تراکتور

خوشحال و خندان که رسیده ام ،از پشت وانت پریدم ،خواستم از پیرمرد قصاب خداحافظی کنم که دستم را رها نکرد و آنطرف دره ای بزرگ و روی کوهپایه ی مقابل را با دست نشانم داد و گفت آنجاست. عرق سرد بر پیشانی ام نشست و به فکر فرو رفتم که تا آنجا را چگونه برویم که پیرمرد مسیر جاده را در پیش گرفت و مرا هم صدا کرد.

فکر اینکه پیاده تا آنجا برویم برایم قابل تصورنبود،و تازه مسیری که می رفتیم درست در خلاف جهت روستای مقصد ما بود. پیرمرد گفت از راه برویم شاید ماشینی ،وسیله ای گیرمان بیایید و گرنه راه میانبر خیلی کوتاه تر است. ترس پیاده روی آن هم در کوهستان و جایی که نمی شناختم نمی گذاشت تا باز هم از دیدن مناظر اطراف لذت ببرم.

چند قدمی نرفته بودیم که تراکتوری از پشت سر آمد .پیرمرد اشاره کرد و ایستاد و خودش هم همانند یک تکاور سوار آن شد.به من هم با چشم اشاره کرد .واقعیت این است که من تراکتور را فقط در نمایشگاه اداره پدرم دیده بودم و تا به حال در مخیله ام هم نمی گذشت که روزی بخواهم سوارش شوم. به همین خاطر نمی دانستم از کجا باید بالا بروم. نگاه متعجبانه راننده مجبورم کرد تلاشم را مضاعف کنم و در آخر توانستم با هر مشقتی بود روی سپر عقب برسم.

وقتی تراکتور راه افتاد تازه به عمق فاجعه پی بردم چون روی سپر به آن بزرگی جایی نبود که آنجا را بگیرم و تکان های تراکتور هم آنقدر زیاد بود که کاملاً به هوا پرت می شدم. تنها جایی که دستم می رسید ،پشت راننده بود.چنان محکم گرفته بودم که آخر با عصبانیت برگشت و گفت: ولکن بابا مگه تو عمرت تراکتور سوار نشدی. من هم با کمال صداقت گفتم :نه

اصل ماجرا در زمانی آغازشد که تراکتور سراشیبی دره را شروع به پایین رفتن کرد.ترس تمام وجود مرا گرفته بود و حتم داشتم تا به پیچ مقابل نرسیده پرت خواهم شد.درآخرین لحظات فکری به ذهنم رسید و از زیر سپر را گرفتم  برای این کار مجبور بودم نیم تنه ام را کاملاً روی سپر بیاندازم و پاهایم را روی اکسل عقب قرار دهم.به شدت خاکی شده بودم ولی کنترلم بهتر بود.اصلاً هم به خنده های پیرمرد و راننده تراکتور توجه نمی کردم.

پل تمام بتونی روی رودخانه که ارتفاع زیادی هم داشت اصلاً به قیافه این جاده خاکی نمی خورد.یک پایه بسیار بزرگ در وسط داشت که معلوم بود بار زیادی را تحمل می کند.در همان حالتی که بودم فقط می توانستم مناظر یک طرف را نگاه کنم. وقتی به روی پل رسیدیم تصویر زیبای رودخانه با درختان سپیداری که در یکطرف منظم ایستاده بودند و در انتها هم قله کوهی بزرگ مانند یک تابلو در ذهنم نقش بست.

در سربالایی که نسبتاً هم تند بود سرعت تراکتور و به تبع آن تکان های تراکتور خیلی کم شد وهمین باعث شد من به حالت عادی برگشتم و شروع کردم به تکان دادن لباسهایم.کاملاً گرد و غبار بر همه جای تن و لباسم نشسته بود و اوضاع ظاهری ام اصلاً خوب نبود .پشت تراکتور با همان سرو وضع وارد روستا شدیم و مقابل جوشکاری که ابتدای روستا بود توقف کردیم.پیرمرد با یک جهش از بالا به پایین پرید ولی من کلی طول کشید تا به کمک راننده پیاده شوم.

پیرمرد مرابه مغازه دار روبروی جوشکاری سپرد و خداحافظی گرمی کرد و رفت.

v006

2 thoughts on “تراکتور”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.