درباره

ابلاغ

آنقدر فربه بود که به سختی روی صندلی جای گرفته بود. برای جابه جایی هم فقط صندلی را می چرخاند. جلوی میزش پر بودند از خانمهایی که فقط حرف می زدند.او هم سرش پایین بود و فقط روی کاغذها داشت می نوشت.نیم ساعتی ناظر این منظره بودم که اتاق کمی خلوت شد و با گفتن چندتا یا الله به مقابلش رسیدم.

زیرچشمی نگاهم کرد و بدون هیچ واکنشی به نوشتنش ادامه داد.سلامی کردم و بالاجبار جواب سلامم را داد.وقتی خودم را معرفی کردم سرش را کاملاً بالا آورد و لبخندی معنی دار زد و گفت :به به بالاخره تشریفتان را آوردید.می گفتید گاوی، گوسفندی مقابلتان قربانی می کردیم. در ابتدا ،صحبتهایش را باور کردم و در دل می گفتم عجب آدم خوش برخوردی است.ولی خنده های اطرافیان خبر از چیز دیگر می داد.

با همان صندلی چرخشی صدوهشتاد درجه ا ی کرد و از کشوی میز پشت سرش برگه  ای گرفت و با کامل کردن سیصد و شصت درجه باز به مقابلم برگشت.خیلی آرام دو برگه را روبروی نور پنجره تنظیم کرد و کاربنی بینشان گذاشت و شروع کرد به نوشتن: نام و نام خانوادگی ،دبیر ریاضی،۲۴ ساعت موظف ، روستای* ، امضا کرد و هردونسخه را به دستم داد و گفت برو ارجاع بگیر بعد شماره بزن و دوباره بیار اینجا.

مات و مبهوت گفتم چی بگیرم؟ نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت :برو پیش معاون.در طبقه دوم اتاق معاون را پیدا کردم،داخل اتاق  به جز خودش کسی نبود، اصلاً به من نگاه نکرد و فقط روی برگه را خط خطی کرد.متصدی دبیرخانه که موهای سر و صورتش کاملاً سپید بود تنها فردی بود که با روی باز پذیرای من شد. در حال ثبت شماره پرسید تازه آمده ای .در پاسخم با لبخندی گفت :خوش آمدی و این برخورد آن آقا را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.

دوباره به اتاق آموزش برگشتم و هنوز از ازدحام جمعیت کاسته نشده بود.هنگام تحویل برگه تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که حداقل نشانی آنجا را بپرسم. خیلی جدی نگاهم کرد و گفت به انتهای خیابانی که به طرف شرق است می روی ،اولین مینی بوس درب و داغانی  را که دیدی سوار می شوی ، آنقدر در مینی بوس می نشینی تا حرکت کند و هرجا گازوئیلش تمام شد همان روستایی است که باید آنجا خدمت کنی.

خنده افراد حاضر در اتاق مانند پتکی بود که بر سرم کوفته شد، و خانم بودنشان هم مزید بر علت شد .با سری افکنده و اعصابی خرد از اتاق بیرون آمدم و روی نیمکت کنار در نشستم.

برگه ابلاغ را در جیبم گذاشتم و تصمیم گرفتم هم برای تمدد اعصاب و هم آشنایی با شهر کمی در آن قدم بزنم. هر سه خیابان را پیاده تا انتهایشان رفتم و به میدان مرکزی برگشتم و کل زمان این رفت و آمدها نیم ساعت هم نشد. شهر بسیار کوچکی بود و اصلاً امکان نداشت در آن گم شوی.

مینی بوسی که با آن برگشتم دقیقاً حکم واحد را داشت. علاوه بر پر شدن مسافر در راه رو ها توقف های طوالانی آن هم کلاً روی اعصاب بود طوری که راه یک ساعته را دوساعته برگشتم. و تقریباً خرد و خمیر به خانه رسیدم،هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی

v003

سازماندهی اولیه

از همان روزهای آخر تربیت معلم خبر نبود ردیف استخدامی کمی نگرانمان کرده بود.دوستانمان که سال قبل فارغ التحصیل شده بودند هنوز ردیف حقوقی برایشان نیامده بود و هنوز استخدام نشده بودند و ممکن بود ما هم چند سالی پشت خط بمانیم  و این یعنی بلاتکلیفی ، سربازی و . . .

تیر و مرداد را با دلواپسی گذراندم و شهریور سرنوشت ساز از راه رسید. یکی از بچه ها تلفنی خبرم کرد که در تاریخ ۵ شهریور باید فارغ التحصیلان شرق استان به مرکز تربیت بروند، تا محل خدمتشان مشخص شود. البته این بار باید به تربیت معلمی که در شهر خودمان بود می رفتیم.

صبح ساعت ۸ به مرکز رسیدم که خیلی از بچه های سال قبل و حتی سال قبل تر را دیدم و همین استرس عجیبی به من وارد کرد.لیست اسامی را پشت شیشه نصب کرده بودند .رشته ریاضی را پیدا کردم  و هرچه می گشتم اسمم نبود و این یعنی خبری نیست و باید معطل بمانم تا سال بعد و شاید هم سالهای بعد.

در کمال ناامیدی وقتی می خواستم بروم اتفاقی چشمم به لیست روی در کناری خورد و اسم یکی از بچه های خودمان را دیدم.کمی که بیشتر دقت کردم ادامه لیست رشته ریاضی بود. البته خوشحالی ام زیاد طول نکشید چون نام من آخرین جایگاه را به خود اختصاص داده بود.آهی کشیدم و روی نیمکت کنار دیوار نشستم.

دوساعتی که بیرون اتاق محل تعیین جا نشسته بودم  بدترین اوقاتی بود که تا آن روز تجربه کرده بودم.همان اوایل فهمیدم که شهری که در آن ساکن هستم با گرفتن شش نفر نیرو پر شده.شهرهای هم جوار هم به ترتیب پر می شدند و دیگر جایی نمی ماند تا انتخابش کنم.و این یعنی ماندن پشت خط  ردیف حقوقی و احتمالاً سربازی.

آخرین نفر وارد اتاق شدم .مسول مربوط که به راحتی می شد آثار خستگی را در چهره اش دید نگاهی به من انداخت و بدون هیچ گونه مقدمه ای گفت  سه تا جای خالی داریم .کدامش را انتخاب می کنی؟همین جمله چنان شعفی در من ایجاد کرد که در آنی همه ی ناامیدی ها به امید بدل شد ولی وقتی نام مکان ها را خواندم با همان سرعت به حالت اولیه بازگشتم.دو تا از آنها از محروم ترین مناطق استان بود که تا شهر ما حدود ۱۵۰کیلومتر فاصله داشت. فکر عمری رفت و آمد آن هم در منطقه ای محروم و صعب العبور  چنان مبهوتم کرد که فقط ساکت بودم و به جدول روی کاغذ نگاه می کردم.

مدتی گذشت و مسئول مربوطه که مکث طولانی من کلافه اش کرده بود صدایم کرد و گفت اگر می خواهی انصراف بدهی زودتر بگو ولی بدان برای سال بعد هیچ چیز مشخص نیست و حتی ممکن است استخدامی کلاً برچیده شود. وحشت تمام وجودم را فراگرفت. شهر سوم را فقط نامش را شنیده بودم و هیچ درمورد آن نمی دانستم.از همان مسئول پرسیدم تا شهر ما چقدر فاصله دارد.گفت حدود هفتاد کیلومتر .پیش خودم فکر کردم هفتاد تا بهتر از صدوپنجاه کیلومتر است.

ولی هنوز قدرت تصمیم گیری را پیدا نکرده بودم، پیش خودم فکر می کردم احتمال دارد نبودن استخدام برای سال بعد ترفندی باشد که این آقای مسئول برای پرکردن مناطق محروم به کار می برد.در خودم بودم که این بار بر سرم بانگ زد ، نگاهی معصومانه به چشمانش انداختم و به آرامی گفتم یک عمر پشت این تصمیم خوابیده است بگذارید کمی فکر کنم.

با عصبانیت بلند شد و غر غر کنان سمت فلاکس چای رفت.در همین حین نگاهم به نقشه استان روی دیوار کناری افتاد سریع خودم را به مقابلش رساندم. شهر سوم درست درمسیر جاده اصلی بود و همین کمی خاطرم را جمع کرد.

توکل به خدا کردم و آقای مسئول را صدا کردم و  همان شهر سوم را انتخاب کردم و نامم در آخرین قسمت فرمی که در مقابلم بود ثبت شد و نام شهر انتخابی ام هم مقابلش حک شد.

v002

 

تربیت معلم

آفتاب به مرز افق رسیده بود وانعکاس نورش روی آبهای آرام خزر،تصویری بسیاردل انگیزخلق کرده بود. تقریباً همه بچه های تربیت معلم کنار ساحل جمع شده بودند تا آخرین غروب را ببینند.برعکس روزهای دیگر که این لحظات پر بود ازسروصدای بچه ها ، حالا سکوت معنی داری بر کل ساحل حکم فرما بود.همه فقط نگاه می کردند و…

دو سال تمام در کنار دریا درس خواندن را کمتر می توان از خاطر پاک کرد. چه روزهایی که با آرمش دریا آرام بودیم و چه روزهایی که  باخروشش می خروشیدیم.بخشی از زندگی مان شده بود و هر روزصبح که بیدار می شدیم اولین کارمان این بود که از پنجره اتاق نگاهی به دریا بیاندازیم و به بیکرانش وصل شویم.

نزدیکترین ساختمان مرکزتربیت معلم به دریا ،سلف آن بود .عادت کرده بودیم با نگاه به دریا غذا بخوریم  و چگونه می شد تصور کرد که از فردا دریا را دیگر نمی بینیم.چه شب هایی که عصبانیت دریا به سلف هم کشیده می شد و مجبور بودیم شلوارها را تا زانو تا کنیم و به سلف برویم و چه صبح هایی که آنقدر دریا آرام بود که حتی موجی در آن نمی دیدیم.

از فردا همه اینها تمام خواهد شد و همه ما به دنبال زندگی خود خواهیم رفت.زندگی ای که هیچ از فراز وفرودش نمی دانیم.روزگار کجا ما را خواهد برد و چگونه با ما تا خواهد کرد؟

برعکس همه شب ها که در خوابگاه بچه ها همه از سروکول هم بالا می رفتند امشب هیچ خبری نبود وهرکسی گوشه اتاق یا روی تخش کز کرده بود .یا در اعماق فکرش بود و یا داشت چیزی می نوشت. تنها تحرک بین بچه ها رد و بدل شدن دفتر خاطرات بود و گرفتن امضا از همدیگر.

فکرکنم همه به فکر آینده بودند که چه خواهد شد و کجا به معلمی خواهند پرداخت.ازسال بالایی هایی که رفته بودند شنیده بودیم که در ابتدای کار ما را به روستا خواهند فرستاد.روستاهایی دوردست که باید در آن علاوه بر درس دادن زندگی هم کنیم.تصورش کمی سخت بود.در تمام عمردر شهر زندگی کنی و حالا باید در روستا بمانی. همین باعث می شد نسبت به آینده زیاد خوشبین نباشیم.

قریب به یقین همه بچه ها مانند من شب خوابشان نمی برد و فقط روی تخت دارزکشیده بودند. مرور دو سال زندگی در مرکز آن هم درکنار دریا و تصور زندگی آینده خواب را از چشمانمان ربوده بود.

صبح وقتی برای صبحانه به سلف رفتیم.دیدیم تمام میز و صندلی ها را کنار ساحل چیده اند . صبحانه ای را که آن روز خوردیم هیچکداممان تاآخرعمر فراموش نخواهیم کرد. حس خوبی داشتیم وهمه بچه ها لبخند به لب بودند. وقتی صبحانه تمام شد.یکی از بچه ها پیشنهاد جالبی داد. به غیر از سینی که مال سلف بود همه چیز از قبیل لیوان وقاشق و . . .  را به رسم امانت به داخل دریا پرت کردیم  تا از ما به یادگار داشته باشد.

بعد ازمراسم بدرقه که در نمازخانه انجام شد همه ساک به دست به طرف جاده رفتیم و هرکسی با هر وسیله ای که می آمد می رفت. جالب این بود که وقت رفتن با همه روبوسی می کردیم  و چون تعداد هم زیاد بود راننده ها با تعجب به ما نگاه می کردند.

مینی بوسی از راه رسید ومن و چند تا از بچه ها سوارشدیم.در راه تمام چشمانم به مسیربود.روستا ها و مزارع را یک به یک در اعماق خاطرم ضبط می کردم چون بعداز دوسال که هرهفته آنها را می دیدم شاید دیگر عمری نمی ماند تا دوباره آنها را ببینم.

به شهر که رسیدیم با بچه ها خداحافظی کردم و بعد از کلی روبوسی به ایستگاه قطاررفتم.ایستگاهی که دو سال ایستگاه من بود و صدای صوت قطارش هیچگاه از ذهنم نخواهد رفت.دو سال هرهفته مسافر قطارش بودم .شنبه ها صبح می رسیدم و چهارشنبه ها ظهر می رفتم.

وقتی به خانه رسیدم خواهرم گفت خوش به حالت که تمام شد ولی وقتی چهره ام را دید فهمید که زیاد هم خوش به حالم نیست.

v001

 

توضیح تصویر: ساختمان اداری مرکز تربیت معلم(۲۰ سال بعد)