درباره

سوء سابقه

در مورد نازنین هر کاری از دستم برمی آمد انجام دادم تا بتواند روی پای خودش بایستد و ریاضی را یاد بگیرد ولی هر بار به هر دلیلی مرا در رسیدن به این اهداف ناکام می گذاشت.استعدادش خوب بود ولی در جهت منفی.به جای اینکه بنشیند و ریاضی را حل کند فقط دنبال این بود که از جایی دیگر حل ها را بنویسید. چندین بار سر کلاس و در زمان حل کاردرکلاس ها به او تذکر داده بودم ولی اثری نداشت.

سر جلسه امتحان تمام حواسم به او بود ولی در همان لحظاتی که جای دیگری را نگاه می کردم با مهارت خاصی کار خودش را می کرد و موقع تصحیح برگه ها متوجه می شدم و همانجا تذکر را می نوشتم و نمره را کسر می کردم.ولی در امتحان بعدی باز تکرار می کرد.

تبحرش در این کار برایم بسیار جالب بود به همین خاطر در امتحان نوبت اول تصمیم گرفتم فقط حواسم به او باشد تا نگذارم به هدفش برسد.از همان ابتدا روبرویش ایستادم و تمامی حرکاتش را زیر نظر داشتم و او هم خیلی عادی مثلاً داشت حل می کرد. حدود دو سوم زمان امتحان گشت و بچه شروع کردند به برخواستن و برگه ها را تحویل دادن.ولی من هنوز حواسم به نازنین بود.

بیشتر از نیمی از بچه ها رفته بودند که آقای مدیر به جلو در آمد و مرا صدا زد تا صورتجلسه را امضا کنم.به سمت در کلاس رفتم و برگه را گرفتم و همانجا مقابل آقای مدیر امضا کردم .وقتی برگشتم آن چیزی را که مدتها منتظر بودم که ببینم،دیدم.تا مرا دید همانجا خشکش زد ولی خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و سرش را به روی برگه امتحان پایین آورد.چون خطایش را این بار دیدم و او هم فهمید که دیده ام جایز نبود ندیده بگیرم.

با عتاب صدایش کردم و برگه اش را گرفتم ، هیچ پاسخی نداشت و هیچ واکنشی هم نشان نداد، روی برگه با خودکار قرمز نوشتم تخلف و نمره صفر را جلوی چشمانش بالای برگه نوشتم.از نگاهش ناباوری را می توانستم تشخیص دهم ولی من عزمم را جزم کرده بودم و همانجا هم مقابل چشمانش نمره صفر را در دفتر نمره هم ثبت کردم.وقتی دید وضعیت خیلی جدی است مضطرب شد و از کلاس بیرون رفت.

قضیه را به مدیر گفتم و او را از تصمیمی که گرفته بودم مطلع کردم.فکر کنم همینجا بهترین فرصت است تا به او کمک کنم این عادت زشتش را ترک کند.البته مدیر من من کرد ولی مستقیم بدون روی دربایستی به او گفتم که نازنین نوبت اول تجدید است .

صبح روز بعد همان ابتدای در حیاط مدرسه پیرمردی ایستاده بود، وقتی سلام کردم و وارد مدرسه شدم. بعد از جواب سلامم پرسید دبیر ریاضی تویی؟با تعجب برگشتم و گفتم بله .کاری دارید پدر جان.دستم را گرفت و به گوشه ای از حیاط برد که پشتش دره ای عمیق بود .چون دیوار مدرسه کوتاه بود می شد دره را به راحتی دید.

گفت پدر جان وقتی پای گوسفندی می شکند چه کار می کنند؟ من مات و مبهوت مانده بودم که این چه سوالی است و من چرا باید به این سوال پاسخ دهم.با نگاه خاصی گفتم خوب نمی دانم شاید باید پایش را بست یا آن را به یک دامپزشک نشان داد. در جواب گفت خدا خیرت دهد پس باید کمکش کرد نباید که آن را کشت.هنوز نمی دانستم که ماجرا چیست؟به همین خاطر گفت پدرجان اینها چیست که از من می پرسی؟

کمی مکث کرد و گفت من پدربزرگ نازنین هستم شما نباید با نوه من آن طور رفتار می کردید.شما به جای بستن پای شکسته گوسفند داری او را . . . تا به اینجا رسید شروع کردم به بیان دلایل کارم و اینکه آخر سر یک روز باید او ببیند که کار خطایش مجازاتی دارد و باید بداند که کار را باید درست و صحیح انجام دهد وگرنه این عادت در او ماندگار خواهد شد.

هر چه می گفتم باز همان مثال گوسفند را می زد .کمی هم عصبانی شده بود .سعی کردم کمی آرامش کنم و او را قانع کنم که ناگهان بر سرم فریاد زد : شما که اینجا و در این روستا حدود پنج شش سال سوء سابقه دارید چرا این کار را کردید.این همه سوء سابقه در این روستا دارید باز بچه های ما را اذیت می کنید. بس است دیگر دست بردارید.

همین را گفت و غرغر کنان رفت و من ماندم و این همه سوء سابقه.

v054

تلفن همراه

اردیبهشت بود و هوا بسیار دل انگیز .بعد از پایان زمان مدرسه به دعوت همکاران ابتدایی قرار شد والیبالی بازی کنیم.بسیاری از بچه ها هم ماندند تا بازی را تماشا کنند.در شروع بازی محسن را صدا کردم و گوشی تلفن همراه را که در جیبم بود به او دادم و گفتم مواظبش باشد.

بازی شروع شد و در حد تیم ملی بود. با تشویق های بچه ها جو کاملاً با استادیوم دوازده هزار نفری آزادی مطابقت می کرد.پاسور بودم ،چون توپ های اول را خوب به من نمی رساندند ،پاسهایم زیاد خوب از آب در نمی آمد.در آخر باختیم و همه تقصیرها را گردن من انداختند.

همکاران چون می خواستند به شهر بروند سریع رفتند و من تا بروم در آبدارخانه آبی به سروصورت بزنم و برگردم،همه رفته بودند حتی بچه ها.محسن هم نبود.هرچه در مدرسه گشتم پیدایش نکردم .فکرهای عجیب و غریبی به ذهنم خطور می کرد.از مدرسه خارج شدم و در حیاط را قفل کردم که ناگهان دیدم محسن گوشه دیوار ایستاده است و گریه می کند.

نزدیک شدم و محتویات دست محسن را که دیدم همه چیز را فهمیدم.گوشی کاملاً شکسته بود و صفحه اش خرد شده بود.دو ماهی بود به اصرار خانواده و با وام یک میلیون تومانی تعاون سیم کارت و گوشی را خریده بودم.(همان زمانی که سیم کارت جزو لوازم لوکس بود و هر کسی موبایل داشت یعنی وضعش خیلی خوب بود)

دروغ گفته ام اگر بگویم ناراحت نشدم ،لاشه گوشی را از او گرفتم و به زور گفتم:عیبی ندارد شما برو. و او با چشمانی اشک آلود دوان دوان رفت.به مخابرات روستا رفتم و به خانواده خبر دادم که گوشی ندارم. حالم خیلی گرفته بود.درست بود که در روستا تلفن همراه خط نمی داد و برای تماس باید به بالای تپه مشرف به خانه می رفتم ولی هرچه بود گوشی تلفن همراه بود .

صبح فردا که به مدرسه رسیدم هنوز سرویس معلمان نرسیده بود.جلوی در محسن با پدرش  به همراه یک گوسفند ایستاده بودند.محسن تا مرا دید به پدرش اشاره کرد.مرد هم سریع آمد. بعد از سلام شروع کرد به عذرخواهی و. . . .

مهلت نداد جواب سلامش را بدهم.با همان زبان روستایی می گفت:آقا ببخشید این بچه بدکاری کرده حواسش نبوده.شما به بزرگواری ببخشید.حاج محمد می گفت این چیزها خیلی گرانه ،شما به خدا ببخشید .تنها چیزی که تو خانه ما گران است همین گوسفند است که برای شما آورده ام.

خیلی سخت بود که راضی اش کنم که گوسفند را با خودش ببرد .اصرار از من انکار از او.در هر صورت راضی اش کردم و او به همراه گوسفند برگشت.

مردمان روستا اینگونه اند.هیچ گاه کار شان را توجیه نمی کنند. بلکه به هر شکل سعی در جبران آن دارند و این درس بسیار بزرگی برای من بود.

وقتی مدرسه تعطیل شد و بچه ها رفتند محسن را خواستم تا اولاً دلیل شکستن گوشی را بپرسم  و هم کمی آرامش کنم.چون هنوز حالش سرجایش نبود.داستان را این گونه تعریف کرد.

«آقا به خدا تو اون چیزی که به من دادید ولغاز* بود.هم صدا می کرد هم می لرزید.ترسیدم و نفهمیدم چطور شد از دستم افتاد و شکست.به خدا ما تقصیر نداشتیم  خودش لرزید و سروصدا کرد.»
ولغاز = قورباغه

v053

صاعقه

اولین امتحان خرداد ماه ریاضی بود و در سالن صدای کسی در نمی آمد. چنان مراقبتی می کردم که بچه ها حتی جرات بلند کردن سرشان را هم نداشتند.ساعت یازده سومی ها آمدند و با نظم خاصی نشستند.وقتی داشتم برگه ها را توزیع می کردم ناگهان هوا تاریک شد وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم هجوم تمام عیار ابرهای سیاه را می دیدم که به سمت ما می آمدند.

چند لحظه بعد هم بوی خاک را استشمام کردم و این یعنی شروع یک باران بهاری.خدا را شکر امسال هوا خیلی خوب بوده و باران بسیاری باریده که همین موجب خوشحالی اهالی روستا شده بود.اوایل نم نم می آمد و هوا را بسیار لطیف کرده بود ولی با گذشت زمان بر سرعت و شدتش افزوده می شد.

حدود ساعت دوازده بود که نفر اول بلند شد و برگه اش را به من داد ولی بعد از چند لحظه برگشت.از نگاهش متوجه شدم که خواسته ای دارد.اجازه گرفت تا در سالن بماند.وقتی علت را جویا شدم بیرون را نشانم داد. آنقدر باران شدید می بارید که امکان تردد وجود نداشت .اگر از در خارج می شد همان لحظه اول کاملاً خیس می شد.دیدم حق با اوست و او را به یکی از کلاس ها که خالی بود هدایت کردم.

زمان امتحان که نود دقیقه بود به پایان رسید ولی هیچ کس به غیر از همان یک نفر برنخواسته بود.وقتی همه برگه ها را جمع کردم هنوز بچه ها نشسته بودند و از پنجره باران را که بسیار شدید می بارید را نگاه می کردند.ماشاالله انگار با شیلنگ داشتند از بالا آب می ریختند.در هر صورت حدود ساعت یک و نیم بود که کمی باران کمتر شد و بچه ها رفتند و ما هم درو پیکر مدرسه را قفل کردیم و به خانه رفتیم.

آن روز هوا خیلی دلش پر بود و هراز چندگاهی سروصدایی می کرد و با تمام قدرت خودش را خالی می کرد.غروب که شد رعد برق هایش هم شروع شد و گاهی چنان برقش قوی بود که واقعاً ما را مبهوت خود می کرد.به مرور فاصله بین برق و صدای رعدها کمتر می شد و حسین می گفت محل آن در حال نزدیک شدن است.

شب برق ها رفت و فقط با یک فانوس بودیم که باز هم باران شروع شد و این بار قدرتش از همیشه بیشتر بود و رعد و برق ها هم پشت سرهم ،واقعیت امر کمی ترسیده بودیم  و سکوتمان حکایت از این امر داشت.حمید در همان تاریکی چند تا تخم مرغ را نیمرو کرد تا به عنوان شام بخوریم.

سفره پهن شد و هر سه دور آن نشستیم و اولین لقمه را که برداشتیم صدای انفجار مهیبی شوکه مان کرد به طوری که هر سه لقمه در دست فقط همدیگر را نگاه می کردیم.مانند افرادی شده بودیم که برق آنها را گرفته باشد.صدا آنقدر شدید بود که گوش هایمان داشت صوت می کشید.

بهت همچنان بر ما حاکم بود که حسین گفت فکر کنم صاعقه بود.البته ما برقی ندیدیم و صدا بیشتر شبیه انفجار خمپاره ۱۲۰ یا توپ فرانسوی بود. به حسین گفتم من در درس آمادگی دفاعی وقتی اردو رفته بودیم یک خمپاره انداختم صدایش شبیه این بود ولی خیلی کمتر از این بود .شاید چیزی در خانه همسایه ترکیده .حسین در جواب گفت من مطمئن هستم این صاعقه بود و بس.

زیاد حال و حوصله بحث نداشتیم و با ترس سعی کردیم زیر لحاف خوابمان ببرد.ولی سر و صدای بیرون و ترس از اینکه این بار صاعقه به ما نزد خواب از چشمانمان برده بود.نمی دانم ساعت چند بود که دیگر پلکهای چشمم سنگین شد و به خواب رفتم.

صبح هوا خیلی عالی شده بود. آنقدر تمیز بود که از تنفس در آن سیر نمی شدیم.داشتیم از زیبایی های طبیعت بعد از باران لذت می بردیم که حمید آن طرف دره درختی را نشان داد که هیچ از آن نمانده بود و سوخته به زمین افتاده بود.همینجا بود که همه به حرف حسین رسیدیم و خدا را شکر کردیم که صاعقه آن طرف دره را زده بود وگرنه در کنار خانه ما درختی بود که خیلی از آن بلندتر بود.

v052

ردپا

با کوله ای سبک که به دوشم بود در حال سلام و احوالپرسی با دوستان بسیار زیادم بودم.آنقدر زیاد بودند که آخر خسته شدم و با صدایی بلند احوال همه را یکجا پرسیدم.درختان در ظاهر ساکت مقابلم ایستاده بودند ولی می دانستم که همه جواب مرا داده اند.

به راهم درمیان کوه ها و دشت ها ادامه می دادم و از دیدن مناظری بسیار زیبا مدهوش بودم.صدای مسلسل وار دارکوب ها بر روی درختان طنین خاصی به جنگل داده بود و خدا را شکر آن روز صدای سهمگین و دلخراش اره موتوری نمی آمد.

از دور گله ای گوسفند دیدم، براساس تجربه، سریع خود را آماده کردم تا با هجوم سگ ها مقابله کنم.آنها خیلی زودتر از زمانی که پیش بینی کرده بودم آمدند.مدتی مرا مشایعت کردند و بی خطری من که برایشان مسجل شد،رهایم کردند .فقط یکی از دور هنوز مراقبم بود.

به گله رسیدم.چوپان را شناختم، نامش اسماعیل بود ولی به «اسماعیل کاتا »مشهور بود.چرا؟نمی دانم.او هم مرا شناخت و با لفظ مدیر صدایم کرد تا کنارش بروم.

چایش به راه بود و از داخل خورجینش مقداری پنیر خرد شده بیرون آورد و گیاهی به نام «الزو» را که از اطراف جمع کرده بود نیز آورد.در آن هوا و آن محیط و ارتفاعات و زیبایی های جنگل و کوه و صفای اسماعیل کاتا ،بهترین صبحانه ی عمرم را خوردم.

اسماعیل کاتا شروع کرد به صحبت کردن و تعریف بعضی اتفاقاتی که برایش رخ داده بود.ای کاش می توانستم گفته هایش را با همان لهجه ی زیبا و روانش بنویسم.

یه روزی دم غروب داشتم با گله برمی گشتم ده.یک دفعه سگ ها شروع کردن به واق واق کردن. گفتم حتماً گرگه .چوب دستی رو محکم تو دستم گرفتم  و حواسم به اطراف گله بود.خبری نشد ولی سگ ها هم برنگشتند.هوا دیگه تاریک شده بود.با گوسفندها به دنبال سگ ها رفتم که در راه یه جای پا دیدم، نمی دانم ردپای پلنگ بود یا نهنگ ؟ولی به گمانم نهنگ بود. چون خیلی بزرگ و فرورفته بود.خداییش تا حالا نهنگ ندیدم ولی می گن خیل بزرگه ،از گاو هم بزرگتره.خدا رحمت کنه مش رحیم رو ،فکر کنم نهنگ بهش حمله کرده بود.

هر کاری کردم نتوانستم بگویم که پدرجان نهنگ تو دریاهاست و اصلاً در خشکی نمی تواند زندگی کند.پیش خودم فکر کردم شاید با تعریف پر آب و تاب این مطلب برای من ،خودش خیلی لذت برده. و با این تعریف ها خودش را قهرمانی بی بدیل برای من وصف کرده است. گذاشتم در همین دنیای زیبا که آزار آن به دیگران نمی رسد زندگی کند.

v051

 

آسمان شب

همدم من در تنهایی ها یک رادیوضبط  سونی  بود و کاست های شجریان و شهرام ناظری و اکثر اوقات هم رادیو و بیشتر هم مشتری رادیو فرهنگ بودم.برنامه های علمی و ادبی خوبی داشت.رادیو شده بود یکی از بخش های مهم زندگی من در این همه تنهایی.

عصر اخبار علمی در مورد شهاب بارانی که قرار بود امشب رخ بدهد توضیحات بسیار داد و همین عاملی شد که تصمیم بگیرم امشب را در حیاط مدرسه بخوابم.معمولاً شهریورها در مدرسه بیتوته می کردم.بخشی از یکی از کلاس ها را موکت کرده بودم و شب ها تنها آنجا می خوابیدم.

ساعت شهاب باران را حدود ده شب اعلام کرده بودند .اول خواستم همان تصمیم قبلی ام را اجرا کنم ولی واقعیت امر از جانورانی که ممکن بود شب هنگام سراغم بیایند منصرف شدم.البته منظورم از جانوارن سوسک و ملخ و عنکبوت و. . . . است نه حیوانات بزرگ.

صندلی را وسط حیاط گذاشتم و سر به آسمان شروع کردم به رصد ستاره ها.آسمان صاف و بدون غبار شب و نبودن نور مزاحم باعث شده بود مناظر بسیار زیبایی جلوی چشمانم خلق شود.فاصله مدرسه تا روستا موجب شده بود نه آلودگی صوتی داشته باشم و نه آلودگی نوری.

نمی دانم چه مدت فقط به آسمان می نگریستم و در فکرم سعی می کردم به انتهای آن برسم.بقدری شگرف بود که مرا کاملاً مهبوت خود کرده بود.مجموعه ستاره های ملاقه ای را یافتم و با پنج برابر کردن سر ملاقه به ستاره قطبی رسیدم.پرنورتر بود و زیبا.

شهاب باران شروع شد و مناظر زیبا و بدیع بسیاری جلو چشمان به وجود آمد.به قدری در این زیبایی های آسمان غرق شده بودم که بی اختیار هر شهاب سنگی که می دیدم فریاد می زدم و با دست جایش را نشان می دادم.اصلاً مکان و زمان از یادم رفته بود و داشتم با ستارگان و شهاب سنگ ها بازی می کردم.

آنقدر بازیگوش بودند که حتی نمی شد مکان و جهت حرکتشان را حدس زد. بیشتر اوقات تک تک می آمدند و سلامی می کردند و سریع می رفتند.گاهی هم برای غافلگیری من چند تایی از جهت های مختلف می آمدند ولی حواس من جمع بود وبا تک تکشان احوال پرسی می کردم.

دوستان شهابی رفتند و من ماندم با خیلعظیم ستارگانی که سرجایشان همچنان ایستاده بودند و به من چشمک می زدند.آنقدر با من چشمک بازی کردند که مرا هم به دنیای خودشان بردند.دنیایی بس عجیب که در ابتدا بسیار زیبا بود ولی هرچه می گذشت و بیشتر به درون آن می رفتم وحشت عجیبی بر من مستولی می شد.

عظمت آنها و عظمت این دنیا ، اول و آخرش ،کهن یا جدید بودنش.حادث یا قدیم بودنش.ابدی یا ازلی بودنش.واقعاً داشتم به مرز دیوانگی می رسیدم.خالق را می شد حس کرد ولی عظمتش را نمی شد.ترسی عجیب مرا فراگرفت.به خودم که آمدم و نگاهی به ساعت انداختم از دو گذشته بود.به داخل مدرسه رفتم .زیر رختخواب تمام بدنم می لرزید .می ترسیدم ولی نمی دانستم از چه اینقدر می ترسم.هرکار کردم نتوانستم بخوابم و تا صبح فقط داشتم فکر می کردم و به دنبال پاسخ بودم. هوا روشن شده بود و هنوز چشمان من باز بود.

در این دنیای به این وسعت و عظمت، ما انسانها چقدر کوچک هستیم.وقتی مقیاس را به عظمت دنیای پیرامون فرض کنیم ما را با چه واحدی می توان اندازه گرفت؟

v050

سرسره

برای رفتن به روستای مجاور دو راه در پیش داشتم. اگر از جاده می رفتم درست یک ساعت و نیم طول می کشید. ولی راه میان بر را همیشه چهل و پنج دقیقه ای می رفتم. چون برف و باران نمی آمد مسیر میان بر را انتخاب کردم و به راه افتادم.

مسیر میان بر تشکیل شده بود از دو دره که دره اول کنار آبادی بود و عبور از آن چندان مشکل نبود. در انتهای دره نهر کوچکی بود که از چشمه ی روستا شروع می شد و به راحتی می شد از روی آن پرید و گذشت. ولی دره دوم که در جوار روستای مجاور بود عمیق بود با شیب تند که رودخانه ای خروشان از دل آن می گذشت.

ازدره اول به سلامت گذشتم .دره دوم را با سلام و صلوات پایین رفتم. زمین چنان یخ زده بود که اگر کمی بی دقتی می کردم تا خود رودخانه  می غلطیدم.به رودخانه رسیدم. بر روی این رودخانه نام «معما» را گذاشته بودم چون هر وقت به آن می رسیدم مسیررا در بسترش تغییر داده بود و باید کلی فکر می کردم تا محل عبور جدیدی پیدا کنم. از قبل خدا خدا می کردم تا معما راحت حل شود و مجبور نباشم در این سرما کفش ها را در بیاورم و به آب بزنم.

خدا را شکر معما این بار خیلی سریع حل شد و با پرش از روی سنگ ها از آن عبور کردم و رسیدم به مسیر «مرگ یک بار شیون یک بار».شیب تندی که باید مستقیم بالا می رفتم و همیشه در میان راه نفسم می گرفت ولی به هر زحمتی بود خودم را به بالای دره می رساندم. مسیری خیلی سخت و خیلی کوتاه.

یخ زدن زمین کار را برای بالا رفتن بسیار سخت کرده بود. چهار چنگولی داشتم بالا می رفتم. و هر جوری بود مواظب بودم که سر نخورم. آفتاب بیرون آمده بود و همه جا کاملاً روشن بود. به نزدیکی های بالای دره رسیده بودم و خوشحال از اینکه دارم موفق می شوم.

صدای پارس سگ ها را می شنیدم چون انتهای مسیر می رسید به ابتدای روستا.تمرکزم در حد صد در صد بود تا سر نخورم که ناگهان بالای سرم دو سگ را دیدم که دارند همدیگر را دنبال می کنند. مرا ندیده بودند چون هنوز در شیب دره بودم.

اولی تا مرا دید یکه خورد و تا تصمیم گرفت مسیر ش را عوض کند به خاطر سرعت زیاد ش سر خورد و مانند گلوله از کنارم گذشت و با سرعتی باور نکردنی به اعماق دره سقوط کرد.دلم برایش سوخت ولی یکی هم باید دلش برای من می سوخت، چون تا برگشتم که به راهم ادامه دهم دومی غضب کرده مقابلم در حال غرّش و نشان دادن دندانهایش بود.

هرچه گفتم که به خدا من بی تقصیر م و دوستت خودش حواسش پرت شد و سر خورد ،ولی چنان نگاهی می کرد که انگار مسبب همه بدبختی هایش منم.از ما اصرار و از ایشان انکار.آخر سر گفتم اگر من هم سر بخورم و تا ته دره بروم راضی می شوی؟نه خیر ،انگار قضیه از این حرفها گذشته بود.

مستأصل مانده بودم .نه راه پیش داشتم و نه راه پس. پشت سر که اصلاً امکان بازگشت نبود مگر مانند اولی سر بخورم تا ته دره ، در مقابل هم که . . . . .

چند دقیقه ای به همین منوال گذشت که صدای پارس اولی از ته دره آمد و خدا راشکر دوستش هم پیش او رفت و آزاد شدم. خوشحال بودم که با این همه اتفاقات سر نخوردم .به حیاط مدرسه که رسیدم همه بچه ها سر صف بودند.و تا مرا دیدند همه با هم سلام کردند . تا سرم را بلند کردم که جوابشان را بدهم نفهمیدم چه شد و یک دفعه خودم را معلق در میان زمین وآسمان یافتم و با شدت با پشت به زمین خوردم.

نفسم بالا نمی آمد و دچار خفگی شده بودم و جالب اینکه همه داشتند می خندیدند و هیچکس به فکر نجات من نبود. ای کاش با آن سگ اولی تا دره سر می خوردم و اینجا جلوی اینهمه دانش آموز دختر اینجوری ضایع نمی شدم.

v049

اردو

هوا عالی بود وهمه چیز برای یک اردوی دانش آموزی مهیا. من و چند تن ازهمکاران صبح زودتر به مدرسه آمده بودیم و وسایل را آماده می کردیم و در دفتر مدرسه منتظر مدیر بودیم تا با وسیله نقلیه بیاید و بچه ها را بگیریم و بریم در گوشه ای از طبیعت زیبا گشت و گذاری داشته باشیم.البته من هنوز برایم سوال بود که دو تا مینی بوس بهتر است یا یک اتوبوس.چون بچه ها حدود چهل نفری می شدند.به همین خاطر منتظ مدیر ماندم تا از او بپرسم.

حدود ساعت هشت بود که صدای مدیر از حیاط مدرسه آمد که داشت بچه ها را به صف می کرد.ما هم وسایل را برداشتیم و به حیاط رفتیم.اولین نکته جالب این بود که بچه ها دو دسته شده بودند و اصلاً هم تعدادشان برابر نبود.قیافه حق به جانبی گرفتم و رو به حسین و حمید کردم و گفتم به نظر من با دید ریاضی جور درنمی آید که دو مجموعه نامساوی برای دو ماشین با ظرفیت مساوی منطقی باشد.آنها هم تایید کردند و من هم به خاطر تایید آنها با لحن خاصی موضوع را به آقای مدیر شرح دادم.

در پاسخ با لبخند پرمعنای آقای مدیر مواجه شدم ،بعد به آرامی گفت بعداً خواهی فهمید.گیج و منگ بودم که با یک ازجلو نظام بلند مدیر به خود آمدم.تذکرات فراوان و توصیه های زیادش هم حوصله ما را سر برد و هم بچه ها را خسته کرد،نمی دانم چرا این مدیرها دوست دارند سر صف زیاد حرف بزنند.

وقتی توصیه های آقای مدیر تمام شد فریاد شوق بچه ها  و دویدنشان نشان از انرژی بیکرانشان می داد.ما هم همراه مدیر به سمت در ورودی حیاط که پشت ساختمان مدرسه بود حرکت کردیم.وقتی از در خارج شدیم و کنار جاده رسیدیم مبهوت فقط کناره های جاده را نگاه می کردم.صحنه ای مقابل چشمانم رقم خورده بود که اصلاً انتظارش را نداشتم. حداکثر فکر می کردم دو تا مینی بوس روستا آمده باشند تا بچه ها را ببریم ولی چیزی که مقابلمان بود قطاری طولانی از الاغ هایی که هر کدام راکبش یکی از بچه ها بود و پشتش پر وسایل

آنقدر برخورد با این صحنه من را مبهوت خود کرده بود که با صدای آقای مدیر به خودم آمدم.دو تا الاغ یدک هم همراه بچه بود و آقای مدیر هم روی اسب خودش سوار بود.حمید و حسین راحت پریدند روی الاغ و من و سید حمید پیاده نظام این خیل سواره نظام بودیم.

همان ابتدا آقای مدیر مانند فیلم های جنگی زمان روم باستان با اسبش از جلو بچه ها گشتی زد و آنها را دو گروه در دو طرف جاده کرد،همان دو گروهی که در حیاط مدرسه صف کرده بود.حسین پیش قراول دسته سمت راست شد و حمید هم پیش قراول سمت چپ و لشکر از دو جناه شروع به حرکت کرد و من و سید حمید هم همانند تامین های آخر لشکر در پی شان به راه افتادیم.

از روستا خارج شدیم و سربالایی مسیر مال رویی را در پیش گرفتیم، وقتی ارتفاع گرفتیم مناظر اطراف خیلی دیدنی تر شد ، هوای صاف موجب این شده بود که عمق دیدمان بسیار شودو همین خیلی فرح بخش بود.بعد به دره ای رسیدیم و به دستور آقای مدیر جناحین لشکر هر کدام از دو مسیر جداگانه که در دو طرف دره ولی موازی هم به راه ادامه دادند.در انتها به یک شیار بسیار باریک در دل صخره ها رسیدیم که شیب تند آن نفس مان را گرفت ولی به هر زحمتی بود از میان آن گذشتیم.

وقتی به بالای آن رسیدیم آنطرفش مرتعی بود گسترده و بسیار زیبا از دور چند درخت که کنارش برکه آبی بود نمایان شد و از شور و شوق بچه ها فهمیدم مقصد همانجاست.وقتی رسیدیم بچه ها سریع وسایلشان را از پشت الاغ هایشان پیاده کردند و به چند گروه تقسیم شدند و در این زمان مدیر فقط مواظب بود بچه ها زیاد پراکنده نشوند.

من سیدحمید که واقعاً خسته شده بودیم روی زیلویی که مدیر آورده بود ولو شدیم وقتی ساعت را نگاه کردم حدود دوساعت و نیم راه آمده بودیم.از آن طرف هم حسین و حمید از مرکب هایشان پیاده شده بودند و به طرف ما می آمدند ولی راه رفتنشان جور دیگری بود.وقتی رسیدند و قضیه را جویا شدیم از خنده دلمان را گرفتیم. آنقدر روی الاغ پایشان باز مانده بود که حالا راه رفتن برایشان بسیار سخت شده بود.

بچه ها هرکدام بساط صبحانه را به راه کردند و از هرکدام بخشی به ما رسید. نان روستایی و  چای دودی و گوجه و خیار و سبزی کوهی * و پنیر خیکی** وکره محلی و سرشیر و عسل و … چنان سفره صبحانه ما را پربار کرده بود که مانده بودیم از کدام شروع کنیم و حواسمان را جمع کردیم تا چیزی برای خوردن از میان این همه چیزهای لذیذ جا نماند.

*  = سبزی است از طیره پیازها به نام الزو

** = پنیر گوسفندی است بسیار چرب و خشک و شور که در چوست گوسفند نگهداری می شود و نیازی به یخچال ندارد.

v048

جعفر جعفر

امتحانات نوبت اول تازه تمام شده بود.برف سنگینی که آمده بود هوا را خیلی سرد کرده بود.به همراه مدیر و حسین و حمید در دفتر مدرسه کنار بخاری چکه ای مثلاً داشتیم گرم می شدیم.

صدای در آمد .لحظاتی بعد پسربچه ای حدوداً ده یازده ساله در را باز کرد و اجازه گرفت .چون مشغول صحبت بودیم زیاد به او توجه نکردیم .رفت و کنار میز مدیر ایستاد.

آرام آرام همه ما حواسمان به سمت او رفت.خیلی شمرده حرف می زد .ابتدا از مدیر و معلمان با آن زبان کودکانه تشکر کرد ،سپس در مورد درس خواهرش زینب که کلاس دوم راهنمایی بود با مدیر شروع به صحبت کرد.

چون تنها پسر خانواده بود و پدرش هم فوت کرده بود آمده بود به مدرسه خواهرش سر بزند و در مورد درس های خواهرش صحبت کند.ده دقیقه ای که داخل دفتر بود ما فقط چشم بودیم و گوش.شخصیت کاملاً شکل گرفته و بزرگ منش او همه ما را جذب خودش کرد.

هنگام رفتن همه به پایش بلند شدیم و دست دادیم و تا چند قدمی همراهیش کردیم.تا مدتها صحبت او و رفتارش نقل مجلس معلمان منطقه بود.

آخرین فرزند و تنها پسر خانواده بود. مادرش در زمانی که باردار او بود همراه پدرش در یک تصادف رانندگی به کما رفته بود .پدر دارفانی را وداع گفته بود و مادر با سختی بسیار زنده ماند و تنها پسرش را به دنیا آورد. به یاد پدرش نام او را جعفر گذاشتند.به همین خاطر به جعفر جعفر (جعفر پسر جعفر) معروف شد.

جعفر جعفر سه سال راهنمایی یکی از بهترین دانش آموزانم بود.درسش در حد متوسط بود و لی ذهنی زیبا داشت.سوالات عجیب و غریبش همیشه معروف بود.یک بار از حمید پرسیده بود :آیا آب رسانای برق است؟حمید جواب داده بود :بله. سپس گفته بود:بهتر نیست برای انتقال برق از دریا استفاده کنیم.یعنی یک طرف سیم برق را این طرف دریا بگذاریم و از طرف دیگر با سیم ،برق را بگیریم؟!!

سالها بعد خواهرش زینب که درسش هم خوب بود در تهران به دانشگاه رفت و او را هم همراه خود برد .در همان تهران به سربازی رفت و در شرکتی مشغول کار شد.

زندگی چه پایین و بالاهایی دارد.چقدر سخت باید زیست و چه راحت می توان رفت.جعفر جعفر چندی پیش در تهران مرد ، مرگ او از چندین سال پیش که در بطن مادرش بود به حالا موکول شده بود.

خدایش بیامرزاد.

v047

قورمه سبزی

سیدوحید دست پختش حرف نداشت. سه روزی در هفته پیش ما بود و آن روزها بهترین روزهای ما بود.چون در خانه دست به سیاه سفید نمی زدیم و همه کارها با سید بود.

صبح اول وقت بیدار شده بود و قورمه سبزی جانانه ای روی بخاری بار گذاشته بود .قرار بود با حرارت ملایم بخاری تا ظهر که برمی گردیم کاملاً جا بیافتد.تا ظهر فقط به فکر قورمه سبزی بودیم و شکممان را بدجوری صابون زده بودیم.

سید یک ربعی زودتر رفت تا مراحل پایانی را انجام دهد و سور وسات ناهار را آماده کند.وقتی به خانه رسیدیدم سید با یک کاسه پر از قورمه سبزی در حال خارج شدن بود.علت را جویا شدیم ،گفت می خواهد به همسایه بدهد و زود بر می گردد.چشمان همه مان گرد شد که همسایه؟!!!!

سفره پهن بود و همه منتظر سید که بیاید.کمی طولش داد و وقتی رسید ،سریع رفت و غذا را آورد.عطر برنج که رویش را روغن داده بود هوش از سرمان برد و بوی قورمه سبزی جاافتاده و رنگ و لعابش مدهوشمان کرد.

شروع کردیم به خوردن ،به نهایت لذیذ بود.ولی بعد از مدتی هرچه در قورمه سبزی گشتم خبری از گوشت نبود.اول فکر کردم مشکل از بشقاب سمت من است ولی بقیه هم همین مشکل را داشتند.نگاه متعجبانه ما به سمت سید متمرکز شد.نگاهی به ما کرد و گفت :چیه؟مشکلی دارید؟ حسین گفت:سیدجان گوشتهایش کو؟
سید خندید و گفت :مزه اش که هست، خودش نباشد که اشکالی ندارد.تعجب ما بیشتر شد که آنهمه گوشت کجاست.؟گفتم سید جان اگه خودت همش را خوردی بگو، نوش جان .خندید .هرکه هرچیزی می گفت سید فقط می خندید.با اصرار زیاد ما آخر گفت ،که همه را در کاسه قورمه سبزی ای که برای همسایه برده ریخته است.

داد و بیداد ما بالاگرفت و به شوخی وخنده خیلی سربه سرش گذاشتیم که خاک برسرت که استاد جوگیر شدن هستی-ما را فروختی !-خودنما- نَدید بَدید – خودشیرین کن و . . . .

ساکت بود و فقط زیر لب می خندید.

دوتا کوچه بالاتر از ما خانه چند تا از همکاران خانم بود که همه مجرد بودند.و سید جوگیر ما در آن روز زمستانی حاضر شده بود کاسه به دست اینهمه راه برود.

ولی در نهایت قرمه سبزی پر گوشتش هم به او کمکی نکرد!!!!!!!!!!!

v045

یونس

درسش زیاد خوب نبود و همیشه نمراتش لب مرز بود.در کلاس هم همیشه ساکت بود،به یاد ندارم حتی صدایش را شنیده باشم.پای تخته هم که می آمد با سکوت حل می کرد و هرچه اصرار می کردم هیچ صدایی از او نمی شنیدم.شخصیت پیچیده ای داشت.

روز امتحان ریاضی نوبت اول خیلی سریع نوشت و بلند شد.هرچه گفتم بنشین و برگه را مجدداً مرور کن فقط مرا نگاه می کرد وآخر سر هم برگه را روی میز گذاشت و رفت.

امتحان که تمام شد خبر رسید که مادر یکی از همکاران در روستای مجاور به رحمت خدا رفته. به همراه مدیر و معاون جهت عرض تسلیت رفتیم.چون نزدیک ظهر شده بود زمان نماز به مسجد رسیدیم.همیشه نماز جماعت های مسجد های روستا را دوست دارم.مخصوصاً زمانی که بعد از پایان نماز با دستان زبر و سختی کشیده شان به من دست می دهند.

مکبر پسر کوچکی بود که پشت به ما داشت اذان می گفت.صدایش بسیار عالی بود و توجه من را به خودش جلب کرد.وقتی نماز شروع شد وبه سمت ما برگشت تا تکبیر را بگوید با تعجب بسیار دیدم که یونس است.اولین بار بود که صدایش را می شنیدم،و چه صدای دلنشینی داشت.او هم از دیدن من جا خورد و کمی هم ترسید به طوری که صدایش می لرزید.

بعد از پایان نماز سریع مهر ها را جمع کرد و به گوشه ای رفت و نمازش را خواند و خیلی زود برگشت و در پهن کردن سفره ناهار کمک کرد. آرام و قرار نداشت و تا زمانی که همه داشتند ناهار را صرف می کردند خدمت می کرد.در آخر هم نفهمیدم که خودش هم ناهار خورد یا نه؟

ده دقیقه ای طول کشید تا آماده حرکت به سمت مزار شویم.در این مدت فقط در فکر یونس بودم که بعضی از بچه ها چقدر متفاوت هستند و ما چقدر آنها را یکسان می بینیم.این اصل تفاوت های فردی چقدر مهم است در کار ما.به فکر افتادم تا به نحوی تشویقش کنم.

در کنار در ورودی که صاحبان عزا ایستاده بودند در حال مرتب کردن کفش ها بود. بعد از عرض تسلیت به همکارمان و خانواده اش یونس را صدا کردم.بنده خدا خشکش زد با توجه به این که رفتارم با دانش آموزان خیلی سخت گیرانه است باور نمی کرد صدایش کرده باشم.بار دوم که صدایش کردم جلو آمد، دستم را به سویش دراز کردم در چشمانش بهت را می توانستم ببینم.دست لرزانش بالا آمد .دستش را محکم گرفتم و در میان آن همه افرادی که آنجا بودند تعریف و تحسینش کردم.ضمناً به او گفتم دو نمره مستمر پیش من جایزه داری.

کمی عقب تر رفت و به دیوار تکیه داد.بهت را می شد به راحتی در چشمانش دید.مدتی کوتاهی نگذشت که دوید و به آشپزخانه مسجد رفت.

به لطف همان دو نمره مستمری که قولش را داده بودم نوبت اول با نمره۱۰ قبول شد.نوبت دوم با نمره ی بهتری ریاضی را گذراند و در سال های بعد در درس ریاضی نمراتش خوب بود.
خیلی وقت ها کارهای خیلی کوچک اگر در زمان درست انجام شود موجبات تاثیراتی بزرگ خواهد بود.

v046