مجلس ختم

صاحب مغازه که قدی بلند داشت با چهره ای گرفته گفت:بله،هرچه در مغازه اش گشتم تاخوراکی بیابم فقط چشمم به دوبسته ماکارونی افتاد ،فقط شوینده بود و شیشه فانوس وفتیله و روغن موتور! گفتم ببخشید با مدیر مدرسه کار دارم اگر می شود نشانی اش را بگویید.

ناگهان از جایش بلند شد و مرا از مغازه بیرون انداخت و در را بست و به راه افتاد. مانده بودم چکار کنم.داشتم پیش خودم فکر می کردم که چرا این مرد اینگونه رفتار کرد که ناگهان با صدایی به بلندی قدش مرا خواند و گفت بیا برویم.در بین راه هر وقت به او نگاه می کردم تا چیزی بگویم چهره ی سرد و خشنش مجبورم می کرد ساکت باشم.

به مسجد روستا رسیدیم و او وارد مسجد شد.آنقدر سریع رفت که مهلتی نیافتم تا بپرسم مسجد چرا؟من با مدیر مدرسه کار دارم.همان بیرون ماندم .پیش خودم فکر می کردم شاید اینجا کاری دارد و برمی گردد.بعد از چند دقیقه دوباره سرش را از در بیرون آورد و با تعجب به من گفت:توکه هنوز اینجایی، بیا تو

تا وارد مسجد شدم و جمعیت را دیدم دست و پایم را گم کردم.همه به پای من بلند شدند و صلوات بلندی فرستادند.این اتفاق چنان ناگهانی بود که همان جلوی در کاملاً خشکم زد.همه سلام می کردند و من فقط نگاه می کردم.قدرت تکلم را به کل از دست داده بودم.از میان جمعیت راهرویی باز شد که در انتهای آن یک روحانی بود و مرد میانسالی که لبخند به لب به من اشاره می کرد که به کنارش بروم.پاهایم خشک شده بود و کاملاً مبهوت جمع شده بودم که ناگهان با فشار زیاد مغازه دار به جلوپرت شدم .

مرد میانسال دستم را گرفت و کنار خود نشاند.کاملاً از ظاهرم پی برده بود چه حالی دارم.همه صلوات فرستادند و نشستند و روحانی روضه خود را ادامه داد.هیچ چیزی را نمی شنیدم الا صدای تپش قلبم که داشت از سینه ام بیرون می زد.

نمی دانم که چه مدت گذشت که مرد میانسال مرا به اتاقک کوچکی در مسجد برد و یک سینی غذا برای من آورد.به من گفت :تا حالا که چیزی نخورده ای،بیا این ناهار را بخور تا کمی جان بگیری .راستش گرسنه ام بود چون صبح وقت نکرده بودم صبحانه بخورم و تا حالا هم که حدود ساعت سه و نیم بود باآن وضع عجیب و غریب در راه بود.

بعد از خوردن غذا کمی زبانم باز شد و با آن مرد صحبت کوتاهی کردم و فهمیدم که مدیر مدرسه خود اوست و من وارد مجلس ختم یکی از بستگان او شده ام.صحبت با مدیر مرا آرام کرد و اوضاعم به حالت اولیه بازگشت.

ولی این بار نوبت مدیر مدرسه شده بود که با بهت به من نگاه می کرد و می پرسید که حالا چه وقت آمدن است و تا شروع مدارس هنوز مانده است.وقتی جواب دادم آمده ام تا موقعیت روستا را بررسی کنم بر بهتش افزوده شد وفقط به من نگاه می کرد. فکر کنم بدجوری یکه خورده بود.

v007

2 thoughts on “مجلس ختم”

  1. با سلام وآرزوی وقت خوش!
    امروز به سرم زد که بعد از چند سال به یکی از باوفایان روزهای دور در دوردستها زنگی بزنم و حالشو بپرسم…
    از داخل بیمارستان داشت حرف میزد
    دختر جوانش کبدش در حال از بین رفتن بود…
    وناگاه چه زود دیر می شود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.