درباره

حرفه و فن

زنگ دوم وارد کلاس سوم شدم دیدم سه تا از بچه ها نیستند.ساعت قبل در حیاط مدرسه آنها را دیده بودم.وقتی از بچه ها پرسیدم گفتند به خانه رفته اند تا کار عملی حرفه و فن را بیاورند.عصبانی شدم که کار عملی حرفه و فن ساعت خودش ،ریاضی ساعت خودش.

عصبانی به دفتر مدرسه رفتم و به مدیر گفتم چرا بچه ها را می فرستید خانه،من می خواهم درس بدهم این سه نفر از بچه های زرنگ کلاسم هستند. فاطمه شاگرد اول است و . . . ،مدیر با لبخندی گفت : رفته اند کار عملی حرفه و فن بیاورند.بیشتر عصبانی شدم که زنگ حرفه و فن مخصوص این کارهاست نه زنگ ریاضی.

با اعصابی خرد به کلاس بازگشتم و با بی میلی درس دادم. زمانی که تدریسم تمام شده بود وبچه ها داشتند کاردرکلاس حل می کردند از پنجره کلاس دیدم سبد به دست با کلی وسایل آمدند و یک راست رفتند دفتر.وقتی به کلاس آمدند بندگان خدا نفس نفس می زدند.دلم نیامد سرشان داد و بیداد کنم چون مقصر نبودند و مدیر آنها را فرستاده بود.

ساعت دوازده و ربع بود که زنگ خورد،معمولاً دوازده و نیم زمان تعطیلی مدرسه بود.وارد دفتر که شدم منظره عجیبی دیدم. میز مدیر شده بود میز اردور رستوران.سه جور غذا با مخلفات بسیار چنان مرتب روی میز چیده شده بود که دل آدمی را آب می انداخت.

همکاران آمدند و هر کسی به پشت یک قسمت از میز رفت و شروع کرد به کشیدن غذا.هر کار کردم نتوانستم ساکت بمانم. از مدیر قضیه را پرسیدم. مفصل توضیح داد که دبیر حرفه و فن کل مدرسه را گروه بندی کرده تا در هفته های صبحی ناهار بیاورند.آنهم با مخلفات کامل و این همان کار عملی حرفه و فن بود.

خیل ناراحت شدم. اوضاع زندگی مردمان این روستا اصلاً خوب نیست و اینطور غذا خواستن از آنها ظلم است. از طرف دیگر در شان یک معلم نیست که اینگونه از دانش آموزان به بهانه کارعملی غذا بخواهد.کلاً کار درستی نیست.

هر کار کردم که سکوت کنم نتوانستم ،هرچه در دل داشتم گفتم .ولی در کمال تعجب مورد حمله آنها حتی مدیر قرار گرفتم.چنان می گفتند وظیفه شان است که انگار خان روستا هستند و بچه ها رعیت.هرچه من می گفتم قانع نمی شدند.در آخر کلی هم از دست من ناراحت شدند. تا مدتی تحویلم نمی گرفتند. حتی جواب سلامم را نمی دادند.آن سال کمترین نمره ارزشیابی در دوران کاری ام را گرفتم.

خدا خیرش دهد حمید را که سال بعد به عنوان دبیر حرفه و فن آمد و این رسم نادرست را با مقاومتی جانانه برانداخت .

v044

پاکت سوالات

اولین روز امتحانات نهایی خرداد سال چهارم دبیرستان بود . وقتی به مدرسه که محل حوزه بود رسیدم هنوز بچه ها نیامده بودند.مدیر که رئیس حوزه هم بود داشت میزهای سالن را مرتب می کرد.سالن مدرسه کوچک بود و به زور بیست تا میز در دوطرف جا گرفته بود.

یک ربع مانده به امتحان مدیر به من گفت :زحمت پاکت سوالات را بکش تا من بچه ها را به صف کنم و بفرستم سر جلسه.روی پاکت سوالات ،پایه و درس و تاریخ امتحان و … چاپ شده بود و پشتش در چهار طرف یک سری مهر اسمی زده بودند.و تمام قسمت هایی را که چسبیده بود دو باره با چسب نواری پوشانده بودند.تا حالا پاکت سوال امتحان نهایی ندیده بودم.

به زحمت چسب نواری که سر پاکت را با آن چسبانده بودند ،کندم و با ناخن منگنه ها را باز کردم و سوالات را خارج کردم.انصافاً سوالات تایپ شده خیلی تمیز و مرتب بود.آنقدر سوالات دست نویس دیده بودم که این سوال تایپ شده برایم خیلی جالب بود.

بچه ها سر جایشان نشسته بودند و مراقبین و ناظر حوزه هم در محل خود مستقر شده بودند . مدیر وارد دفتر شد.تا پاکت باز شده سوالات را روی میز دید خشکش زد.چند ثانیه ای همانجور ماند و یک دفعه برافروخت و شروع به داد و بیداد کرد.

به طرف من حمله کرد و با خشم پرسید: پاکت سوالات را تو باز کردی ؟ من که جا خورده بودم با سر تایید کردم. به دور خودش می پیچید و زیر لب غر می زد.سوالات را گرفت و بیرون رفت و در دفتر را محکم بست.من هنوز مانده بودم که چرا مدیر اینجوری شد و علت این همه عصبانیت چیست؟

امتحان تمام شد و من از ترس حتی یک بار هم از دفتر خارج نشدم. مدیر با سوالات وارد دفتر شد و برگه ای را جلوی من گذاشت و گفت امضا کن.با ترس و لرز امضا کردم و به خودم جرات دادم و پرسیدم :آخر من چه کار کردم که این همه عصبانی شدید؟

نگاهی به من انداخت و گفت:کجا تا حالا پاکت لاک و مهر شده سوالات امتحان نهایی را از محل لاک ومهرش باز می کنند ؟آنهمه مهر و چسب زده اند که صحت لاک و مهر خدشه نداشته باشد .تازه مگر متن پشت پاکت را نخواندی و محل خارج کردن سوالات را ندیدی؟ببین این جا را باید با تیغ ببری و سوالات را در بیاوری .

روز قبل تمامی شرح وظایف منشی حوزه را خوانده بودم ولی جایی در مورد نحوه باز کردن پاکت چیزی ننوشته بود!

به همراه مدیر برای تحویل سوالات به شهر و اداره آموزش و پرورش رفتیم .مدیر سوالات را تحویل داد و به مسئول امتحانات آهسته چیزی گفت وبه من اشاره کرد و رفت. مسئول امتحانات که مردی میانسال با موهای کاملاً سفید بود بارویی خوش مرا خواند و به داخل اتاقش برد.حدود نیم ساعت تمام نکات امتحانات نهایی و نحوه اجرا و صورت جلسات و مهر ها و . . را به من توضیح داد.هر سوالی که می کردم با حوصله فراوان جواب می داد.

سالها منشی امتحانات نهایی بودم و تقریباً بر تمام چند و چون کار مسلط شدم و همیشه روز اول امتحانات پاکت سوالات آن روز جلوی چشمم می آمد.خدا حفظ کند آن مسئول امتحانات را که برای من حق استادی دارد.

v043

مسافر

هوا صاف بود ولی چیزی نگذشت که ابرهای سیاه آمدند و هوا تاریک شد و برف شروع کرد به باریدن.ساعت چهار بعدازظهر بود و می دانستم که اگر دیربجنبم ماشین که هیچ راه هم بسته خواهد شد.تجربه به من ثابت کرده بود که برف اینجا وقتی می خواهی بمانی خوب است ولی اگر قصد رفتن داشته باشی راهت را می بندد.

برف زمین را کاملاً سفید کرده بود و هرچه می گذشت نگرانی من بیشتر می شد .صدای اذان از مسجد روستا بلند شده بود که دو تا نور چراغ دیدم ، انگار دنیا را به من داده بودند. تا رسید دیدم یک وانت است که جلو چهارنفر نشسته اند! ایستاد و اشاره کرد که جا ندارد.در صدم ثانیه تصمیم گرفتم که اگر بمانم بلیط قطارم خواهد پرید و مشکلات یافتن اتوبوس در زمستان و این هوای برفی و . . .

اشاره کردم که به پشت می روم.راننده با سر تایید کرد و من پشت وانت سوار شدم و طبق معمول روی تاج نشستم.تا ماشین راه افتاد دانه های برف مانند سوزن به صورتم می خورد و هوای سرد هم داشت منجمدم می کرد.مجبور شدم از تاج پایین بیایم .در پشت تعداد زیادی هم سفر داشتم که خودشان را به من می مالیدند وهر چه تذکر می دادم  که کمی آن طرفتر بروید گوششان بدهکار نبود.

همه سرما خورده بودند و فس فس می کردند و بعضی ها هم عطسه می کردند و اصلاً هم بهداشت را رعایت نمی کردند و جلوی دهانشان دستمال نمی گرفتند. تنها کاری را که خیلی خوب بلد بودند بع بع کردن های متوالی بود.

به سر جاده اصلی رسیدیم و من پیاده شدم.اوضاع ظاهریم اصلاً خوب نبود و بوی گوسفند گرفته بودم. به کنار پاسگاه رفتم و اجازه گرفتم تا در حیاط پاسگاه شلوارم را بشویم تا حداقل ظاهر امر کمی بهتر شود.در آن هوای سرد کل شلوار را همانجا که به پایم بود با آب شستم و سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرد و پاهایم بی حس شد.شلوار هم مانند چوب یک تکه تا زانو یخ زد. افسرنگهبان تا مرا با آن وضع دید مرا به داخل برد و کنار بخاری کمی خشک شدم ،حالم که بهتر شد. جلوی یک تریلی را گرفت و مرا سوار کرد.

راهی که همیشه یک ساعت طول می کشید با این تریلی دو ساعت و نیم زمان برد ولی دستش درد نکند حداقل مرا از آن مهلکه نجات داد.به ایستگاه راه آهن که رسیدم ده دقیقه ای بود که قطار رفته بود.اعصاب به هم ریخته با ظاهری پریشان احوال و لباسی نم ناک و قطار رفته ومسافر مانده توشه های همراه من بودند.نمی دانستم چه کنم و کجا بروم.ناامید به سمت ترمینال رفتم تا شاید بشود اتوبوسی پیدا کرد.هیچ خبری نبود .

مستاصل در میدان ورودی شهر به انتظار ماشین بودم.نیم ساعتی گذشت که یک وانت آمد.تنها بود ولی فقط تا شهر مجاور می رفت.چاره نبود سوار شدم. از این ستون به اآن ستون فرج است.

فاصله حدود ۱۰۰کیلومتر بود.بخش عمده ای از راه را طی کرده بودیم و من ساکت بودم وفقط به جاده نگاه می کردم و در این فکر که سیصد کیلومتر باقی را چگونه طی کنم.در این افکار بودم که راننده توجهم را به قطاری که در کنار جاده در حال حرکت بود جلب کرد.برق از چشمانم پرید.همان قطاری بود که من ازش جا مانده بودم.

قضیه را به راننده گفتم .پایش را روی گاز گذاشت .همه جای ماشین می لرزید.داخل شهر جفت راهنما زده بود و مانند ماشین پلیس می رفت.به ایستگاه که رسیدیم.قطار بوقش را کشید.پریدم و دویدم و در همان ثانیه های آخر سوار قطار شدم.
روی تخت طبقه دوم دراز کشیده بودم که تازه یادم آمد کرایه آن بنده خدا را نداده ام.خدا کند مرا ببخشد.

v042

بخاری

از ساعت دوازده ظهر بود که یک ریز داشت برف می آمد. وقتی ساعت پنج از مدرسه تعطیل شدیم برف تا زانو بود و همچنان می بارید.برف همیشه با خودش شور و نشاط می آورد. راه رفتن در برف لذت بخش است و به همین خاطر کمی آرامتر از همیشه راه می رفتم تا بیشتر از این برف که بسیار آرام می بارید لذت ببرم.

حسین هرکاری کرد در حیاط خانه باز نشد.فکر کنم یخ زده بود.قلاب گرفتم و حسین که سبک تر بود از دیوار بالا رفت و از آن طرف هرجوری بود در را باز کرد چون امکان اینکه من با این وزن از دیوار بالا بروم نبود.

خانه بسیار سرد بود و مانند همیشه اول سراغ بخاری رفتیم.نفت نداشت.هرچه بشکه دویست و بیست لیتری را تلمه زدیم نفت نیامد و دانستیم که نفتمان تمام شده.اگر بخاری روشن نمی شد احتمال زیاد از سرما یخ می زدیم.

حسین رفت از همسایه ده لیتر گازوئیل قرض گرفت.بخاری روشن شد.ولی هرچه شدت قطرات آن را زیاد می کردیم خبری از حرارت نبود.مانند شمع می سوخت.سنجاقی پیدا کردم و مسیر حرکت سوخت را با آن تمیز کردم ولی به جای بیشتر شدن شعله ،بخاری خاموش شد.

یک بسته کبریت صرفش کردیم ولی روشن نشد که نشد.سرمای هوا و روشن نشدن بخاری شدیداً اعصابمان را به هم زده بود.ساکت بودیم ولی از درون عصبی بودیم.حسین فکر کرد که شاید لوله ها را دوده گرفته،لوله ها را باز کردیم و در آن برف و کولاک در حیاط با آب شستیم و دوباره وصل کردیم. سیاه شده بودیم مانند حاجی فیروز ،بخاری روشن شد خوشحال شدیم که آخر درست شد ولی مدتی بعد خاموش شد و تمام امیدهای ما به یاس مبدل گردید.فکر کنم لوله در دیوار دوده گرفته بود و هیچ امکاناتی برای باز کردن آن نداشتیم.

ساعت حدود هشت شب شده بود و ما هنوز با کاپشن و کلاه در اتاق بودیم.از بخاری ناامید شدیم وبه فکر چاره ی دیگری افتادیم.در انباری یک بخاری برقی دیده بودیم که از آن صاحب خانه بود و امیدوار بودیم سالم باشد.پیدایش کردیم و خدا را شکر روشن شد.سه تا المنت داشت که کاملاً سرخ شده بود .در آن موقعیت بهترین وسیله گرمایشی بود.

کنارش نشستیم و کمی تا قسمتی گرم شدیم.اگر از یک متری آن فاصله می گرفتیم سرما بیداد می کرد.شام را مختصر خوردیم و چون هوا سرد بود از کنار بخاری برقی تکان نمی خوردیم.

زمان خواب تشک ها را دو طرف بخاری برقی پهن کردیم و تا خواستیم بخوابیم که جرقه ای از سمت در ورودی دیدیم وبعد از آن برق به کلی رفت. وقتی با چراغ قوه بررسی کردم ،دیدم جعبه تقسیم که کنار در بود کاملاً ذوب شده بود و از بین رفته بود.سیم کشی خانه اصلاً توان این بخاری برقی را نداشت و همین هم موجب سوختن سیم ها و اتصال آنها شده بود.

ساعت دوازده شب بود و هیچ امکانی هم نبود تا درستش کنیم.خانه شده بود زمهریر ،چاره نداشتیم باید تا صبح با همین وضعیت می گذرانیدم.هرچه لحاف و تشک بود آوردیم و روی خودمان کشیدیدم.از سرما زیر آنهمه لحاف و تشک هم می لرزیدیم. خوابمان می آمد ولی می ترسیدیم بخوابیم چون در فیلم ها دیده بودیم که هرکه در سرما بخوابد خواهد مرد.

v041

نان

ساعت شش صبح بود که بیدار شدم. دیروز برف خوبی آمده بود .ولی شب هوا صاف شده بود و این نشان از یک یخ بندان سرد را می داد.بیست لیتری آب بیرون کاملاً یخ زده بود و قابل استفاده نبود. پارچ آب را از داخل گرفتم و یخ سطحش را شکستم و دست و صورتم را آبی زدم. هوا چنان سرد بود که همان چند لحظه که بیرون بودم تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد.داخل آمدم و هرچه داشتم پوشیدم. وقتی می خواستم بند پوتین ها را ببندم قادر به خم شدن نبودم.از بس که زیر کاپشن لباس پوشیده بودم.

صبح های یخبندان، سرمایش قابل تحمل است ولی راه رفتن بسیار مشکل می شود.چون معمولاً داخل کوچه ها به دلیل رفت و آمد زیاد ،برف ها آب می شد و تا صبح کاملاً یخ می زد و مانند شیشه می شد و راه رفتن را بسیار مشکل ترمی کرد. تمام حواسم به مسیر و جاهایی بود که پایم را می گذاشتم.

به نزدیکی مدرسه رسیده بودم. تمام حواسم به جاده بود که ناگهان صدای پارس سگی که درست پشت سرم بود حواسم را پرت کرد و جانانه  سر خوردم و با پشت به زمین افتادم. خیلی دردم آمد ولی به خیر گذشت. وقتی بلند شدم سگ هنوز بالای سرم بود وچوپان گله  هم به من رسیده بود و با لبخندی گفت:شانس آوردی همه جا یخ زده وگرنه خیلی گِلی می شدی. در اینجا یکی از مزیت های مهم یخ را فهمیدم که درست است ممکن است دست و پایت بشکند ولی اصلاً گِلی نمی شوی!!

وارد حیاط که شدم دیدم مدیر در حال داد و بیداد است و محمد هم اشک ریزان مقابلش.چون از اصل موضوع بی اطلاع بودم دخالت نکردم و به دفتر رفتم تا کمی گرم شوم.روی میز دو تا نان بود .مدیر که به دفتر آمد قضیه را جویا شدم.با عصبانیت گفت.صد دفعه به این بچه ها گفته ام از نان هایی که مخصوص معلمان است نخورید.هزار دفعه هم به این محمد گفته ام از این نان به بچه ها نده .ولی کو گوش شنوا.باز  یکی از نان ها را خورده اند. با خنده ای گفتم بچه اند و بازیگوش .زیاد خودت را عصبانی نکن.

در طول کلاس محمد سرش از روی میز بلند نکرد و اصلاً به درس هم گوش نداد. احساس کردم کاری به کارش نداشته باشم بهتر است. وقتی زنگ خورد و همه رفتند صدایش کردم و تا خواستم چیزی بگویم، به من نگاه کرد و گفت:آقا اجازه به خدا خودمان نان ها را نخورده ایم . پدر ما نانواست و هر وقت بخواهیم نان تازه داریم. گفتم اشکالی ندارد. پس بگو این نان را چه کسی خورده.اگر به زور نانها را گرفته اند بگو تا آنها را تنبیه کنیم نه تورا.

سرش را پایین انداخت و گفت آقا اجازه از نانوایی که به راه افتادم سگ ولگردی شروع کرد به دنبال کردن من. شروع کردم به دویدن که آن هم شروع کرد به دویدن .آقا اجازه خیلی ترسیده بودیم. تکه ای از نان را کندم و به سمتش پرت کردم. آن تکه کوچک را سریع خورد. مجبور شدم تکه ای بزرگتر بیاندازم تا بیشتر معطل شود.تا مدرسه که رسیدم یکی از نان ها تمام شده بود.آقا به خدا مجبور بودم وگرنه همه نان ها را می گرفت.

مدیر را صدا کردم و از محمد خواستم دوباره داستان را برایش تعریف کند.خود مدیر هم فهمیده بود  که زود قضاوت کرده و می شد پشیمانی از برخورد تندش  را در چهره اش دید. سریع به دفتر رفت و تکه نانی آورد  و به دست محمد داد و گفت: بخور تا جون بگیری و از این به بعد هم خودم می آیم و نان را از پدرت می گیرم.

محمد چنان سبک بار بیرون رفت که نزدیک بود به جای عبور از در به دیوار بخورد.

v040

برف

نیمه اول دی ماه بود و هوا بسیار سرد و گرفته ،وقتی به سمت مدرسه می رفتم ابرها را می دیدم که خیلی با عجله داشتند می آمدند،فکر کنم کار خیلی واجبی داشتند که اینقدر سریع حرکت می کردند. وقتی وارد کلاس شدم مبصر با دستانی سیاه داشت بخاری را روشن می کرد .بخاری چکه ای.

بخاری چکه ای که در تمام منازل و مدارس اینجا از آن در فصل زمستان استفاده می شد مکانیزم زیاد پیچیده ای نداشت. از زیر منبع نفت لوله ای نازک خارج شده بود که در زیر آن کاسه ای کوچک بود که با لوله ی نازک دیگری به مخزن کوره که آن هم فقط یک استوانه فلزی بود وصل می شد.شیر تنظیم مقدار نفت هم درست بالای منبع نفت بود. سیستم چکه ای سرم های پزشکی در برابر این سیستم از جهت پیچیدگی مکانیزم اصلاً قابل قیاس نبود.

زنگ اول که گذشت هوا تاریک شد .فکر کنم دوستان آن ابرهایی که صبح دیده بودم آمده بودند تا به این ها در انجام ماموریتشان کمک کنند. مدیر وقتی وارد دفتر شد گفت :فکر کنم این هوا برف دارد.

اواسط زنگ دوم بود که وقتی از پنجره به بیرون نگاه انداختم صحت نظر مدیر را دیدم. آرام آرام برف ها روی زمین می افتادند و خیلی جالب اصلاً آب نمی شدند.قبلها وقتی در شهرمان برف می بارید بیشترشان آب می شدند و فقط کمی روی درخت ها می ماند که آن هم خیلی زود آب می شد.

ابتدای زنگ سوم وقتی با دیگر دبیران به حیاط مدرسه آمدیم در عین ناباوری همه جا سفید شده بود و شدت بارش هم بسیار بیشتر شده بود ولی در اینهمه غوغایی که برف داشت هیچ صدایی شنیده نمی شد و همه جا ساکت بود ،انگار برف ها اول روی صداها نشسته بودند و آنها را ساکت کرده بودند.

ظهر وقتی به سمت خانه حرکت می کردیم تقریباً کفشهایمان در برف فرو می رفت و همین باعث می شد تا ذوق کنیم. به یاد نداشتم که این مقدار برف را در این مدت بارش دیده باشم وقتی مدیر تعجب زایدالوصف مرا دید لبخندی زد و گفت این تازه اولش است.انشالله اگر تا شب ببارد می فهمی برف یعنی چه.

نوبت عصر در مدرسه پسرانه هر زنگ تفریح به کمک خط کش میزان برف را می سنجیدم و این حرکت  من برای دانش آموزان خیلی جالب بود. ساعت یک: ۱۰ سانتیمتر،     ساعت دو و نیم : ۱۲ سانتیمتر و. . . . . .عصر وقتی به همراه حسین به سمت خانه برمی گشتیم کاملاً برف وارد کفشهایمان می شد و کمی اذیت می کرد. یکی از همکاران گفت یا پوتین سربازی بپوشید یا چکمه، البته پوتین سربازی بهتر است و پاهایتان را هم گرم نگاه می دارد.

شب بیشتر اوقات به پشت پنجره می رفتم تا باریدن برف را زیر نور زرد رنگ  چراغ  سر کوچه نگاه کنم. همچنان می بارید و سفیدی را بیشتر می کرد.حسین که کنار بخاری بود با خنده ای پرسید مگر تا حالا برف ندیده ای که اینقدر ذوق زده به آن نگاه می کنی. من هم به شدت گفتم. ،نه ، تا به حال ندیده ام.

صبح با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم.فکر کردم حتماً سقف فروریخته ، تا خواستم از رختخواب بیدار شوم حسین گفت نترس چیزی نیست دارند برف های پشت بام را می روبند.وقتی از اتاق خارج شدم و به روی تراس آمدم منظره ای که مقابلم بود آنقدر زیبا بود که فقط ایستادم و دیدم.آنقدر ایستادم تا اینکه نعمت از پشت بام روبرویی صدایم کرد و گفت :ها چیه تا حالا اینقدر برف ندیدی.

ومن هم فقط با سر تایید کردم که ندیدم.

v039

مار کبری

کلاس ضعیفی بود.حتی ارزش مکانی و جدول ضرب هم بلد نبودند.تمام تلاشم را معطوف چهارعمل اصلی در اعداد حسابی کردم و از همه بیشتر بر روی جدول ضرب.هر روز با سخت گیری می پرسیدم و حتی روزهایی هم که نبودم با بچه های کلاس سومی هماهنگ کرده بودم که از آنها بپرسند و به من گزارش دهند.

آخرهای آبان بود و داشتم از بچه ها جدول ضرب می پرسیدم.اوضاع نسبت به اول سال خیلی بهتر شده بود.بچه ها نسبتاً خوب پاسخ می دادند،درست است که هم وقت گیر بود و هم انرژی زیادی از من می گرفت ولی خدا را شکر حداقل یکی از انبوه مشکلات درسی این بچه ها داشت برداشته می شد.

معمولاً این پرسش ها ابتدای زنگ بود و از هر دانش آموز فقط پنج تا می پرسیدم.به نفر پنجم که رسیدم هرچه می پرسیدم فقط مرا نگاه می کرد. شاگرد زرنگ کلاس بود و همیشه مثل فشنگ جواب می داد ،نمی دانم امروز چه بلایی به سرش آمده بود.وقتی به چهره اش نگاه کردم ترس بود که در چشمانش موج می زد ،کناری اش هم بهت زده فقط روبرو را نگاه می کرد. ناگهان کل کلاس ساکت شده بود.سکوتی که مرا به شک انداخت. ترس را در چهره تمام بچه ها دیدم.کمی جا خوردم.

فاطمه از ته کلاس دستانش را لرزان لرزان بالا برده بود و می خواست چیزی بگوید. اجازه دادم ولی نمی توانست بگوید و همین مرا هم بیشتر ترساند.همان وسط کلاس رو به بچه ها کردم و گفتم:چه خبره همه شما ساکت شدید. دفعات قبل بدون اجازه من هم حرف می زدید ولی حالا حتی اجازه هم داده ام ساکت هستید.

فاطمه با صدای نحیفی گفت: آقا اجازه مار کبری

خشکم زد. ترس تمام وجودم را گرفت .از کودکی حتی از دیدن مار در تلویزیون هم می ترسیدم..چون در وسط کلاس بودم فهمیدم پشت سرم است.جرات برگشتن نداشتم.وقتی به چشم های بچه ها نگاه می کردم ترسم بیشتر شده بود.مانده بودم چه کار کنم که به یاد آوردم در یکی از برنامه های تلویزیونی دیده بودم که مارها فقط اجسام متحرک را می بینند.پس تصمیم گرفتم تکان نخورم.

مدتی که نمی دانم چقدر بود گذشت وبعد از کلی کلنجار رفتن با خودم  تصمیم گرفتم بچرخم و پشت سرم را نگاه کنم.کنار در ورودی  ایستاده بود.قدی بلند داشت و مستقیم زل زده بود به چشمهای من.عصبانی بود وآماده بود تا حرکتی کنم و واکنشی نشان دهد.شدت خشم را می شد به راحتی از حالت چشمانش تشخیص داد.بسیار به خودم فشار آوردم و گفتم:بفرمایید.

با صدای بلندی گفت:« مار کبری هستم.این چه جور درس دادنه که بچه ما تو خونه از ترس شما تو خواب هم داره جدول ضرب جواب میده.آرامش از خونه ما رفته ،به من بی سواد میگه ازم جدول ضرب بپرس.آخه مرد مومن این جدول ضرب کجا بعداً به درد این بچه می خوره .بزرگ شد شوهرش ازش جدول ضرب می خواهد یا غذا و…..»

با تمام وجود سعی کردم و هر آنچه در چنته داشتم گذاشتم.قانع نشد که نشد.

نکته: در گویش این روستا.       مار=مادر ،        ماهار=مار

v038

ثبت نام

با آن شرایطی که سر جلسه داشتم اصلاْ امیدی به قبولی نداشتم و به همین خاطر پاهایم همراهی نمی کرد که به سمت کیوسک روزنامه فروشی بروم. آخر با کدامین دلیل و برهان به همه بگویم که باعث قبول نشدنم فش فش و سرما خوردگی است.ولی وقتی اسمم را در همان ردیف های اول یافتم چنان وجدی در من فوران یافت که غیرقابل وصف است.

در دانشگاه وقتی داشتم لیست مدارک را می نوشتم تا آنها را آماده کنم رسیدم به بخش مهم  شهریه.شهریه ثابت و متغیر جمعاً هشتاد و هفت هزار تومان بود و من هنوز حقوق نگرفته ام.زانو غم به بغل گرفته بودم که ناگاه حرف حسین یادم آمد که گفت می توانیم  از اداره مساعده بگیریم.

وقتی وارد اداره شدم سکوت بیش از حدش مرا به شک انداخت که اینجا چه خبر است.حتی یک نفر هم در راهرو ها نبود.سریع به سمت اتاق ریس رفتم تا قضیه را بگویم و درخواست مساعده کنم که به یاد آوردم سر برگه بیمه چه اتفاقی افتاد و به همین خاطر خود را آماده کردم تا سریع همان اول همه چیز را بگویم .وقتی مقابل در اتاقش رسیدم به جای اینکه خودش را ببینم عکس قاب شده اش را روی میز دیدم.

دیروز در یک صانحه رانندگی دار فانی را وداع گفته بود. وقتی این مطلب را منشی اش می گفت فقط صورتش جلوی چشمان بود که چقدر با من با محبت رفتار می کرد قبل از اینکه بداند چه کاری دارم. تقریباً تمام دوایر خالی بود و همه برای مراسم ختم رفته بودند.

روی صندلی کنار در خروجی نشستم و در فکر بودم که چه کنم؟پدرم که اینقدر پول ندارد. از کی قرض بگیرم،حسین بنده خدا که خودش هم مثل من است، دیدم نشستن دردی را از من دوا نمی کند و به خانه برگشتم.در خانه وقتی اوضاعم را دیدند که صدو هشتاد درجه با صبح فرق دارد علت را جویا شدند .تازه مادرم ذوق کرده بود که بچه اش دارد لیسانس می گیرد.

صبح روز ثبت نام حدود سی هزار تومان که پدرم از دوستش قرض گرفته بود تمام دارایی من بود که با آن به سمت دانشگاه حرکت کردم.اصلاً نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که چه پیش خواهد آمد و پنجاه و هفت هزار تومان باقی را چطور ردیف کنم.

مراحل کار در دانشگاه بر طبق روالش انجام می شد و آخرین مرحله هم دریافت شهریه بود. هر چه قدر به مرحله آخر نزدیکتر می شدم ضربان قلبم بیشتر می زد.تا اینکه نوبت من شد. مسئول آن بخش تا مرا دید پرسید، چقدر نقد ؟چقدر چک؟ماندم چه بگویم، وقتی توضیح داد کمی به خود آمدم و کمی هم خوشحال شدم چون طبق قانون دانشگاه می شد بخشی از شهریه را چک داد.

تازه داشتم جان می گرفتم که دوباره به این فکر افتادم که من حساب ندارم چه برسد به چک ، در این مانده بودم که این معضل را چگونه حل کنم که به این فکر افتادم برگردم و از دسته چک پدرم یک برگ بگیرم .به سرعت از دانشگاه در حال خارج شدن بودم  که سلامی مرا به سمت خودش جلب کرد.از دبیران شهر محل خدمتم بود که او هم در این دانشگاه قبول شده بود.تا اوضاع آشفته ام  را دید قضیه را پرسید و من هم مفصل توضیح دادم.

وقتی کار ثبت نامم تمام شد و برگه برنامه کلاس ها را به دستم دادند خیلی خوشحال شدم و تا پایان عمر چکی را که به خاطر یک سلام و همکار بودن، آن دوست عزیز به جای من داد را فراموش نخواهم کرد.اعتماد و حس همکاری اش برای من تا ابد ماند.

v037

هلیکوپتر

زنگ دوم کلاس دوم بودم.درس مختصات بود و خمیازه های بچه ها، نشان از بی حوصلگی آنها می داد.محمد (معروف به ممدجکی جان) اجازه گرفت و از کلاس بیرون رفت.داشتم درس می دادم که آرام آرام صدای هلیکوپتری نزدیک می شد.کمی که دقت کردم (بل ۲۱۶ جت رنجر توربو شافت) بود.در همان لحظات بود که ممدجکی جان از در ناگهان به داخل آمد و با چهره ای ترسان گفت: آقا اجازه یه پنکه خیلی بزرگ تو هوا داره راه میره.صدا بیشتر شد.همه بچه ها را سریع به بیرون بردم .هلیکوپتر در ارتفاعی پایین درحال گردش بود و همه بچه ها با دیدن آن حالتی بین ترس و شوق داشتند.به همه گفتم برایش دست تکان دهند و دست مریزاد به خلبان با ذوق  که از نزدیک مدرسه با ارتفاعی پایین عبور کرد.

در کلاس یک زنگ کامل در مورد هلیکوپتر و انواع آن و قدرت پرواز و چگونگی حرکت و کنترل آن صحبت کردم.حتی کمی تخصصی تر وارد شدم و گام کلی و گام سیکلی و شهپرها و روتور و. . . توضیح دادم.بچه ها پلک نمی زدند و با تمام قوا در حال گوش دادن بودند.آرام آرام جهت صحبت را به مسیریابی و نقشه خوانی کشاندم و مبحث را  وصل کردم به مختصات.

در پایان کلاس علی سوال عجیبی از من کرد.پرسید:آقا اجازه این هلی کوپتر ساخت کجاست؟جواب دادم آمریکا.کمی فکر کرد و گفت :آقا اجازه تو کلاس های آمریکا همه شاگرد اولند؟گفتم :نه .یک نفر شاگرد اول میشه و بقیه رتبه های بعدی را کسب می کنند.

آخر کلاس علی به سراغم آمد و گفت :اجازه اگه ما شاگرد اول بشیم می تونیم هلی کوپتر بسازیم؟گفتم:بله،حتماً می تونی ،تازه اش هم بهترش رو می تونی بسازی.چشمانش برقی زد و رفت.

آخر سال علی شاگرد اول شد .

سالها بعد که تنها در کوه های اطراف روستا در حال گشت و گذار بودم.علی را دیدم.بالای کوه در کنار تک درختی به همراه گوسفندانش نشسته بود و به آسمان می نگریست.بزرگ شده بود.به کنارش رفتم.تا مرا دید متعجبانه خیلی خوشحال شد.از چای و نانش خوردم و کمی باهم صحبت کردیم.پدرش بعد از سوم راهنمایی او را مجبور کرده بود چوپانی کند.چشمانش دیگر مانند گذشته برق نمی زد.از هلی کوپتر پرسید .چه جوابش می دادم؟آنهمه امید کودکانه حتی به سالی هم پایدار نماند.بحث را عوض کردم و ازش تعریف کردم تا شاید بتوانم اندکی امید را به او بازگردانم.

با دست پرنده ای را نشان داد و گفت : ای کاش می شد پرید.بدون هیچ چیزی،حتی بدون هلیکوپتر.

v036

خاور آرد

چهار ساعتی می شد که زیر ظل آفتاب کنار جاده منتظر ماشین بودم.برای دلخوشی هم شده یک الاغ هم از جلوی من رد نشد.البته چهار ساعت معطلی در این جا یک امر معمولی است.دفعه قبل  ساعت دوازده ظهر آمدم کنار جاده و تا شب ماشین نیامد و برگشتم  خانه و فردا صبح با مینی بوس روستا رفتم.

خوشبختانه هوای زیاد سرد نبود و نور خورشید که درست در وسط آسمان بود کمی گرمابخش بود به همین خاطر زیاد اذیت نشدم ،روی تخته سنگی بالای تپه ای که مشرف به جاده بود، نشسته بودم و به دوردست ها نگاه می کردم که ناگهان از دور دیدم گردوخاکی در حال نزدیک شدن است و این یعنی ماشینی می آید.سریع کیفم را گرفتم و به کنارجاده آمدم.

خاوری که مخصوص حمل آرد بود بعد از آخرین پیچ نمایان شد.خوشحال خود را آماده کردم تا با خیالی راحت به شهر بروم.خاور ایستاد و بعد از مدتی که گردوخاک ها خوابید با منظره ای عجیب مواجه شدم.جلوی خاور را که شمردم دقیقاً پنج نفر آدم روی هم نشسته بودند  واین یعنی فاجعه، یعنی جا نیست!

راننده تا مرا با آن قیافه دید لبخندی زد و گفت: برو پشت ،آرد ها را خالی کرده ایم.پیش خودم فکر کردم اگر با این ماشین نروم احتمالاً باید فردا بروم ،در صدم ثانیه حساب کتاب هایم را کردم و تصمیم نهایی را گرفتم و با هر زحمتی بود از بالای در پشتی سوار شدم.

پشت خاور چادر زده شده  بود و خبری از کیسه های آرد نبود ولی تمام کف و دیواره ها کاملاً پر بود از آرد و همین منظره جالبی ایجاد کرده بود،اتاقکی کاملاً سفید.ماشین که به راه افتاد از بین در عقب باد به داخل می وزید و آردها را در فضا به رقص می آورد و من غمبار از این رقص فقط شاهد آن بودم .به آردها گفتم تورا به خدا الآن شادی نفرمایید بگذارید من شوریده بخت پیاده شوم سپس به پایکوبی بپردازید ولی چنان غرق سماع بودند که فارغ از محیط خود شده بودند.

یک و نیم  ساعتی که پشت خاور بودم در حدود سی الی چهل سال پیر شدم.تمام موهای سر و صورتم به رنگ دندانهایم در آمد.این بار من بودم که موهایم را در آسیاب سفید کرده بودم.خودم را دلداری می دادم که وقتی به شهر رسیدم  در گوشه ای خودم را تمیز می کنم.آرد که دیگر غصه خوردن ندارد.فقط منتظر لحظه ای بودم که برسم و از دست این سپیدی ها خلاصی یابم.

به شهر رسیدیم.ماشین با ترمزی شدید توقف کرد. این بار دیگر در عقب را باز کردم و از ماشین پیاده شدم. موقع سوار شدن ارتفاع بالای در زیاد بود و می ترسیدم موقع پیاده شدن از آن ارتفاع پرت شوم.به همین خاطر به هر زحمتی بود در را باز کردم.وقتی از راننده خداحافظی کردم ومی خواستم سریع به گوشه ای بروم و خودم را بتکانم:

یک قطره آب به روی صورتم چکید.تا به آسمان نگاه کردم در کسری از ثانیه میلیون ها قطره به سمت زمین هجوم آوردند.زمانی برای تصمیم گیری یا فرار یا حتی عصبانیت نداشتم.باران رگباری از پیش خبر نمی دهد.جانانه و با هرانچه در چنته داشت شروع به باردین کرد.

سپیدی های ارد خمیرشده بودند و به تمام سر و صورت و لباسم چسبیده بودند .قیافه ای بسیار مضحک پیدا کرده بودم . آنقدر اوضاع فجیع بود که کاملاض در ان غرق بودم و در خود نبودم.رهگذران هم که فقط می خندیدند و می رفتند فقط یک پیرمرد راننده تاکسی به دادم رسید و مرا از مهلکه نجات داد.

v035