درباره

هم اتاقی

دیدن حسین در مدرسه چنان مرا ذوق زده کرد که بلافاصله در آغوش گرفتمش.دیدن یکی از دوستان تربیت معلم آن هم اینجا برای من حکم معجزه را داشت. حسین دبیر علوم تجربی بود و دو سال در تربیت معلم با هم بودیم.

بعد از تعطیلی مدرسه، همکاران چون از سال های قبل در روستا بیتوته داشتند به سمت خانه هایشان رفتند.من هم حسین را به همراه خود بردم و به او گفتم که با من هم اتاق شود.فقط تنها نگرانی ام این بود که آیا نعمت قبول می کند یا نه.

تا وارد حیاط شدیم مادر که در حال شستن ظرف ها در کنار حوض کوچک حیاط بود ،ما را دید و با لبخندی گفت: خدا را شکر که رفیق پیدا کردی،تنهایی خیلی سخته،دونفری خیلی بهتره.

اینجا بود که من و حسین اولین تجربه زندگی در یک خانه روستایی در فاصله ای دور از خانه مان را شروع کردیم.حسین خصلت های خاص خودش را داشت که برای من بسیار جالب بود.قبلاً دو سال زندگی در خوابگاه را تجربه کرده بودیم ولی شرایط حالا اصلاً قابل قیاس با آن زمان نبود.

حسین خیلی منظم و مقرراتی بود. همه کارهایش باید به موقع انجام می شد.اتاق باید بسیار منظم و پاکیزه می بود و هر چیزی سر جای خودش قرار می گرفت.زمان صبحانه و ناهار و شام کاملاً مشخص و از همه مهم تر زمان خواب .اوایل تحمل این محیط کمی سخت بود ،من بی نظم نبودم ولی نظم حسین خیلی شدید بود.در هر صورت با هم کنار آمدیم و روال عادی شد.

یکی از عادت های حسین این بود که اصلاً چای نمی خورد.ما هم که فقط یک گاز پیک نیک داشتیم و باید با آن تمام کارهای پخت و پز را انجام می دادیم و اصل صرفه جویی هم که یکی از مهمترین اصول ما بود(به خاطر نبودن گاز در منطقه و آوردن از شهر) اکثر اوقات اجازه نداشتم برای خودم در خانه چایی بگذارم و این برایم خیلی سخت بود.البته بعدها راه حل خوبی پیدا کردم و آن هم نعمت بود که همیشه چای عصرش برپا بود.

اولین شام را قرار شد من درست کنم. تنها ماده اولیه که در خانه بود سیب زمینی بود و تخم مرغ ،با توجه به تجربه شب قبل این بار تصمیم گرفتم کوکو سیب زمینی درست کنم.پیش خودم فکر کردم که هرچی باشد کار با سیب زمینی آب پز راحت تر از خام است!! سیب زمینی آپ پز شده را با یک عدد لیوان در ظرف له کردم کمی که گذشت نمی دانم چرا مثل آدامس کش می آمدند. نمک و تخم مرغ را اضافه کردم  و خوب به هم زدم.

یک مقدار برداشتم  تا خواستم آن را مانند کتلت های مادرم به شکل دایره یا بیضی درآورم  چنان به دستانم چسبیدند که حتی از هم جدا کردن دستانم کار سختی بود.کمی فکر کردم و یادم آمد که دیده بودم مادرم همیشه دستش را کمی خیس می کرد.با همان دستان به پایین کنار حوض رفتم و دستم را شستم و کاسه ای را پر از آب کردم .

این بار دستانم را خیس کردم و نچسبید و پیش خودم گفتم که چقدر خوب بلد شدم ،یکی را با دستم به شکل یک بیضی درآوردم  در این کار دقت زیادی به کار بردم تا همه جایش یک نواخت شود، سپس با دقت و کمی ترس آن را در تابه ای که روغنش کاملاً داغ شده بود انداختم.چند تا دیگر هم درست کردم .زمانی که کتلت ها در حال سرخ شدن بودند با افتخار به حسین گفتم :ببین ریاضی چه می کنه؟مساحت ها همه یکسان.

حسین خندید و گفت:اگر برگرداندی بعدش پز بده.به سراغ اولین کتلت رفتم و خواستم آن را برگردانم،چنان چسبیده بود که اگر تابه را هم برعکس می کردم نمی افتاد،به سراغ دومی رفتم ،از اولی محکمتر چسبیده بود.نمی دانم اینها سیب زمینی بودند یا چسب دوقلو

حسین با خنده معنی دار آمد و همه را به هم زد و در نهایت شام پوره سیب زمینی خوردیم.و از آن روز قرار شد که پخت و پز با حسین باشد و شست و شو با من.اوایلش خوب بود ولی آنقدر حسین به ظرف های شسته شده ایراد گرفت که مجبور شدم هرجوری شده آشپزی کنم. و یادگرفتن پختن انواع غذا ها را مدیون حسین هستم که هم یادم داد و هم به ظرف های شسته ام گیر داد و این یعنی یک هم اتاق خوب.

v017

زندگی با نعمت

دستانم در دستان بزرگ و زمختش گم بود.چنان فشار داد که  آه از نهادم برخاست. با لبخندی مرا به سمت اتاق راهنمایی کرد.وسایل را بار تریلر یک تراکتور کرده بودند و چند تا از دانش آموزان پسر هم توسط مدیر مسئول جابه جایی شده بودند.

سختی هایی را که کشیده بود را به راحتی می شد از چین و چروک های صورتش فهمید.ولی با تمام این مشکلات لبخند از روی لبانش محو نمی شد.آرامش خاصی داشت که نشان از دل بسار فراخش داشت.

اتاق را فرش کردند و وسایل را یک به یک آوردند .وقتی همه وسایل را اوردند و تا حدی جابه جا کردند آقای مدیر و بچه ها خداحاظی کردند و رفتند و من ماندم تنهای تنها در اتاقی که دیوارهایش با گل اندود بود و سقفش با تنه های درخت پوشیده شده بود.

در گوشه ای نشستم و به اتاق نگاه می کردم و در ذهنم به روزهای بعد و این زندگی جدید فکر می کردم.در خودم بودم که صدای در آمد و پشت سرش دختر ریزنقشی وارد اتاق شد و با خجالت سلام کرد و گفت بابا نعمت با شما کار دارد.

به روی ایوان که رسیدم سفره عصرانه پهن بود.نعمت مرا کنار خودش نشاند و مادر(زن نعمت را از آن روز به بعد مادر صدا می کردم) هم از آن طرف چایی برایم ریخت .به سختی و خجالت بسیار چای را خوردم.آقا نعمت که زین پس صاحبخانه ام بود محکم پشتم زد و گفت یک لقمه خیار و گوجه بخور تا سرحال شوی. ولی خبر نداشت که از خجالت اصلاً سرحال نبودم.در همین حین پسرشان هم رسید و سلام و علیکی کرد و نشست و شروع کرد به خوردن.

مدتی سکوت بین ما برقرار بود که آقا نعمت شروع کرد به صحبت.اولین بحثش در مورد کرایه بود.خودش ماهی پنج هزارتومان را پیشنهاد داد و خودش هم قبول کرد ،واقعیت امر تا آن زمان حتی پایم به بنگاه باز نشده بود و مراحل کار را نمی دانستم.ولی بعد از مدتی فهمیدم اینجا همین قولی که داده شد سند است و نیاز به هیچ نوشته ای نیست. و این صداقت چقدر زیبا بود.

در ادامه در مورد شرایط زندگی در خانه صحبت کرد.اوایلش فکر کردم چون در کنار خانواده هستم حق ندارم از اتاق بیرون بیاییم و این چقدر سخت بود ولی وقتی آقا نعمت صحبت کرد تا حدی خیالم راحت شد. خیلی ساده با همان گویش محلی گفت که از امروز به بعد من هم در حکم یکی از پسرهایش هستم و اینجا خانواده من است.به قدری راحت صحبت می کرد که از حالت نگرانی ارام ارام خارج شدم.

نکته بعدی در مورد پخت و پز و غذا بود که  در این مورد من نظر دادم که اگر امکان داشته باشد مستقل باشم و خودم برای خودم غذا بپذم.البته به سختی قبول کرد ولی در انتها باز گفت هر وقت نتوانستی چیزی بپزی بیا این ور با هم یک چیزی پیدا می شود که بخوریم.

بعد از این صحبنها که باعث شد مقداری از خجالتم کم شود کمی هم به سفره ی مقابلم نظر انداختم و شروع کردم به خوردن. نان محلی با پنیر محلی و گوجه ای که تازه از زمین چیده شده چنان مزه ای داد که حالا حالا فراموشش نخواهم کرد.البته چای دم کشیده بر روی سماور نفتی هم مزید بر علت بود.

برای شام گاز پیکنیکی را آوردم و چند تا از سیب زمینی هایی را که آقای مدیر برایم فرستاده را برداشتم و بردم پایین کنار شیر شستم .وقتی بالا می آمدم نعمت در حال رسیدگی به دو تا گاوی بود که در گوشه حیاط بسته بودند.زیرچشمی مرا نگاهی کرد  و به کارش ادامه داد.

سیب ها را پوست کردم و خلال کردم  و دوباره به پایین رفتم و کنار شیر که این بار آبش قطع شده بود با دبه های آنجا آب کشیدم و به اتاق برگشتم.پیش خودم فکر می کرد چقدر زندگی سخت شده .برای هر کار کوچکی باید این همه مسافت را طی کنم.

ماهی تابه را روی گاز گذاشتم و روغن را در آن ریختم و تمام سیب زمینی ها را هم درون آن خالی کردم.چند دقیقه بعد تا خواستم به هم بزنم همه چسبیده بود و اوضاعش اصلاً خوب نبود.بعد از کلی سروکله زدن با سیب زمینی ها که نصفشان سوخته بود و نصفش هم نپخته بود خواستم شامم را بخورم که تازه یادم آمد نان ندارم.رویش را هم نداشتم که از صاحبخانه نان بگیرم.شروع کردم به خوردن سیب زمینی های سرخ شده که بیش از نیمی از آن قابل خوردن نبود.

مثلاً شام خورده بودم ولی هنوز گرسنه بودم وپیش خودم فکر می کردم چه روزهایی در پیش دارم .در همین لحظه صدای در آمد تا خواستم بلند شوم  آقا نعمت وارد شد با سینی ای به دست که روی آن یک بشقاب پلو بود و یک کاسه ماست و یک کاسه خورشت و برشی نان.با لبخند گفت :تمام شرایطی که گذاشتیم از فردا .بیا این شام را بخور که می دانم از چیزی که پخته ای سیر نشده ای.

آن شام لذیذ را هیچ وقت فراموش نمی کنم نه به خاطر مزه اش به خاطر اینکه آن موقع فهمیدم که نعمت نامی است که به نکویی روی این مرد گذاشته اند و واقعاً برای من نعمتی است بی حد

v016

به دنبال خانه

سه روزی که در خانه ی آقای مدیر بودم خیلی سخت گذشت.اتاقی را به من داده بودند که نصفش پر شده بود از وسایلم ،سخت ترین کار بیرون رفتن بود که باید چندین بار یا الله می گفتم تا خانواده ی آقای مدیر داخل خانه شوند و من بیرون روم.

در این سه روز بعد از مدرسه کارمان گشتن به دنبال خانه بود. همیشه در ذهنم بنگاه های معاملات ملکی را برای این کار تصور می کردم ولی  اینجا جور دیگری بود. در همان کوچه های روستا آقای مدیر از اهالی پرس و جو می کرد و اطلاعات را کسب می کرد.

اولین خانه را که دیدیم، اتاقی بود بالای نانوایی ،صاحبخانه نبود و همین خیلی خوب بود ول آقای مدیر اصلاً راضی نشد، دلیلش را سالهای بعد فهمیدیم ، روبروی خانه  آن طرف کوچه منزلی بود که صاحب آن دختر زیاد داشت….

دومین خانه کنار ساختمان بهداری بود ، کاملاً گلی بود ولی مزیتی که داشت این بود کنار شیر آب کوچه بود و پر کردن و حمل ظرف های بیست لیتری آب زیاد سخت نبود، ولی اینجا را نیز مدیر نپذیرفت، این بار دیگر علت را جویا شدم. صاحبخانه پیرمردی بود که اهل قره قروت بود!

در این سه روز حدود پنج خانه را دیدیم که آقای مدیر هیچکدام را برای من نپسندید.شب هنگام خواب پیش خودم فکر می کردم که اگر خانه پیدا نشود چطور می توانم این شرایط سخت کنونی را تحمل کنم.معذب بودن چقدر سخت است. همان شب نیمه های شب از خواب بیدار شدم جهت کاری می خواستم بیرون بروم ولی رویم نمی شد ، چون باید از روی تراس می گذشتم که معمولاً درهای اتاق ها به آن باز می شد و من خجالت می کشیدم.در هر صورت شب خیلی سختی را گذراندم.

صبح طبق معمول تا آقای مدیر در را باز کرد سریع سلام و کردم و یاالله بلندی گفتم و تقریباً به حالت دو از اتاق خارج شدم .وقتی برگشتم به آقای مدیر گفتم حتماً امروز خانه ای پیدا کنیم ،تا خواستم ادامه دهم خندید و گفت با این شرایط شما حتماً

بعد از مدرسه باز هم مانند دوروز گذشته به همراه آقای مدیر جهت یافتن خانه به داخل روستا رفتیم. تقریباً وسط روستا بود که با پیرمردی روبرو شدیم ، آقای مدیر سلام علیکی کرد و از او پرسید خانه ای برای اجاره دارد.با سر تایید کرد و به دنبالش به راه افتادیم.

برای وارد شدن به حیاط خانه خبری از در نبود و از داخل دالانی گذشتیم. حیاط کوچکی بود که گوشه آن حوضی بود که از ظرف های کنار آن فهمیدم محل شستشو است. بخش عمده حیاط پر بود از پهن گاو که نشان از چیز خوبی نبود.  طبقه هم کف که تشکیل شده بود از یک انباری و دو تا در چوبی که طویله را تشکیل می داد.

این حیاط بین دو همسایه مشترک بود و از گوشه ای از آن راهی بود به ساختمان مجاور که آقا غلامعلی  و خانواده اش در آن سکونت داشتند.طرف دیگر این حیاط کوچک نیز یک ساختمان کوچک دو طبقه بود که بالایش انبار بود و زیرش هم طویله غلامعلی.البته تمام ساختمانها با خشت و گل بود و ستونهابیش هم تنه درختان سپیدار.

بوی مشمئز کننده حیوانت و فضولاتشان محیط را پر کرده بود و تا حدی آزارم می داد.همان داخل حیاط به خودم گفتم این مورد هم حتماً رد است، ولی با اشاره مدیر به سمت طبقه بالا هدایت شدم.راه پله برای رسیدن به طبقه بالا حالتی کاملاً عجیب داشت.از دالانی کنار طویله و در مساحتی یک متر دریک متر سه تا پله به بالا رفتیم و به سمت راست چرخیدیم. آقای مدیر سریع رفت ، من هم تا به بالای پله چهارم رسیدم سرم محکم به جای سفتی خورد ،صدای مهیبی کرد و سرم شروع کرد به چرخیدن.

برگشتم و روی همان پله نشستم، آقای مدیر با لبخندی آمد و گفت یادم رفت بگویم مواظب سرت باش اینجا را باید کاملاً دولا شوی تا رد شوی.کاملا، تا کمر خم شدم و بعد از گذر از مربعی به ابعاد نیم متر که مانند سوراخی بود به کمک مدیر به ایوان طبقه دوم رسیدم.پیش خودم می گفتم برجک های دیده بانی اینگونه راه پله ندارند.

طبقه دوم تشکیل شده بود از یک ایوان بزرگ که یک طرف آن چهارتا اتاق بود با درهای چوبی و طرف دیگرش هم مشرف به حیاط و اصلاً هم از نرده خبری نبود.در انتهای ایوان هم یک زن همراه دختر کوچکش کنار سماور نشسته بودند و ما را نگاه می کردند.

صاحبخانه که نعمت نام داشت اولین اتاق را که دقیقاً روبروی همان محل بالا آمدن از راه پله بود را به ما نشان داد.آنقدر اوضاع احوال عجیب بود که اصلاً دقت نمی کردم و منتظر بودم با آقای مدیر برویم تا جای دیگری را ببینیم. با تعارف نعمت کنار سماور نشستیم  و آن زن هم چایی را ریخت ، منتظر سرد شدن چایی بودم که گوشهایم تیز شد ، آقای مدیر داشت در مورد قیمت اجاره صحبت می کرد و به قول معروف چانه میزد.

اصلاً نمی توانستم زندگی در چنین محیطی را تحمل کنم.، حیاط که محل گاو و گوسفندان، طبقه زیرین کاملاً طویله و اتاقی در کنار اتاق هایی که یک خانواده در آن زندگی می کند. تا خواستم به آقای مدیر بگویم که اینجا به درد من نمی خورد.آنها به تفاهم رسیده بودند و در حال هماهنگی برای آوردن وسایل بودند.

آه از نهادم بلند شد ، در ذهنم همه چیز داشت به هم می پیچید.

v015

مدرسه پسرانه

ناهار مفصل خانه آقای مدیر و خستگی کلاس های مدرسه دخترانه دست به دست هم داده بود تا پلک هایم سنگین شود.تا خواستم از آقای مدیر اجازه بگیرم تا چرتی بزنم گفت آماده شو تا برویم.هاج و واج مانده بودم که خودش ادامه داد برویم مدرسه پسرانه

در راه مدرسه پیش خودم فکر می کردم مگر دوشیفت هم باید درس داد.همان نوبت صبح دمار از روزگارم درآورد.چه برسد به نوبت عصر.البته به خودم دلداری می دادم که اینها پسر هستند و دست و بالم بازتر است.حداقل توپ و تشر جانانه تری می توانم بزنم.

برعکس مدرسه دخترانه که در بالاترین نقطه روستا بود.مدرسه پسرانه تقریباً میانه ها ی روستا بود.از کوچه ی کنار مدرسه که می گذشتم کاملاً حیاط و کلاس ها معلوم بود البته مدرسه دیوار داشت ولی ارتفاع کوچه حتی از سقف کلاس ها هم بیشتر بود.یکطرف مدرسه دیواره ای بود که کوچه از کنارش می گذشت و طرف دیگر آن دره ای عمیق و سرسبز

کلاس هایی که طرف دره بودند گلی و خشتی بودند با تیرهایی چوبی و سقفی کوتاه ،از همان بالا که نگاه می کردم احساس خوبی نداشتم بیشتر شبیه دخمه بود تا کلاس ،ولی دفتر و دو تا کلاس که در سمت دیگر بود تازه ساز بود با سقفی شیروانی که می شد کمی آن را به مدرسه شبیه دانست.

تا از در وارد شدیم مانند اتفاق که صبح افتاد آماج رگبار سلام های بچه ها شدیم ولی این بار جواب سلام ها را دادم.البته با توجه به توصیه های مدیر بدون لبخند.وارد دفتر که شدیم سماوری که روی میز کناری بود توجهم را جلب کرد،در تمام مدت تحصیلم دفتر مدارس زیادی را دیده بودم ولی در هیچکدام سماور نبود.

زنگ اول کلاس اول رفتم.برعکس دختر ها که یکجا نمی نشستند فقط نشسته بودند و مرا نگاه می کردند.تنها شیطنتی که در طول کلاس داشتند این بود که لباس های نو و کفش های پلاستیکی شان را به هم نشان می دادند. و پز هم می دادند.لباس هایی که به تن خیلی هایشان بزرگ بود و به راحتی می توان فهمید برای طول سه ساله راهنمایی خریداری شده است.و چقدر با این لباس های گشاد ذوق هم می کردند.

اما سومی ها جلب بودند ،نگاه های مرموزانه شان که داشتند مرا ورانداز می کردند حکایت از آن داشت که تو این کلاس باید حواسم خیلی جمع باشد .مخصوصاً میزآخر که از همان روز ازل جایگاهش  مشخص بود.هیکل هایشان هم در حدی بود که استفاده از ابزار فیزیکی و برخوردهای  مستقیم  کارساز نبود.البته وضع من هم بد نبود ،در وزن به اضافه ۷۰ بودم که تقریباً سنگین وزن محسوب می شدم.

اوایل زنگ آخر بود که یکی از بچه ها دوان دوان آمد که معلم ها رسیدند.مدیر ،مدرسه را به من سپرد تا به پیش آنها برود.همان دم که وارد کلاس شدم بچه های کلاس سومی در زدند و از من توپ خواستند.ندادم، دوباره آمدند باز هم مخالفت کردم.بار سوم که آمدند و دیدند خبری از توپ نیست خداحافظی کردند.

پیش خودم گفتم چقدر مودب ولی وقتی از پنجره کلاس نگاه کردم دیدم خیلی خونسرد دارند از در حیاط خارج می شوند.سریع بیرون آمدم و از همان روی سکو صدایشان کردم و آنها هم خیلی مودبانه بدون توجه به داد و بیداد من از مدرسه خارج شدند.سر کلاس اولی ها رفتم و مقداری هارت و پورت کردم تا بترسند و نروند و به خاطر بچه بودنشان جواب داد و تا آخر وقت در مدرسه ماندند.

v014

درس شیرین ریاضی

در دفتر روی اولین صندلی ولو شدم .کاملاً دچار تنگی نفس شده بودم و به زحمت دم و بازدم می زدم.مدیر با سینی چایی آمد و اولین چایی بعد از کلاس را تجربه کردم.چقدر خوب بود تا به حال چایی اینقدر به من مزه نکرده بود. دومین استکان را هم خوردم  و به قول معروف حال آمدم.ولی وقتی مدیر سینی چایی را دید غرلندی کرد و دوباره رفت و از دوباره هردو را پر کرد ولی این بار تذکر داد یکی مال من ،یکی مال تو

زنگ دوم به کلاس دوم رفتیم.نسبت به زنگ اول اوضاعم خیلی بهتر بود، تا حدی که توانستم بعد از رفتن آقای مدیر حضور وغیاب را انجام دهم.خیلی جالب بود بیست و سه نفر بودند ولی فقط چهارتا نام خانوادگی داشتیم.وتکرار فامیلی برایم تازگی داشت چون همیشه در کلاس هایی که درس خوانده بودم سنگ می ترکید دو تا یا سه تا فامیلی یکسان داشتیم، آن هم درحد دو نفر نه اینکه شش هفت نفر یک فامیلی داشته باشند.

درس مجموعه ها را شروع کردم و این بار کمی می دانستم که چه دارم می گویم.کاردر کلاس ها هم توسط خود دانش آموزان حل شد و می توانم بگویم اولین تجربه تدریس من به طوری که آموزشش را دیده بودیم در این کلاس انجام شد.

ولی زنگ آخر را هم نتوانستم آنطور که باید و شاید درس بدهم.از بس این بچه ها شلوغ کردند، اصلاً روی حرف های من حساب نمی کردند و هر کسی کار خودش را می کرد.واقعاً هنوز در همان دوره ابتدایی بودند.حتی دو تا از آنها سر کلاس دعوا کردند.اخمی کردم و با صدای بلندی گفتم بنشینید سرجایتان و درستان را گوش کنید.

این فریاد کمی کمکم کرد ولی تاثیرش بیشتر از ده دقیقه نبود.کلاس عجیبی بود و از همان روز اول فهمیدم با این کلاس تا آخر سال داستانها خواهم داشت.پیش خودم فکر می کردم چقدر طول خواهد کشید تا این ها از حال و هوای ابتدایی خارج شوند و چقدر طول خواهد کشید تا من ریاضی یادشان دهم و . . .

تا به آنها نگاه می کردم ساکت می شدند ولی تا وقتی چیزی روی تخته سیاه می نوشتم  و پشتم به آنها بود کلاس روی هوا بود. نمی گذاشتند حتی چند کلمه بنویسم.کمی فکر کردم و گفتم دفترهایتان را در بیاورید هرکه زودتر توانست این جمع و تفریق ها را حل کند برنده است.

عدد ها را چهار پنج رقمی انتخاب کردم تا کمی مجال نفس کشیدن پیدا کنم. ولی زیاد به من فرصت نداند و خیلی سریع حل کردند و ریختن دور میز معلم و دفترهایشان را جلو می آوردند حتی چند تا از دفترهایشان به سر و صورتم خورد. اعصابم به هم ریخت و اولین داد و بیداد داخل کلاسم را به نمایش گذاشتم.اول شکه شدند ولی باز تاثیرش به چند دقیقه هم نرسید.

بعد از دیدن حل بچه ها موضوعی که خیلی مرا به فکر برد پاسخ ها نادرست اغلب بچه ها بود،جمع و تفریق ها را اشتباه حل می کردند چه برسد به ضرب.این هم بر کوهی از مشکلاتم افزوده شد که چگونه باید به دانش آموزانی که هنوز حتی اعداد و ارزش مکانی آنها را نمی دانند ریاضی آموزش دهم.

v013

کلاس سوم

مراسم صبحگاه تمام شد و همه بچه ها به سر کلاس رفتند. تا مدیر وارد دفتر شد پرسیدم پس باقی همکارها کی می آیند ،در پاسخ گفت معمولاً با وسایل هایشان بعداز ظهر می رسند.نگاهی به برنامه ای که روی میز گذاشته بود انداخت گفت بلندشو بریم کلاس سوم.

دست و پایم به لرزه افتاده بود ،در دلم می گفتم ای کاش از کلاس اول شروع می کرد که بچه تر هستند نه اینکه یک راست بریم کلاس سوم.وارد کلاس سوم شدیم و اولین برپای عمر کاری ام توسط مبصر نواخته شد.آقای مدیر زمانی که داشت مرا معرفی می کرد فقط داشتم موزاییک های کف کلاس را نگاه می کردم.استرس بسیار زیادی داشتم.اصلاً در جو کلاس نبودم.نمی توانستم سرم را بالا بیاورم و نگاهی به کلاس بیاندازم.تازه داشتم فکر می کردم که چه کنم که مدیر دستی به پشتم زد و از کلاس خارج شد.
ناگهان خود را تنها در زیر بار سنگین نگاه های آنها دیدم.به هر زحمتی بود نگاهی به کلاس انداختم.پانزده شانزده تا دختر که بیشترشان هم قد من بودند زل زده بودند به من.سکوت عجیبی بر محیط حکم فرما بود و هرچه می گذشت فشاراین سکوت مرگبار بر من بیشترمی شد.

هر چه می گذشت شروع کار سخت تر می شد و همین خود عاملی می شد تا دیرتر شروع کنم و باز هم همه چیز سخت تر ، دوباره نگاهی به کلاس انداختم ،هنوز فقط به من نگاه می کردند .در چرخش نگاهم پنجره ای یافتم و نگاه به بیرون که رو به دره ای سرسبز بود کمی آرامم کرد همین چند لحظه نگاه به بیرون باعث شد تا عزم خود را جزم کنم و توکل به خدا شروع کنم.

بسم الله الرحمن الرحیم بلندی گفتم و با آیه رب شرح لی صدری. . . . درس را که عدد اول بود شروع کردم.به جرات می توانم بگویم که سخت ترین درسی بود که تا کنون داده ام.در دوره های کارآموزی همیشه نفراول تدریس بودم ولی حالا در این موقعیت جدید و فوق العاده متفاوت، زبانم الکن شده بود و ذهنم کاملاً خالی ،هرچه بود ادامه دادم. دست و پا شکسته درس تمام و نوبت به کاردر کلاس ها رسید.

گفتم همه کتابهایشان را باز کنند و شروع به حل کاردرکلاس کنند.در دوره های کار آموزی به ما یاد داده بودند که در زمان حل کاردرکلاس از بچه ها بخواهید تا سوال کنند و به صورت تعاملی مشکلاتشان برطرف شود ولی من اینجا جرات انجام چنین کاری را نداشتم.

در افکار خودم بودم که صدای یکی از دانش آموزان توجهم را جلب کرد، دیدم یک نفر از آخر کلاس دستش به عنوان اجازه بالاست.کمی خودم را جابه جا کردم و در ذهنم درس را مروری کوتاه کردم و خودم را برای سوال از درس عدد اول آماده کردم و گفتم: بفرمایید.

بلند شد وبا صدای رسایی پرسید: اسم شما چیست؟ همه جا در نظرم تیره و تار  شد،احساس کردم کل ساختمان بر سرم آوار شده و نفسم از زیر آن همه خاک و چوب بالا نمی آید.اصلاً نمی توانستم به کلاس نگاه کنم.با هر زحمتی بود به سمت تخته سیاه برگشتم و بدون توجه به آن سوال  فقط شروع کردم به حل کاردرکلاس ها.

یک ضرب داشتم فقط حل می کردم. زنگ هم نمی خورد .فشارم افتاده بود و پاهابیم دیگر توان نداشت.حتی به تمرین ها هم رسیدم و شروع کردم به حل کردن که خدا راشکر زنگ خورد ،خداحافظی سریعی کردم و از کلاس خارج شدم.

v012

روز اول مدرسه

صبح ساعت شش بود که با صدای آقای مدیر به سختی بیدار شدم.دیشب اصلاً شب خوبی نبود و نتوانسته بودم خوب بخوابم.با ریختن آب توسط پسر بزرگ آقای مدیر که هفت یا هشت سالش بود صورتم را شستم .در همان حال به این فکر می کردم که دیگر باید خودم را برای زندگی روستایی که یکی از نمادهایش همین کم آبی است آماده کنم.

روی ایوان بساط صبحانه پهن بود.خنکی هوای صبح ،منظره کوه و دشت که آرام آرام داشت زیر نور خورشید می رفت و پنیر و کره و سرشیر تازه که بر سر سفره صبحانه بود محیطی چنان آرام و دل انگیز فراهم آورده بود که لحظه ای از تمام آن فکرهای دیشب جدا شدم و محو در این زیبایی طبیعی و خوراکی شدم.

صبحانه آن هم همراه با دیدن مناظر زیبای کوه های روبرو تا حدی انرژی خوب به من داد و همین باعث شد تا خودمم را برای مدرسه کمی محیا کنم.همراه مدیر به سمت مدرسه به راه افتادیم.سلام های پی درپی روستاییان اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد. هر که از کنار ما می گذشت از پیر جوان گرفته تا زن و مرد همه سلام می کردند وواقعاً چقدر انرژی مثبت داشت این سلام ها

تقریباً به بالاترین نقطه روستا رسیدیم و آخرین خانه بود که از دور مدیر آنجا را به من نشان داد و گفت : این هم مدرسه.وقتی وارد حیاط شدیم و دانش آموزان همه با هم و با صدای بلند سلام کردند نایی برای جواب دادن نداشتم. مدیر با لبخند جوابشان را داد ولی سکوت من و قیافه ی کاملا مبهوت من باعث شده بود بچه ها جور عجیبی به من نگاه کنند.و همین بر وخامت اوضاع می افزود.

وقتی وارد دفتر شدیم،مدیر به پشت میزش رفت و شروع کرد به آماده کردن وسایل صبحگاه  و من همچون چوب خشکیده ای  همان کنار در ایستاده بودم. مدیر وقتی می خواست بیرون برود با نگاه خاصی به من گفت چرا باز خشکت زده و گیج می زنی؟ آقا باید کلاس هم بری درس هم بدی  و . . .   .دو سال توی تربیت معلم چی بهت یاد دادن که روز اول اینجوری می کنی؟

وقتی از در دفتر بیرون رفت روی یکی از صندلی ها نشستم و به خودم گفتم. دوسال توی تربیت معلم خیلی چیزها به ما یاد دادند ولی یاد ندادند که تو مدرسه دخترانه هم باید درس بدیم. دوسال حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود که شاید با احتمال یک میلونیوم دخترانه درس بدهم و تمام فکر ما روی پسرانه بود. از کارورزی گرفته تا تدریس های آزمایشی. به خدا درس دادن به دخترها با پسرها فرق میکنه.

بچه ها کلاس رفتند و مدیر به دفتر آمد.گفتم آقای مدیر مگر دخترانه هم باید درس بدهم. باز از آن نگاه های عجیب کرد و گفت پس نه خیر اینجا قراره آبدارچی بشی.معلومه که باید درس بدی ،حالا روزهایت را بگو تا برنامه ات را کامل کنم ،چون اولین دبیرم هستی با تو شروع می کنم. تا خواستم جواب دهم گفت شنبه و دوشنبه را برایت ریختم ،خدا برکت بدهد.

کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم آقا مدیر دبیر مرد برای مدرسه دخترانه؟ فکر نکنم ابلاغ من برای اینجا باشه  ،وقتی ابلاغم را گرفتم توی اتاق یک عالمه خانم بود شاید اشتباه شده، گفت :نه خیر درست سیزده ساعت اینجا داری ،سیزده ساعت مدرسه پسرانه، وسلام

در خودم بودم و داشتم به عظمت این مشکل تدریس در دخترانه فکر می کردم که آقای مدیر گفت: نترس پسرم، همه اینها مثل خواهر های کوچکتر تو هستند، و تو هم مثل برادر آنها هستی، فقط یک توصیه می کنم که زیاد به آنها رو نده ،یعنی زیاد مهربان نباش ، کمی جدی باش تا حرفت را گوش کنند.

به خودم گفتم آخر چه جوری میشه شصت هفتاد تا خواهر داشته باشی؟ مهربان نباشم! مگر می شود مهربان بود، شمر ذی الجوشن هم باشی اینها یک جور دیگر نگاهت می کنند.خاک بر سر آموزش و پرورشی که یک جوان بیست ویک ساله را فرستاده مدرسه دخترانه.

v011

وداع

به خانه مدیر رسیدیم و به کمک چند تن از اهالی بار را خالی کردیم.هم من هم پدرمراقب بودیم و خودمان نیز وسایل را جابه جا می کردیم.همه چیز که ازپشت ماشین پیاده شد دیدم پدرم دنبال چیزی می گردد.و جالب اینکه پیدا هم نکرد.فکر کنم آن دو نفری که پشت نشسته بودند دراین هوای گرم تشنه شان شده بود و هندوانه را برای رفع عطش خورده بودند.

هنگام صرف چای مدیر به پدرم گفت که سعی خواهد کرد برنامه من را در چهار روز پیاده کند تا من سه روز به خانه بروم. شعف خاصی در چهرهی من و بیشتر در چهره ی پدرم پدیدار شد چون تا آن زمان فرض می کردیم که من باید تا پایان هفته در مدرسه باشم و حداکثر ماهی یک بار به خانه بروم و تمام اسباب و اثاثیه را نیز براساس این تفکر آماده کرده  بودیم.

آقای مدیر با نگاهی به ما بادی در غب غبش انداخت و شروع کرد به صحبت کردن در مورد وسئولیت خطیر مدیریت در این روستا و مشکلات آن و داشت روحیه ی همکار ی و . .   با این صحبت ها ما فکرکردیم چه خدمت بزرگی به ما کرده است،البته برخوردش خوب بود وهمین خوش رویی  مقدار بسیاری از نگرانیهای پدرم را برطرف کرد.

آقای مدیر به هر زوری بود ما را برای ناهار نگاه داشت.ناهار تمام شد و زمانی رسید که یکی از سخت ترین لحظات زندگی ام محسوب می شد.کنارماشین که رسدیم پدرم با بغض آخرین توصیه ها را به من گفت و سوار شد و ماشین را روشن کرد.ولی چند لحظه بعد خاموشش کرد و دوباره پیاده شد ومرا چنان در آغوشش فشرد که تمام غم دنیا بر من وارد شد.

ولی آخرین صحنه چنان بر من سخت گذشت که من هم همچون پدرم نتوانستم جلوی قطرات اشکم را بگیرم. تا به آن روز اشک پدرم را ندیده بودم و همین برایم بسیار سخت بود.با همان حال پشت ماشین نشست و رفت.در آینه هنوز اشک های روی گونه پدرم را می دیدم . چشمانم تا جایی که امکان داشت گرد غبار ماشین را دنبال کرد.چنان غرق در دریای غم خودم بودم که گذر زمان را اصلاً حس نمی کردم  تا اینکه آقای مدیر دستی بر شانه هایم گذاشت و مرا به داخل خانه برد.

بعد از ظهر مدیر مرا به همراه خودش به اطراف روستا که پر از باغ بود برد. مناظر بسیار زیبا بود ولی هرچا که نگاه می کردنم چهره پدرم جلوی چشمانم نقش می بست و …. حتی به بالای تپه ی مشرف به روستا رفتیم که دید وسیع و خوبی داشت ولی هیچ نمی دیدم و در خود بودم .

غروب وقتی خورشید داشت به پشت کوه ها می رفتم ،دلم نیز همچون رنگ خورشید قرمز بود و داشت می رفت. رفت و هم من و هم روستا غرق در تاریکی شدیم.تنها در یکی از اتاق های خانه ی آقای مدیر از پنجره شاهد غروب همه چیز بودم. غروب خورشید، غروب پدر ،غروب خانه ، غروب دوران خوب گذشته ،غروب دوستانی که داشتم و . .

دقایقی بعد ستارگان آمدند و همراهشان کلی نگرانی برایم آوردند.نگرانی آینده، نگرانی زندگی در روستا، نگرانی دور بودن از شهر و همه چیزهایی که موجب پیشرفت بود، نگرانی از فردا که کلاس درس واقعی چگونه خواهد بود،نگرانی از دانش آموزانی که چگونه رفتار خواهند کرد و …

شب خوابم نمی برد و فکرم به خیلی چیزها مشغول بود.از میان وسایل که در گوشه ای رو هم تل انبار شده بودند رادیوی کوچکی را که پدرم برایم خریده بود را آوردم و شروع کردم به گشتن فرکانس ها تا شاید صدای آن کمی ذهنم را از آن همه غوغایی که درآن بود خارج کند. اخبار بود و داشت مفصل درباره رژه نیروهای مسلح حرف می زد که قیافه ی افسری که از مقابلش گذشتیم مقابل چشمم پدیدار گشت و لبخندی بر لبانم انداخت ولی این لبخند عمری بسیار کوتاه داشت.

v010

هفته دفاع مقدس

پدر از اداره یک ماشین لندرور نیم تن قرض گرفته بود و تمام وسایل را پشتش بسته بودیم.هرچه می خواستید در این وسایل بود.مادر از چند روز پیش جهیزیه ام را آماده کرده بود.صبح آفتاب نزده با چشمان اشک بار مادرم وداع گفتم و به همراه پدر به سمت آینده ای نامعلوم حرکت کردم.

یک ساعتی که در مسیر بودیم نه من صحبت می کردم و نه پدرم که پشت فرمان بود.اعصاب کل خانواده به خاطر اینکه در شهری دیگرباید معلمی کنم خرد بود و در این چند روزه نیز می شد از چهره هایشان نگرانی همراه با غم دوری را درک کرد.

به ابتدای شهر رسیدیم و پدر به کناری زد و یک هنوانه بزرگ خرید و گذاشت پشت ماشین در  کنار دیگروسایل، وقتی وارد خیابان اصلی شهر شدیم  ترافیک خیلی شدیدی بود و ماشین های مقابل هرکدام وارد کوچه های اطراف می شدند. کمی که جلوتررفتیم متوجه شدیم راه را بسته اند. پدرم تا خواست از مامور مسیر جایگزین را بپرسد .مامور با حرکت سریع دست اشاره کرد که حرکت کن و ما هم با توجه به دستور او در مسیر مستقیم به راه افتادیم.

مقابل ما قطاری درست شده بود از ماشین هایی که به یک ستون در حرکت بودند.مقابل ما آمبولانسی بود با چراغ گردان روشن.بسیار کند حرکت می کردیم.از جلو صدای مارش نظامی می آمد .ابتدا فکر کردیم بلندگو است ولی وقتی از جلوی جایگاه گذشتیم تازه فهمیدیدم داستان از چه قرار است.

سی و یکم شهریور ماه و رژه نیروهای نظامی و ما هم آخرین وسیله ی نقلیه بودیم که از مقابل جایگاه گذشتیم. هیچگاه آن نگاه متعجبانه افسری  را که در حین سان دیدن زل زده بود به من و ماشین ما از یاد نخواهم برد.فکرکنم آرم اداره کشاورزی که بر روی درهای ماشین بوده آن سرباز را به اشتباه انداخته بود و ما را هم به داخل رژه فرستاده بود.

به جاده کوهستانی رسیدیم و پدرم با دیدن مناظر زیبا ی اطراف کمی از اخم هایش کم شد و شروع کرد به صحبت کردن و تعریف از رنگ های بسیار زیبایی که در این طبیعت چشم را نوازش می داد. از مناظر زیبای اطراف بسیار لذت می برد.ولی وقتی  به پیچ های تند و دره های عمیق رسیدیم باز اخمهایش تو هم رفت وساکت شد.

به ابتدای جاده خاکی رسیدیم .تا پدرم پیچید ناگهان سه نفر جلوی ما را گرفتند و ازما خواستند که سوارشان کنیم. پدرم توضیح داد که ماشین اداری است واجازه چنین کاری را ندارد .اصرار آنها وتوضیح کوتاه من باعث شد تا پدر راضی شود تا سوارشان کند.یک نفرشان که پیرمردی بود آمد جلو و دو نفر دیگر به پشت ماشین  رفتند.

تازه به راه افتاده بودیم که کامیونی با سرعت از کنارمان عبور کرد، چنان گردوخاکی به هوا برخاست که پدرم مجبور شد توقف کند .چون به هیچ عنوان نمی شد پشت سر این ماشین با این همه غبار حرکت کرد.درهمین لحظات که متوقف بودیم. پدرم از آن پیرمرد پرسید تا روستا چند کیلومتر است.وقتی جواب پیرمرد را شنید برآشفت و شروع کرد به بد وبیراه گفتن به آموزش وپرورش

بیست کیلومتر آن هم خاکی وصعب العبور ،درراه فقط زیر لب غر می زد و پیرمرد بنده خدا هم فقط متعجبانه نگاه می کرد.لحظات سختی برای پدرم بود.تنها پسرش می بایست حدود دویست کیلومتر دورتر از خانه آنهم در جایی به این سختی خدمت کند. جایی که رفت آمد آن محدود و دشوار است.

ابتدای روستا هر سه نفرشان پیاده شدند وازاینکه کرایه نداده بودند هم منعجب بودند وهم لبخند رضایت برلبانشان جاری. مسیر خانه مدیر را در پیش گرفتیم و از وسط روستا گذشتیم. محرومیت روستا بیشتر اعصاب پدرم را به هم ریخت .طوری که اصلاً مرا فراموش کرد و این بار به مسئولین بد و بیراه می گفت که چرا این بندگان خدا اینجا و با این وضع باید زندگی کنند.

v009

 

بازگشت

بعد از پایان مراسم آقای مدیر مرا به خانه اش برد .وقتی چای آوردند سریع خوردم و گفتم که اگراجازه می دهید می خواهم برگردم.نگاهی به من کرد و گفت حالا که نمی شود چون این موقع ماشینی سمت شهر نمی رود.امشب را مهمان ما باش فردصبح با مینی بوس روستا می فرستمت به شهر.چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمی شود یعنی چه من به خانواده گفته ام بعدازظهر برمی گردم ،آن هم خانواده ی نگران من . . .

تا اوضاعم را دید گفت بلند شو تا برویم ببینم چکار میتوانم بکنم.خدا کند خدابخش هنوز نرفته باشد. با بیم و امید همراهش به راه افتادم وبا گذر از کوچه ای که شیبی بالای چهل و پنج دره داشت  نفس نفس زنان به بالای روستا رسیدم.

خدابخش پیرمردی بود حدود هفتاد ساله با قدی کوتاه و سری کم مو و برخلاف دیگر پیرمرد ها ساکت.مدیر مرا به او سپرده تا به همراهش پیاده تا روستای  مجاور بروم.آنانی که از شهر برای ختم آمده بودند بر سر مزار که در آن روستا هست رفته بودند و در آنجا امکان یافتن ماشین زیاد بود.

خدابخش چنان سریع می رفت که من عملاً پشت سرش می دویدم و به او هم نمی رسیدم.سرپایینی دره خوب بود ولی در سر بالایی کم آوردم و از خدابخش عقب افتادم.فقط به من می گفت:( بجنب تا ماشین ها نرفته اند برسیم).به ابتدای روستای مجاور که رسیدم ،تقریباً که نه، تحقیقاً جان در بدن نداشتم.همان کنار جاده روی تخته سنگی ولو شدم.خدابخش به نزدیکم آمد و دستی به پشتم زد و گفت :اگه می خواهی معلم اینجا بشی باید خودتو خیلی قوی کنی. بعد خداحافظی کرد و رفت.

پشت وانتی سوار شدم که روی تاج آن پر بود .آنها از من زرنگ تر بودند وهمه جاهای خوب را گرفته بودند و من مجبور شدم عقب بایستم.شاید حدود ده نفری پشت وانت بودند ومن انتهایی ترین نقطه وانت نشسته بودم وگرد و خاک هم سنگ تمام گذاشت.

نزدیکی پاسگاه درکنار چشمه ای کوچک ماشین توقف کرد. همه پیاده شدند.تعجب کردم و پرسیدم اینجا کجاست؟به من گفتند:بیا پایین خودتو تمیز کن،هیکلت شده گرد و خاک. و آنجا فهمیدم که اینجا محل برگزاری مراسم غبار روبی است .آبی به سر و صورت زدم ولی خاک های روی سرم بدتر به موهایم چسبید و . . .

با همان وانت به شهر آمدم .سرعت ماشین در جاده آسفالته بیشتر بود و هوا هم تاریک شده بود. وقتی به شهر رسیدم  به خاطر اختلاف ارتفاع گوشهایم تقریباً چیزی را نمی شنید. و اوضاع ظاهریم بسیار نابسامان بود. خودم را به پلیس راه رساندم وبه زحمت توانستم اتوبوسی پیدا کنم و به سمت خانه حرکت کنم.

در اتوبوس مشغول مرور اتفاقات امروز بودم و حیران از آنچه برایم رخ داده بود و همچنین تصویری مبهم از آینده ، وقتی به خانه رسیدم آنجاهم وضعیت بد بود ومادرم چشمانش پر اشک بود.تا مرا باآن سر و وضع دیدند و کمی ازاتفاقات برایشان تعریف کردم به جای آنکه وضعیت بهتر شود ،بدتر شد.

v008