تربیت معلم

آفتاب به مرز افق رسیده بود وانعکاس نورش روی آبهای آرام خزر،تصویری بسیاردل انگیزخلق کرده بود. تقریباً همه بچه های تربیت معلم کنار ساحل جمع شده بودند تا آخرین غروب را ببینند.برعکس روزهای دیگر که این لحظات پر بود ازسروصدای بچه ها ، حالا سکوت معنی داری بر کل ساحل حکم فرما بود.همه فقط نگاه می کردند و…

دو سال تمام در کنار دریا درس خواندن را کمتر می توان از خاطر پاک کرد. چه روزهایی که با آرمش دریا آرام بودیم و چه روزهایی که  باخروشش می خروشیدیم.بخشی از زندگی مان شده بود و هر روزصبح که بیدار می شدیم اولین کارمان این بود که از پنجره اتاق نگاهی به دریا بیاندازیم و به بیکرانش وصل شویم.

نزدیکترین ساختمان مرکزتربیت معلم به دریا ،سلف آن بود .عادت کرده بودیم با نگاه به دریا غذا بخوریم  و چگونه می شد تصور کرد که از فردا دریا را دیگر نمی بینیم.چه شب هایی که عصبانیت دریا به سلف هم کشیده می شد و مجبور بودیم شلوارها را تا زانو تا کنیم و به سلف برویم و چه صبح هایی که آنقدر دریا آرام بود که حتی موجی در آن نمی دیدیم.

از فردا همه اینها تمام خواهد شد و همه ما به دنبال زندگی خود خواهیم رفت.زندگی ای که هیچ از فراز وفرودش نمی دانیم.روزگار کجا ما را خواهد برد و چگونه با ما تا خواهد کرد؟

برعکس همه شب ها که در خوابگاه بچه ها همه از سروکول هم بالا می رفتند امشب هیچ خبری نبود وهرکسی گوشه اتاق یا روی تخش کز کرده بود .یا در اعماق فکرش بود و یا داشت چیزی می نوشت. تنها تحرک بین بچه ها رد و بدل شدن دفتر خاطرات بود و گرفتن امضا از همدیگر.

فکرکنم همه به فکر آینده بودند که چه خواهد شد و کجا به معلمی خواهند پرداخت.ازسال بالایی هایی که رفته بودند شنیده بودیم که در ابتدای کار ما را به روستا خواهند فرستاد.روستاهایی دوردست که باید در آن علاوه بر درس دادن زندگی هم کنیم.تصورش کمی سخت بود.در تمام عمردر شهر زندگی کنی و حالا باید در روستا بمانی. همین باعث می شد نسبت به آینده زیاد خوشبین نباشیم.

قریب به یقین همه بچه ها مانند من شب خوابشان نمی برد و فقط روی تخت دارزکشیده بودند. مرور دو سال زندگی در مرکز آن هم درکنار دریا و تصور زندگی آینده خواب را از چشمانمان ربوده بود.

صبح وقتی برای صبحانه به سلف رفتیم.دیدیم تمام میز و صندلی ها را کنار ساحل چیده اند . صبحانه ای را که آن روز خوردیم هیچکداممان تاآخرعمر فراموش نخواهیم کرد. حس خوبی داشتیم وهمه بچه ها لبخند به لب بودند. وقتی صبحانه تمام شد.یکی از بچه ها پیشنهاد جالبی داد. به غیر از سینی که مال سلف بود همه چیز از قبیل لیوان وقاشق و . . .  را به رسم امانت به داخل دریا پرت کردیم  تا از ما به یادگار داشته باشد.

بعد ازمراسم بدرقه که در نمازخانه انجام شد همه ساک به دست به طرف جاده رفتیم و هرکسی با هر وسیله ای که می آمد می رفت. جالب این بود که وقت رفتن با همه روبوسی می کردیم  و چون تعداد هم زیاد بود راننده ها با تعجب به ما نگاه می کردند.

مینی بوسی از راه رسید ومن و چند تا از بچه ها سوارشدیم.در راه تمام چشمانم به مسیربود.روستا ها و مزارع را یک به یک در اعماق خاطرم ضبط می کردم چون بعداز دوسال که هرهفته آنها را می دیدم شاید دیگر عمری نمی ماند تا دوباره آنها را ببینم.

به شهر که رسیدیم با بچه ها خداحافظی کردم و بعد از کلی روبوسی به ایستگاه قطاررفتم.ایستگاهی که دو سال ایستگاه من بود و صدای صوت قطارش هیچگاه از ذهنم نخواهد رفت.دو سال هرهفته مسافر قطارش بودم .شنبه ها صبح می رسیدم و چهارشنبه ها ظهر می رفتم.

وقتی به خانه رسیدم خواهرم گفت خوش به حالت که تمام شد ولی وقتی چهره ام را دید فهمید که زیاد هم خوش به حالم نیست.

v001

 

توضیح تصویر: ساختمان اداری مرکز تربیت معلم(۲۰ سال بعد)

6 thoughts on “تربیت معلم”

    1. سلام و سپاس
      رنگ پس زمینه را آبی کم رنگ انتخاب کرده ام و نمی دانم چرا در نمایشگر شما خاکستری نمایش داده می شود.رنگ مورد نظر خودتان را بفرمایید تا اعمال کنم.
      درپناه حق

  1. سلام اقای معلم.دقیقا در جایی قرار گرفته ام که شما بیست سال پیش قرار داشتی.ساله دیگه من هم همین احساسات را برای خداحفظی از مرکز تربیت معلم که الان بهش دانشگاه فرهنگیان میگویند را خواهم داشت.

    1. سلام و سپاس
      همیشه ترک یک موقعیت که مدتی درآن بوده ایم سخت است.مخصوصاً موقعیتی که بخشی از زندگی باشد.
      انشاالله درآینده مسیر پیشرفت وبهروزی در مقابلتان ایجادشود.
      درپناه حق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.