بازگشت

بعد از پایان مراسم آقای مدیر مرا به خانه اش برد .وقتی چای آوردند سریع خوردم و گفتم که اگراجازه می دهید می خواهم برگردم.نگاهی به من کرد و گفت حالا که نمی شود چون این موقع ماشینی سمت شهر نمی رود.امشب را مهمان ما باش فردصبح با مینی بوس روستا می فرستمت به شهر.چهار ستون بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمی شود یعنی چه من به خانواده گفته ام بعدازظهر برمی گردم ،آن هم خانواده ی نگران من . . .

تا اوضاعم را دید گفت بلند شو تا برویم ببینم چکار میتوانم بکنم.خدا کند خدابخش هنوز نرفته باشد. با بیم و امید همراهش به راه افتادم وبا گذر از کوچه ای که شیبی بالای چهل و پنج دره داشت  نفس نفس زنان به بالای روستا رسیدم.

خدابخش پیرمردی بود حدود هفتاد ساله با قدی کوتاه و سری کم مو و برخلاف دیگر پیرمرد ها ساکت.مدیر مرا به او سپرده تا به همراهش پیاده تا روستای  مجاور بروم.آنانی که از شهر برای ختم آمده بودند بر سر مزار که در آن روستا هست رفته بودند و در آنجا امکان یافتن ماشین زیاد بود.

خدابخش چنان سریع می رفت که من عملاً پشت سرش می دویدم و به او هم نمی رسیدم.سرپایینی دره خوب بود ولی در سر بالایی کم آوردم و از خدابخش عقب افتادم.فقط به من می گفت:( بجنب تا ماشین ها نرفته اند برسیم).به ابتدای روستای مجاور که رسیدم ،تقریباً که نه، تحقیقاً جان در بدن نداشتم.همان کنار جاده روی تخته سنگی ولو شدم.خدابخش به نزدیکم آمد و دستی به پشتم زد و گفت :اگه می خواهی معلم اینجا بشی باید خودتو خیلی قوی کنی. بعد خداحافظی کرد و رفت.

پشت وانتی سوار شدم که روی تاج آن پر بود .آنها از من زرنگ تر بودند وهمه جاهای خوب را گرفته بودند و من مجبور شدم عقب بایستم.شاید حدود ده نفری پشت وانت بودند ومن انتهایی ترین نقطه وانت نشسته بودم وگرد و خاک هم سنگ تمام گذاشت.

نزدیکی پاسگاه درکنار چشمه ای کوچک ماشین توقف کرد. همه پیاده شدند.تعجب کردم و پرسیدم اینجا کجاست؟به من گفتند:بیا پایین خودتو تمیز کن،هیکلت شده گرد و خاک. و آنجا فهمیدم که اینجا محل برگزاری مراسم غبار روبی است .آبی به سر و صورت زدم ولی خاک های روی سرم بدتر به موهایم چسبید و . . .

با همان وانت به شهر آمدم .سرعت ماشین در جاده آسفالته بیشتر بود و هوا هم تاریک شده بود. وقتی به شهر رسیدم  به خاطر اختلاف ارتفاع گوشهایم تقریباً چیزی را نمی شنید. و اوضاع ظاهریم بسیار نابسامان بود. خودم را به پلیس راه رساندم وبه زحمت توانستم اتوبوسی پیدا کنم و به سمت خانه حرکت کنم.

در اتوبوس مشغول مرور اتفاقات امروز بودم و حیران از آنچه برایم رخ داده بود و همچنین تصویری مبهم از آینده ، وقتی به خانه رسیدم آنجاهم وضعیت بد بود ومادرم چشمانش پر اشک بود.تا مرا باآن سر و وضع دیدند و کمی ازاتفاقات برایشان تعریف کردم به جای آنکه وضعیت بهتر شود ،بدتر شد.

v008

2 thoughts on “بازگشت”

  1. سلام خوبید؟
    خوشحال میشم اگه پستی از وبلاگ من یادتون هست به من بگید تا تو سالگرد وبلاگم یه مجموعه از پستهای قدیمیم رو جمع کنم پستهای که یه کم خاطره انگیز بوده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.