یکه خورده بود.مدتی طول کشید تا سرحال شود.و آن موقع بود که تازه یادش آمد داد و بیداد کند و . . .

آنقدر زیبا توصیف می کرد که کاملاً احساس می کردم که آنجا هستم.

چیزی تا شاهرود نمانده بود  که ناگهان باران شدیدی شروع شد .سراسیمه ماشین را کناری زد و به من گفت بپر پایین. من هم هاج و واج سریع پیاده شدم. از جعبه کنار تریلی پلاستیک بزرگی را برداشت.کاملاً در شرایط اضطراری  بودیم و من هم کاملاً در خدمتش و خیلی سریع توانستیم پلاستیک را بر روی سیمان ها بکشیم.طناب را از آن طرف پرت می کرد و من این طرف به قلاب می انداختم و دوباره طناب را به سمتش پرت می کردم.خودمان خیلی خیس شدیم ولی خدا را شکر سیمانها زیاد آسیب ندید و به قول راننده  به خیر گذشت.وقتی به راه افتادیم،با لبخندی گفت :خوبه به درد شوفری هم می خوری.

شاهرود که رسیدیم حدود ساعت  ۹  شب شده بود.همان سرچشمه خواستم که پیاده شوم ولی توقف نکرد .گفت بنشین تا جایی که ممکن است برسانمت.درست تا جلوی ترمینال مرا رساند .تا خواستم کرایه را بدهم عصبانی شد .خداحافظی گرمی کرد و گفت اگه شاگرد شوفر خواستم خبرت کنم.سه ماه تعطیلی بیا با هم کار کنیم. با لبخندی خداحافظی کردم.بوق بلندی زد و رفت.

 

پرستار

به خاطر بیماری مادر درگیر دکتر و بیمارستان و شیمی درمانی و … هستیم و اصلاً حالمم خوب نیست. هیچ وقت از بیمارستان خوشم نمی آمد و همیشه دعا می کردم که کار هیچ کس به بیمارستان نیفتد.ولی این بار خودمان بودیم که درگیر این مشکل شده بودیم.

خسته و مستاصل روبروی ایستگاه پرستاری نشسته بودم و منتظر بودم تا تزریق مادر مقدماتش آماده شود.سرمی  راکه به او وصل می کردند باید در تاریکی می بود به همین خاطر هم سرم هم شیلنگ آن را درون کاور قرار داده بودند . وقتی می خواستند آنژیوکت را بزنند تحمل دیدنش را نداشتم و آمدم بیرون و روی صندلی نشستم و زانوی غم به بغل گرفتم.

از انتهای سالن پیرزنی که روزگار پشتش را دوتا کرده بود آرام آرام آمد و مقابل ایستگاه پرستاری ایستاد و با لبخندی یکی از پرستاران را صدا زد.وقتی دید جوابی نیامد دوباره با لحن مهربانی گفت دخترم ،کی وقت آمپول من می شود،به خدا خسته شدم از بس منتظر ماندم.

خانم پرستاری که آنطرف بود اصلاً توجهی به او نکرد و حتی پاسخش را هم نداد.پیرزن بنده خدا برای بار سوم از آنها خواست تا آمپولش را بزنند. این بار خانم پرستار با عتابی به او گفت. برو در اتاقت بمان هر وقت نوبت شما شد می آییم و آمپولت را می زنیم. پیرزن فقط در جوابش گفت: مادر جان فقط یواش بزنید که زیاد درد نداشته باشد.

وقتی به من نگاه کرد و دید صندلی کنار من خالی است آمد جلو و آرام روی صندلی نشست.به او گفتم مادر جان به اتاق خودتان بروید چون پرستارها آنجا آمپول را به شما تزریق خواهند کرد.نگاه معنا داری به من انداخت و گفت نه مادرجان، اینجا جلوی چشمشان باشم بهتر است وگرنه فراموش می کنند .

وقتی این همه صبر و آرامش این پپیرزن  را در مقابل آن همه بی محلی و بی احترامی پرستارها  دیدم عصبانی شدم و شروع کردم به بد گفتن از پرستارها و اینکه کارشان را درست انجام نمی دهند و جواب بیماران و همراهان آنها را نمی دهند و فقط به فکر خودشان هستند و…

تازه داشت صحبت هایم به جاهای باریک می رسید که با لبخندی وسط حرفهایم پرید و گفت :نه مادرجان اینجورها هم نیست.شما داری اشتباه می کنی ،این بندگان خدا هم دارند در حد خودشان کار انجام می دهند و حق بدهید که کارشان هم سخت است. آدم در خانه یک مریض دارد و می خواهد از او پرستاری کند چقدر سخت است.اینها هم کارشان سخت است.

من در جوابش گفت خوب این فرق می کند اینها کارشان است و برای آن حقوق  می گیرند و وظیفه آنها است. با زهم لبخندی زد و گفت مادرجان درست است ولی اینها هم مثل من و شما آدم هستند خسته می شوند و بی حوصله، مگر خودت تا به حال سر کارت عصبانی و بی حوصله نشده ای.

در برابر این همه صبر و متانت  و همچنین سوال آخرش هیچ جوابی نداشتم. در صورتی که کارش دیر شده بود و کمی هم خسته بود باز هم  اعتراض نداشت.مانده بودم که چه طور با پرستاران صحبت کنم تا کار این بنده خدا را انجام دهند و زیاد معطل نشود.

در همین حین بود که یکی از پرستاران سمت ما آمد و رو به پیرزن کرد و گفت مادرجان دستت را به من بده تا کمکت کنم که بلند شوی و برویم تا آمپولت را بزنم.در طول راه هم چنان پیرزن را محکم گرفته بود و کمکش می کرد که من در تعجب مانده بودم.در هر صورت آمپول آن پیرزن یواش تزریق شد چون هیچ صدایی از اتاق بیرون نیامد و او هم با روی خوش از همه پرستاران و من خداحافظی کرد و رفت.

وقتی بالای سر مادرم رسیدم او در خواب بود و دارو هم داشت تزریق می شد. چهره مادرم در خواب هم گرفته  بود. از روزی که این داروها را می گرفت اصلاً حالش خوب نبود و همین باعث می شد که حال ما هم خوب نباشد.حدود یک ساعت گذشت که پرستار به بالای سر مادرم آمد و تمامی موارد را چک کرد و گفت حدود دو ساعت دیگر این دارو تمام می شود و هر وقت تمام شد آن را ببند و مرا خبر کن.

وقتی نگاه کردم دیدم همان پرستاری است که آن پیرزن را با کمک برد و آمپولش را تزریق کرد. وقتی می خواست از در خارج شود  از ایشان پرسیدم . ببخشید چه طور شد که به آن پیرزن اینقدر احترام گذاشتید و کمکش کردید، در صورتی که سرتان خیلی شلوغ بود.

نگاهی کرد و گفت :مرا یاد مادربزرگم انداخت که خیلی دوستش داشتم.

موتورسواری

مهدی که ما معمولاً سامورایی صدایش می کردیم.از هوکایدو که محل زندگی اش بود! تا روستا را با موتور سیکلت معروفش می آمد. مسافتی بالغ بر هفتاد کیلومتر آنهم مسیری کوهستانی و پر پیچ و خم،که بخش صعب العبورش هم خاکی  و سنگلاخ بود.

بیشتر اوقات از صدای موتورش آمدنش را می فهمیدم. در زمستان های سرد و در برف و بوران هم با موتور می آمد .وقتی به خانه می رسید مدتی طول می کشید تا در کنار بخاری یخ اش آب شود و بتواند آنهمه لباس و بادگیر و کلاه و شال را از تنش بیرون آورد.

صبح ساعت هفت و نیم بود و کاملاً مجهز آماده شده بودم تا با مهدی به روستای مجاور برویم.روزهای دوشنبه با موتور می رفتیم.ترک موتور سوار شدم و با توجه به آموزه هایی که از مهدی در فن ترک موتورسواری آموخته بودم.خودم را جزیی از موتور کردم بدین معنی که در چرخش ها و مایل شدن موتور من هم کاملاً با موتور هماهنگ می شدم.این کار برای هدایت موتور توسط مهدی امری بسیار حیاتی بود.

اواسط زنگ اول هوا ناگهان سیاه شد.اوایل زنگ دوم برف شدیدی شروع شد و در آخر زنگ دوم وقتی از پنجره کلاس بیرون را نگاه کردم همه جا سفید شده بود.در عرض دو سه ساعت هوای صاف و آفتابی مبدل شد به برفی سنگین.

ساعت دوازده و نیم که مدرسه تعطیل شد وقتی به حیاط مدرسه رفتیم راحت تا ساق پا برف نشسته بود و همچنان با شدت می بارید ،دانه های برف چنان بزرگ بودند که هر کدامشان که روی شیشه عینکم می نشستند کاملاً جلوی دیدم را می گرفتند.

موتور کاملاً در زیر برف ها مدفون شده بود.مهدی آمد و برف ها را کنار زد و سوار شد که هندل بزند.همه چیز در این چند ساعت یخ زده بود.چرخ جلو و عقب هم یخ زده بود و حرکت نمی کرد.

با هندل کاری از پیش نمی رفت و امکان شکستن آن هم بود. قرار شد موتور را تا مسیر سرازیری پیاده ببریم و بعد در حرکت روشنش کنیم.ولی امکان چرخش چرخ ها هم نبود.مهدی به یکی از دانش آموزان که خانه اش نزدیک بود گفت تا یک کتری آبجوش بیاورد.

برف سنگین با باد شدید یکی شده بود و کولاکی تمام عیار ساخته بود.مهدی گفت باید سرعت عمل داشته باشیم وگرنه همین آب جوشی که می ریزیم هم یخ می زند و کار بدتر می شود.آب جوش را دو قسمت کردیم و من شدم مسئول چرخ عقب .مهدی اشاره کرد و شروع کردیم به ریختن آب جوش در اطراف کاسه چرخ.بخار آب چنان بالامی آمد که دیدن را کمی مشکل می کرد.مخصوصاً من که عینک داشتم و بخار روی عینک می نشست.

بعد از باز شدن یخ چرخ ها شروع کردیم به دویدن و هل دادن موتور.از مدرسه حدود صد یا صدوپنجاه متری سربالایی بود .کولاک هم از روبرو می وزید .من که هیچ جا را نمی دیدم فقط پشت موتور را گرفته بودم و می دویدم.

به ابتدای سرازیری رسیدیم و مهدی با حرکتی که واقعاً در حد سامورایی ها بود سوار موتور شد ولی من هرچه خواستم نشد.چگونه می شود بر ترک موتوری در حرکت سوار شد.تا خواستم به خودم بجنبم که مهدی دنده گرفت و موتور تکانی خورد و روشن شد و من سر خوردم و در میان برف ها غلطیدم.

ولی چون شرایط را می دانستم سریع بلند شدم و شروع کردم به دویدن به سمت مهدی.جالب این بود که مهدی هرچه ترمز می گرفت موتور در سرازیری سر می خورد .هرچه بود رگ سامورایی اش گل کرد و با فن خاصی موتور را به عرض جاده چرخاند و متوقفش کرد.من هم سریع رسیدم و سوار ترکش شدم.

سرازیری را با سلام و صلوات به پایان رساندیم و از رودخانه گذشتیم.سربالایی مانند دژی تسخیر ناپذیر در مقابلمان قد علم کرده بود.مهدی گفت محکم بنشین که باید دور بگیریم.مانند موتورهایی که می خواهند پرش بزرگی انجام دهند حس گرفتیم. مهدی دوتا گاز خالی داد و دنده گرفت و با شدت به راه افتادیم.

دیدن مقابل کار سختی بود.ولی انصافاً مهدی خوب داشت می رفت .یک سانتیمتر هم سر نخوردیم.به پیچ اول رسیدیم که ناگهان تراکتوری در مقابلمان ظاهر شد.من که هیچ نفهمیدم، فقط احساس بی وزنی داشتم و چیزهای سفیدی دور چشمانم می چرخید.چندثانیه ای در این دنیای مبهم بودم که با صدای مهدی به خودم آمدم که با صدای بلند می پرسید: خوبی؟

برای جلوگیری از برخورد ،مهدی به سمت راست منحرف شده بود و در این وضعیت من از پشت موتور پرت شده بودم و مهدی هم با موتور زمین خورده بود و مسافتی را با همان حالت سر خورده بود.بزرگترین شانسمان این بود که برف سنگین بود و شاید بالغ بر سی سانتیمتری نشسته بود.به همین خاطر هیچگونه آسیبی ندیده بودیم.ضمناً مهارت بالای مهدی هم در کنترل اوضاع و کم کردن هرچه بیشتر صدمات را نباید فراموش کرد.

در هر صورت سالم به خانه رسیدیم و در کنار بخاری چکه ای که یکسره اش کرده بودیم گرم شدیم.

شاه عبدالعظیم

ساعت حرکت قطار هفت و نیم شب یود و من حالا که ساعت هفت است در اتوبوس واحد در ترافیک سه راه افسریه گیرافتاده ام. تا چشم کار می کند ماشین هست و هیچ حرکتی هم انجام نمی شود. تازه اگر هم به میدان بهمن برسم باید مقداری از راه را پیاده بروم و این یعنی از قطار جا می مانم و فردا مدرسه نمی رسم.

آنقدر اضطراب داشتم که کناری ام فهمید و علت را جویا شد. وقتی داستان را برایش شرح دادم کمی فکر کرد و گفت:پسرجان بپر پایین و یک موتور بگیر وگرنه نخواهی رسید. فکر خوبی بود. در همان وسط ترافیک با التماس از راننده خواستم در را باز کند. اولش انکار می کرد ولی وقتی گفت به قطار نمی رسم رحمش آمد و در را باز کرد.

خوشبختانه یک موتوری رسید و سریع سوار شدم و او به صورت مارپیچ و با سرعت بالا شروع به حرکت کرد. خودش کلاه کاسکت و کاپشن خفنی داشت ولی من فقط یک کاپشن معمولی داشتم و هوای سرد بهمن ماه چنان به صورتم می خورد که انگار سوزن به صورتم می زنند.

از بس تند می رفت چشمانم را نمی توانستم خوب باز کنم و باد از اطراف عینک به چشمم می خورد و آزارم می داد. بعد از مدتی کمی که دقت کردم دیدم کاملاً در خلاف جهت ماشین ها می رویم و همین خیلی مرا ترساند. حتی قسمت هایی را هم از پیاده رو می رفت. تا دلتان بخواهد تخلف رانندگی داشت ولی چون کارم گیرش بود صدایم در نیامد.

کاملاً به صورت تعقیب و گریز پلیسی ساعت هفت و بیست دقیقه مرا جلو در راه آهن پیاده کرد. فقط کرایه اش را دادم و فرصت نشد در مورد رانندگی اش صحبت کنم. دوان دوان به سمت سکو ها رفتم و در آخرین لحظات سوار قطار شدم.وقتی کوپه ام را پیدا کردم دیدم دونفر کنار پنجره نشته اندو من نفر سوم هستم و هنوز خبری از نفر چهارم نیست.

اوضاع ظاهری ژولیده و حالت نفس نفس زدن و اضطرابی که  هنوز مقداری از آن در من مانده بود باعث شده هر دو نفر آنها با نگاهی متعجبانه مرا نظاره کنند. وقتی نشستم و اصل ماجرا را گفتم . با سر تایید کردند و گفتند کار درستی کردی وگرنه با این ترافیک تهران هیچگاه به قطار نمی رسیدی.

ورامین را تازه رد کرده بودیم که رئیس قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. وقتی به برگه ای که در دستش بود نگاه کردم دیدم کوپه ما فقط سه تا علامت دارد و این یعنی تا پایان سفر همین سه نفر هستیم و نفر چهارمی در کار نیست.آن دو نفر که کنار پنجره مقابل هم نشسته بودند مشغول صحبت بودند و من هم به تنهایی در خودم بودم و فقط شنونده بحث های آنها

داشتند درباره کشورهای اروپایی صحبت می کردند و وضعیت زندگی در آنجا، یکی می گفت نروژ کشور خیلی خوبی است مردمان خوبی هم دارد فقط خیلی سرد است و به درد تفریح نمی خورد، آن یکی می گفت دانمارک بهتر است درست است که گران است و خرج هایش بالاست ولی هم کشور خوبی است و هم مناطق دیدنی دارد.

آن یکی می گفت من اسپانیا که بودم از همه چیز پول در می آورند. حتی از ورزشگاه نیوکمپ. مسیری برای بازدید درست کرده اند و از آن پول در می آورند. دیگری هم از خاطرات پاریس رفتنش می گفت و چقدر از برج ایفل و عظمتش صحبت کرد. چنان گرم بحث بودند که به هیچ عنوان نمی شد حواسشان را پرت کرد. واقعیت امر سرم داشت می رفت.

نمی دانم چه شد که ناگهان یکی از آنها رو به من کرد و گفت :آقا شما هم وارد بحث بشوید  تا از تجربیات شما هم سود ببریم، آن دیگری نیز همین را گفت و هر دو با لبخندی خاص منتظر من بودند.

من هم خودم را جا به جا کردم و گفتم: خیلی ممنون، آخر سفرهای تفریحی من همین شاه عبدالعظیم خودمان است و بس، شما به بحثتان ادامه دهید .هیچ امیدی به من نیست تا در بحثتان همراه شوم.

حداقل باعث شد مدتی سکوت کنند و من هم کمی به آرامش برسم.

پیرمرد

هوا آنقدر سرد بود که نمی توانستم جلوی به هم خوردن دندانهایم را بگیرم.دیشب برف سنگینی آمده بود و حالا هم که بعداز ظهر است باد بسیار سردی می وزد. بلدوزر اندازه عبور دو تا ماشین که به زحمت از کنار هم رد می شدند از میان برف ها راه باز کرده بود. من هم یک ساعتی بود که کنار جاده منتظر ماشین بودم.

از دور در میان برف هایی که باد آنها را به رقص آورده بود مردی را دیدم که تنها به سمت من می آید. مطمئن بودم از همکاران نیست چون همه ،ظهر رفته بودند و دو نفری هم که نوبت عصر با من مدرسه بودند از اهالی همین روستا بودند.به کنارم که رسید و سلامی کرد و رفت گوشه دیوار دوزانو نشست و سرش را بین دو دستش گرفت.

ماشین که نمی آمد ، هوا هم که بسیار سرد بود. این پیرمرد هم که فقط کتی بر تن داشت و کنار دیوار کز کرده بود. اصلاً اوضاع برای داشتن یک حال خوب مهیا نبود و آرام آرام اعصابم داشت به هم می ریخت. در خودم بودم که پیرمرد با صدای نحیفی به من گفت اینجا ماشین گیرمی آید؟ گفتم انشالله و همین باعث شد کنارش روم تا با بخش بسیار کوچکی از داستان زندگی اش آشنا شوم.

پیرمرد شروع که به تعریف کردن، آن هم با لحنی غم بار و تن صدایی ضعیف، به زحمت صدایش را در این کوران باد و برف می شنیدم. شش ماه است که از تنها پسرم خبری ندارم. حالش خوب بود و سر زمین داشت کار می کرد که یک روز صبح که بلند شدم دیدم نیست و از همان روز هرچه می گردم هیچ اثری از او نمی یابم. تمام روستاهای اطراف روستای خودمان را سر زده ام ولی هیچ خبری نبود.

تازه نامزد کرده بود و خیلی هم شوروشوق زندگی داشت.همان یک وجب زمینی که داشتم را گفتم به او خواهم داد تا بتواند زندگی خود را بگذراند. مادرش در خانه خیلی بی تابی می کند و دخترانم یارای آرام کردنش را ندارند. به پلیس هم خبر داده ام ولی هنوز هیچ اتفاقی را گزارش نکرده اند.

از او پرسیدم اهل کدام روستا است. روستایی را نام برد که تا به حال نشنیده بودم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم روستای آنها اطراف گرمسار است و تا اینجا حدود سیصد کیلومتر فاصله دارد. گفتم پدرجان فکر نمی کنم این همه راه را تا اینجا آمده باشد. شاید رفته است گرمسار پی کار.

گفت: اینجا نیامده ام به دنبال پسرم بگردم. شنیده بودم اینجا کسی هست که دعا می دهد و مشکل مردم را حل می کند. پیراهن پسرم را آوردم تا شاید او بتواند پیدایش کند.پیراهن را از من گرفت خیس کرد و آبش را درون کاسه ای ریخت و یک سری اوراد بر کاسه خواند و کاغذی را در آن خیس کرد و بعد لوله کرد و داخل کیف چرمی ای گذاشت و به من داد و گفت این را بر سر آنتن خانه ات ببند بعد از چهل روز پسرت پیدا می شود.

چنان اعصابم به هم ریخته بود که چگونه می شود اینقدر با احساسات و نگرانی ها مردم بازی کرد و تازه از این راه درآمد هم داشت.خواستم بگویم پدرجان کار شما اشتباه است و باید به خدا توکل کنی و به جستجویت ادامه دهی. ولی وقتی بیشترفکر کردم دیدم حالا در این موقعیت جای این حرفها نیست.تازه درادامه تعریف کرد که تمام پولهایش را هم به او داده و حالا اصلاً پولی ندارد.

به او گفتم نگران نباش من هم با شما هم مسیر هستم و تا گرمسار با هم خواهیم رفت. چشمانش برق خاصی زد و بلند شد . بعد از مدتی یک وانت نیسان آمد و هردو بر پشت آن سوار شدیم و تا ابتدای جاده آسفالت که حدود سی کیلومتر بود یخ زدیم. وقتی به کنار پاسگاه رسیدیم مینی بوسی رسید و ما هم از خدا خواسته سوار شدیم و تا شاهرود سرپا بودیم. حدود دوساعت راه آن هم از گردنه خوش ییلاق با آن پیچ ها و برف ها و بوران هایش.

وقتی به شاهرود رسیدیم اذان مغرب را می گفتند.آنقدر خسته و گرسنه بودم که نای راه رفتن نداشتم.به او گفتم برویم یک ساندویچ بخوریم ،من که از پا درآمده ام. نگاهی کرد و گفت اول نماز و مرا به مسجدی که در آن نزدیکی بود برد. در همین مسیر کوتاه، شده بود پدرم و حتی در گذر از خیابان دستم را می گرفت.خسته بودم ولی این پیرمرد انرژی خاصی داشت.

می گفت در شاهرود دوست قدیمی ای  دارد که کله پزی دارد .به آنجا رفتیم ولی وقتی وارد شدیم چهره ی پیرمرد تغییر کرد. گفت برگردیم که دوستش نیست و شریکش در مغازه است و او مرا نمی شناسد. به او گفتم اشکالی ندارد غذا که دارد. امتناع می کرد تا داخل بیاید و با اصرار من به زور بر روی صندلی نشست. ابتدا نمی فهمیدم چرا ولی بعد دانستم که اصل ماجرا بر سر پول است، چون اگر دوستش بود می توانست پول ندهد و حتی مرا هم مهمان کند.

از کله پاچه و سیرابی خبری نبود و فقط از ما پرسید قورمه می خورد و پیرمرد با سر تایید کرد.انتظار نداشتم که کله پاچه فروشی قرمه سبزی داشته باشد ولی چون آنقدر گرسنه بودم حاضر بودم هرچیزی باشد تا بخورم. دو تا پیش دستی آورد که روی هرکدام چیزی بود مثل گوشت چرخ کرده ولی خیلی سفت و سرد.تا به حال ندیده بودم.

پیرمرد تعریف کرد قرمه از غذاهای مخصوص این شهرستان است . در قدیم که یخچال نبود . گوشت گوسفند را با دنبه آن ریز می کردند و تفت می دادند و سپس در شکمبه گوسفند می ریختند و از سقف آویزان می کردند و هر وقت لازم داشتند بخشی از آن را می بریدند و در غذا می ریختند و یا اگر قرار بود به صحرا بروند بخشی را در خورجین خود می گذاشتند تا بعداً بخورند.

این قورمه داستان جالبی داشت و از آن مهمتر خیلی هم لذیذ بود. به ظاهر کم می آمد و در ابتدا فکر می کردم این چند لقمه ته دلم را هم نخواهد گرفت ولی وقتی شروع کردم به خوردن به زحمت توانستم تمامش کنم. آنقدر قوی بود که کلاً حالم را عوض کرد و به رو آمدم. یاد ملوان زبل و اسفناجش افتادم.

خوشبختانه اتوبوس ساعت هشت شب تهران جا داشت و با هم سوار شدیم. در طول راه  فقط دعایم می کرد و سپاس می گفت . که اگر شما نبودید چه کار می کردم و چگونه به خانه برمی گشتم و …آنقدر گفت که خسته شدم و با لبخندی از او خواستم کمی از زندگی اش تعریف کند. جمله ی بسیار جالبی گفت. یک فرد بی سواد که داخل روستا بر روی زمین مردم  رعیتی می کند چه داستانی برای زندگی دارد.

به نزدیکی های گرمسار رسیده بودیم که گفت روستای ما بیست کیلومتر مانده به گرمسار است. کیف پولم را نگاه کردم فقط دو تا پانصد تومانی برایم مانده بود . یکی را نگاه داشتم و دیگری را به پیرمرد دادم. نگاهش آنقدر سنگین بود که نفسم بند آمد. دستم را پس زد و گفت اینهمه خرجی که دستت گذاشتم را چگونه جبران کنم. نشانی ات را روی کاغذی بنویس تا بعدا یک جوری پول را به دستت برسانم. با لبخندی گفتم حاج آقا چوب کاری نفرمایید. هرچه اصرار کرد انکار کردم.

وقتی اتوبوس جلوی جاده روستایش توقف کرد بر پیشانی ام بوسه ای کرد و با چشمانی پر و بغضی فروخرده خداحافظی کرد و رفت. تا تهران تمام فکرم به این پیرمرد و زندگی اش بود و به این نتیجه رسیدم که همیشه باید قدر داشته ها را دانست .

حواس

بعد از دوهفته ماندن در روستا و با کلی تاخیر قطار حدود ساعت ده صبح بود که به خانه رسیدم.هوا بسیار سرد بود و زمین سفیدپوش برف وهمین باعث شده بود کمتر کسی بیرون دیده شود. تازه داشتم لباسهایم را در می آوردم که زنگ تلفن خانه به صدا درآمد ،مادرم بعد از چند دقیقه صحبت با تلفن با اضطراب رو به من کرد و گفت بدو برو خانه دایی . خواستم بهانه بیاورم که مادرم گفت بدو که ماشین دایی ات را دزدیده اند.

سریع دوباره لباسهایم را پوشیدم و به سمت خانه دایی رفتم.آنجا به جز دختردایی کسی نبود و او هم گفت که مادرم برای مراسم ختم رفته مسجد  و همانجا ماشین را پارک کرده و وقتی بیرون آمده دیده ماشین نیست.سریع نشانی مسجد را گرفتم و یک ماشین دربست کردم و خودم را رساندم آنجا. جمعیت بیرون مسجد حکایت از داستان مفصلی می داد. در بین آن همه هیاهو خودم را به زن دایی رساندم که بسیار مضطرب و برآشفته بود.

به گوشه ای بردمش تا کمی آرام بگیرد و از او خواستم تا داستان را مو به مو برایم تعریف کند. گفت اول رفتم خانه پسرخاله ام که صاحب عزا بود، بعد هم از آنجا با اهل خانه به مسجد آمدیم تا به مراسم برسیم. وقتی مراسم تمام شد و بیرون آمدم دیدم ماشین نیست و یکهو دلم ریخت.جواب دایی ات را چی بدهم.

یکی از افرادی که در مسجد بود بیرون آمد و گفت اگر می خواهید به پلیس صد و ده زنگ بزنم تا مامور بفرستند و تحقیقات شروع شود.کمی تامل کردم و گفتم اجازه بدهید اطراف را کمی بررسی کنیم بعد.چون به ذهنم خطور کرد شاید زن دایی ماشین را همان مقابل خانه پسرخاله اش پارک کرده و این دوتا کوچه فاصله را تا مسجد پیاده آمده وچون با اهل خانه آمده حواسش پرت شده و فکر کرده ماشین را هم آورده.

قضیه را به زن دایی گفتم . ابتدا قبول نکرد ولی با اصرار من به سمت خانه پسرخاله به راه افتادیم. وقتی مقابل در منزل رسیدیم آن طرف خیابان ماشین پارک بود .زن دایی تا چشمش به ماشین افتاد سرخ و سفید شد. نمی دانست خوشحال شود یا خجالت بکشد.فقط رو به من کرد و گفت برو مسجد به همه بگو ماشین پیدا شده . من رویم نمی شود برگردم آنجا. سپس سریع سوار ماشین شد و رفت و من ماندم با آن خیل عظیم جلوی مسجد.

غروب دایی و زن دایی به خانه ی ما آمدند و بعد از کلی خندیدن به ماجرای امروز از ما خواستند تا داستان همین جا بین ما بماند و دیگران مطلع نشوند.چون در این صورت به سوژه ای برای کل فامیل آن هم برای مدتی طولانی تبدیل می شود.ما هم قبول کردیم و همه چیز به روز اولش بازگشت.

تابستان بود که بعد از خوردن یک ناهار مفصل که دستپخت عالی مادر بود آماده خواب نیمروز می شدم که تلفن زنگ خورد و خواهرم گوشی را برداشت.با اضطراب سریع مرا صدا کرد که بدو ماشین دایی را دزدیده اند.تعجب کردم و سریع یاد داستان زمستان افتادم و گفتم بپرس ماشین دست کی بود. خواهرم گفت دست زن دایی.گفتم نگران نباش  حتماً این بار هم جایی پارک کرده و فراموش کرده.

خودم گوشی را گرفتم و به دایی گفتم شاید مثل دفعه قبل باشد. دایی بنده خدا که تازه عمل کرده بود و قادر به حرکت نبود گفت نه این بار زن دایی جلوی باشگاه ماشین را پارک کرده بوده و قبلش هیچ جایی نرفته.الآن هم پلیس صد و ده آمده آنجا و صورتجلسه کرده.

این بار کار جدی بود و به پلیس کشیده شده بود. سریع آماده شدم و بعد از گرفتن نشانی کلانتری خودم را به آنجا رساندم. بنده خدا زن دایی با آن هیکل نسبتاً درشتش نای ایستادن نداشت و روی صندل نشسته بود وفقط داشت سر سربازان بنده خدا غر می زد که شما چکاره اید که ماشین مرا دزدیده اند.

نامه نگاری ها انجام شد و قرار شد به دادسرا برویم تا حکم قضایی بگیریم که بررسی ها کامل شود. در همین حین پسر دایی که سرباز بود به ما ملحق شد و با ماشین دوستش به سمت دادسرا حرکت کردیم. در راه بودیم که او از مادرش پرسید کجا ماشین را پارک کرده بودی. یک سری به محل بزنیم. زن دایی با عصبانیت گفت آنجا چه کار داریم،دو تا مامور صد و ده کل کوچه را زیر و رو کردند. تازه مگه من کورم که تو یک کوچه ماشینم را ببینم و نگویم.

پسردایی کمی مادرش را آرام کرد و گفت بعضی از دزدها شگرد دارند که ماشین را ابتدا چند کوچه پایین تر می برند بعد در زمانی مناسب و خلوت به سراغش می آیند وکارشان را تمام می کنند.با شنیدن این مورد زن دایی از این رو به آن رو شد و با اصرار گفت سریعتر به محل پارک ماشین برویم شاید هنوز در همان اطراف باشد.

کوچه را تا انتها وارسی کردیم ،خبری نبود. در کوچه بالایی هم خبری نبود.همان ابتدای کوچه پایین بود که از دور گوشه سپر پژو ۲۰۶ سفید نمایان شد. به پسر دایی اشاره کردم پلاکش را نگاه کن.همینکه به ماشین رسیدیم جیغ ناگهانی زن دایی نشان از خبر خوشی داشت. بله ماشین صحیح و سالم بود.داخل ماشین را بررسی کردیم و خوشبختانه چیزی به سرقت نرفته بود.زن دایی چنان زوق زده شده بود که سر از پا نمی شناخت.پسر دایی گفت همین جا کمین کنیم تا زمانی که دزد آمد به حسابش برسیم. گفتم مرد مومن دنبال دردسر می گردی. ماشین را بردار و به خانه برو و اصلاً هم اینجا بر نگرد.

هر سه سوار ماشین شدیم به سمت خانه به راه افتادیم. در مسیر زن دایی فقط لعن و نفرین بود که به دزدان نثار می کرد که اینقدر با اعصاب ما بازی کردند. من هم فقط دلداری می دادم که خدا را شکر به خیر گذشت.پسردایی که پشت فرمان بود ناگهان مسیر را عوض کرد و گفت اول به کلانتری برویم تا اعلام کنیم که ماشین پیدا شده وگرنه اگر بر اساس آن صورتجلسه به یگان ها اعلام کرده باشند. هر جا ما را ببینند به جرم سرقت دستگیرمان می کنند. حرف منطقی ای می زد و ما هم به تصدیق حرف او سکوت کردیم.

در خانه ،دایی بنده خدا که حال و جانی هم نداشت این بحث را پیش کشید که عجب دزد خرفتی بوده است که توانسته در پژو ۲۰۶ را به این راحتی باز کند و بدون مشکل ماشین را روشن کند و تا کوچه پایینی هم ببرد و آنجا بگذارد تا بعد سراغش بیاید. خب همان موقع که روشن کرده بود ماشین را می برد. همه به این گیج بازی آقای دزد خندیدیم و تازه تصور هم کردیم که وقتی او بعد از مدتی به سراغ ماشین بیاید چه حالی خواهد شد.

ولی دایی بنده خدا نمی خندید و همش می گفت یک جای کار ایراد دارد. هیچ دزدی اینطوری کار نمی کند. ضمناً پژو ۲۰۶ هم ماشینی است که ضریب امنیتش نسبت به دیگر ماشین ها بهتر است و کمتر دزدیده می شود.پلیس بازی دایی شروع شد و رفت سراغ زن دایی و از او در مورد مسیر حرکتش و رسیدن به مقابل باشگاه پرسید.

کاشف به عمل آمد که برای ورود به این کوچه از سمت شمال یک دوراهی وجود دارد که مسیر سمت راست آن به مقابل باشگاه در کوچه بالایی می رسد و مسیر سمت چپ آن، یک کوچه پایین تر از باشگاه سر در می آورد و زن دایی آنقدر حواسش پرت بوده که دو راهی را به سمت چپ آمده و در کوچه پایینی پارک کرده و فکر کرده که مانند همیشه از سمت راست آمده و در کوچه بالایی پارک کرده.

این روز ها خیلی باید حواسمان به حواسمان باشد.

اشتباه

اتفاقاتی که در خانه رخ می داد همه را چنان درگیر کرده بود که مجالی برای تفکر نگذاشته بود.مشکلات مادی یک طرف معنوی و روحی روانی از طرف دیگر.در روستا خودم را پر از انرژی می کردم و در خانه فقط انرژی مثبت تخلیه می کردم.خودم هم بریده بودم .خشم عجیبی نسبت به انسانهایی که مشکل برای دیگران ایجاد می کنند پیدا کرده بودم.خشمی که مدتها زمان برد تا از دست آن خلاصی یابم.

صبح ساعت پنج رسیده بودم شهر و تا ساعت شش صبح که سرویس روستا بیاید در سرما فقط قدم رو می زدم.وقتی به مدرسه رسیدم اصلاً حال خوبی نداشتم.خستگی و بی خوابی و افسردگی و . . . . زنگ اول وارد کلاس شدم.شروع کردم به بررسی تکالیف ،وقتی به سیدرضا رسیدم دیدم دفترش نیست.

سیدرضا شاگرد اول کلاس بود .دانش آموزی مستعد وبسیار مهربان و خون گرم،نظراتش در کلاس انرژی بخش من بود و واقعاً کلاس بدون او هیچ رنگ و بویی نداشت.شیطنت های پاکی داشت که موجب می شد توجه همه به سوی او باشد.تنها مشکل این بود که بسیار زود وابسته می شد.پاکی و صداقتش بقدری بود که گاهی در برخورد با او می ترسیدم که نکند از من برنجد.و همین ترس همیشه با من بود. یکی از خصوصیت های سید رضا  این بود که در ورقه امتحانی مشخصاتش را نمی نوشت.

وقتی دیدم دفترش نیست.عصبانی شدم.از او انتظار نداشتم که تکلیف نداشته باشد. برافروخته شدم و با صدای بلند شروع کردم به مواخذه کردنش.بنده خدا مجالی برای دفاع نداشت.متاسفانه شرایط باعث شده بود که مانند بمبی منفجر شوم.یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید.چشمانش پر اشک بود ولی جلوی خودش را به هرزحمتی بود گرفت و نشست و سرش را گذاشت روی میز. وقتی زنگ خورد و به در دفتر رفتم.دیدم یکی از شاگردان سال سوم آمد و دفتر سیدرضا را به من داد.پسرعمویش بودو دفتر از شب گذشته که سیدرضا خانه آنها بوده پیشش جامانده بود.دیدن دفتر مانند آب سردی بود که بر من ریخته شد.اشتباه بزرگی کرده بود و باید مجالی می یافتم تا جبران کنم.مشکلات من چه ارتباطی به سیدرضا داشت که اینگونه زیر فریادهای من نابود شود.

شب تا صبح در فکر بودم.تصمیم عجیبی گرفتم.خواستم به این بهانه که شده کمی از وابستگی او بکاهم.کمی کمکش کنم روی پای خودش بایستد.می دانستم که مشکلات خاص خودش را دارد ولی تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم کمکش کنم.حتی اگر از من بدش بیاید.قبلاً یکبار این کار را کرده بودم .خودم بد شده بودم ولی خدا را شکر آن دانش آموز پیشرفت کرده بود.از آن پیله ای که دورش تنیده بود خارج شده بود.

سر کلاس به هر دلیلی به او گیر می دادم.در حل تمرین ها اصلاً کمکش نمی کردم.می گذاشتم کاملاً روی استعداد خودش بایستد.خودش کار را به پیش ببرد. برگه هایش را خیلی سخت تصحیح می کردم.آزمایشش می کردم ،در برابر کاری قرار می دادمش و واکنشش را می دیدم.همه جا فقط صداقت بود و پاکی و کودکی.

یک بار که فکر کنم از این رفتار عجیب من به ستوه آمده بود. گفت آقا اجازه چرا اینطور با من رفتار می کنید. چرا مرا تنبیه می کنید.من حتی اگر سوالی هم داشته باشم دیگر سراغ شما نخواهم آمد.می دانستم دلش آنقدر پاک است که این حرف ها را فقط از روی خستگی و تعجب می زند.تنبیهی در کار نبود.آنجا بود که فهمیدم نظر من کاملاً دارد برعکس القا می شود.در جواب گفتم باشد.من هم قول مردانه می دهم که اگر یک بار مشخصاتت را روی برگه بنویسی دیگر کاری به کارت نخواهم داشت و حتی نگاهت هم نمی کنم.می دانستم کمی دارم تند می روم ولی دنبال بهانه بودم درستش کنم.مطمئن بودم تا پایان سال حداقل یک بار هم مشخصاتش را نمی نویسد.

وقتی در اولین امتحان نام و مشخصات کاملش را دیدم .این مشخصات همچون تیر خلاصی بود که به من شلیک شد.اگر مشخصاتش را نمی نوشت می توانستم کمکش کنم و از آن بالاتر به خودم کمک کنم تا از این منجلابی که پر بود از اشتباهاتم خارج شوم.قصد داشتم مدتی کوتاه سکوت کنم و آرام آرام دلش را بدست بیاورم.بچه ای مستعد بود و هوش سرشارش کار را برایم سخت کرده بود.

فکر کنم برایم لازم است.شاید اینگونه تاوان اشتباهاتم را بدهم و خوب یاد بگیرم که من هنوز بزرگ نشده ام و بیشتر اوقات از این بچه ها بچه ترهستم . گاهی یک اشتباه کوچک موجب می شود وارد مخمصه ای بزرگ شوی.اگر یک ببخشید می گفتم و بر این غرور لعنتی چیره می شدم اینهمه کش و قوس در کار نبود.ما انسانها بیشتر اوقات در اشتباهاتمان غرق می شویم تا چیز دیگر.

وارد کلاس شدم و شروع کردم به پخش کردن برگه ها ،سیدرضا نوزده و نیم شده بود که بیشترین نمره کلاس بود و با نفر بعدی حدود سه نمره اختلاف داشت.صدایش کردم و از همه خواستم تشویقش کنند.چشمانش برق خاصی می زد و همین باعث شد تا آن همه داستان عذاب آور تمام شود و همه چیز به شکل اولش برگردد.با لبخندی به من رفت و سرجایش نشست. و من هم نفس راحتی کشیدم.

واقعاً گذشت را باید از این بچه ها آموخت که در صدم ثانیه همه چیز را فراموش می کنند.

مختصات

مختصات از آن دسته درس هایی است که در عین سادگی، بیشتر بچه ها اشتباه حل می کنند. و همین باعث می شد تا در تدریس آن دچار مشکل شوم.همیشه این سوال برایم به وجود می آمد که چرا بچه های جای طول و عرض را با هم اشتباه می کنند و پاسخ ها به همین خاطر نادرست به دست می آید.

در خانه با حمید بودم و بیرون هم برف شدیدی می بارید.یاد دوران کودکی افتادم و رفتم بیرون و زیر برفی که با سکوت می بارید کمی در حیاط قدم زدم.گاو صاحبخانه که در انتهایی ترین بخش مسقف نشسته بود چنان نگاهم می کرد که فکر کنم در دلش داشت می گفت .این آدم ها عجب موجودات عجیبی هستند،همین جوری بی دلیل زیر برف سرد قدم می زنند.

در عوالم خودم بودم که ناگهان چیزی با سرعت به پشتم اصابت کرد. تا برگشتم که بفهمم چه بوده دومین گلوله به صورتم خورد.وقتی برف های روی عینکم را پاک کردم .چهره خندان حمید را دیدم که در حال هدف گیری مجدد بود. سریع پشت دیوار پناه گرفتم و من هم شروع کردم به پرتاب گوله برف

نمی دانم چرا هرچه پرت می کردم محل اصابت با حمید یکی دو متر فاصله داشت و برعکس هرچه حمید پرت می کرد به من می خورد.  بعد از کلی برف بازی توانستم چند تایی هم به حمید بزنم. وقتی وارد خانه شدیم حمید با لحن خاصی گفت: بعید است از دبیر ریاضی که مختصاتش خوب نباشد.حالا خدارا شکر افسر توپخانه نیستی وگرنه کل نیروهای خودی رو هوا بودند.

در همین لحظه ایده جالبی به ذهنم رسید.رفتم و یک برگه طلق آوردم و با ماژیک و با دقت یک محور مختصات به صورت شطرنجی کامل روی آن کشیدم.یک برگه مقوا هم اندازه همان طلق گرفتم و همان کار را روی این برگه مقوا انجام دادم. به طوری که وقتی طلق را روی مقوا قرار می دادم همه محور ها و مربع های شطرنجی دقیقآ روی هم قرار می گرفتند.

در کلاس ابتدا مفهوم مختصات و روش آن را توضیح دادم .بعد سه میز ردیف اول را کمی جلوتر آوردم و دو گروه سه نفری تشکیل دادم.نفر اول دیده بان،نفر دوم بیسیم چی و نفر سوم توپچی.در ابتدا بچه ها فقط نظاره گر بودند و هنوز از چند و چون کار اطلاعی نداشتند.فقط به آنها می گفتم کمی حوصله کنید.

گروه بعدی هر سه نفر روی یک میز قرار داشتند. یک تکه کاغذ را به شکل تانک کوچکی بریده بودم و آن را به گروه دوم دادم و از آنها خواستم تا آن را به دلخواه روی یکی از نقطه های صفحه مختصاتشان قرار دهند.دیده بان گروه اول را صدا زدم و گفتم فقط حق داری مکان را ببینی و مختصاتش را به بیسیم چی اعلام کنی.بیسیم چی را روی میز وسط نشاندم و کاغذی به او دادم و گفتم تو فقط حق داری مختصاتی را که دیده بان در گوشت می گوید را بنویسی.به توپچی هم گفتم تو باید محلی را که مختصاتش را بیسیم چی روی کاغذ به تو می دهد روی مختصات طلقی که مقابلت است با ماژیک وایت برد قرمز نمایش دهی.

بازی شروع شد.تانک در موقعیت قرار گرفت.دیده بان آن را دید و آرام در گوش بیسیم چی اعلام کرد و او هم روی کاغذ نوشت و داد دست توپچی. و توپچی هم یک نقطه بزرگ روی مختصات مقابلش کشید..من هم رفتم و مختصات طلقی را درست و دقیق روی مختصات کاغذی قرار دادم. محل تانک با محل نقطه قرمز فرق داشت .در همین جا توضیح دادم که چقدر این مختصات مهم است و ممکن است با اشتباه گلوله بر سر نیروهای خودی اصابت کند.

جای دو گروه را عوض کردم و همین کار را تکرار کردم.این بار وقتی مختصات طلقی را روی مختصات کاغذی قرار دادم . نقطه قرمز دقیقآ رو تانک افتاد و همین باعث شد که دیدبان گروه با صدای بلند بگوید (الله اکبر) و همین غوغایی در کلاس به پا کرد.شور شوق بچه ها بالا گرفت و کمی کنترل اوضاع سخت شد. ولی به هر صورتی بود تمام بچه ها این بازی را انجام دادند و هرچه جلوتر می رفتیم هیجان بیشتر می شد و اشتباهات کمتر.

در همین بین یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه اگر تانک حرکت کند چطوری باید هدف را زد.کمی برایش توضیح دادم و گفتم باید سرعت حرکت را حساب کند و محل رسیدن آن را در چند ثانیه زمان شلیک توپ حساب کند . کمی فکر کرد و گفت خیلی سخت است . تانک ها حرکت نکنند بهتر است.

در امتحانی که هفته های بعد گرفتم برایم جالب بود که اکثر بچه ها مختصات را درست حل کرده بودند.حتی یکی از بچه ها کنار سوال مختصات یک تانک کوچک کشیده بود.