هفته دفاع مقدس

پدر از اداره یک ماشین لندرور نیم تن قرض گرفته بود و تمام وسایل را پشتش بسته بودیم.هرچه می خواستید در این وسایل بود.مادر از چند روز پیش جهیزیه ام را آماده کرده بود.صبح آفتاب نزده با چشمان اشک بار مادرم وداع گفتم و به همراه پدر به سمت آینده ای نامعلوم حرکت کردم.

یک ساعتی که در مسیر بودیم نه من صحبت می کردم و نه پدرم که پشت فرمان بود.اعصاب کل خانواده به خاطر اینکه در شهری دیگرباید معلمی کنم خرد بود و در این چند روزه نیز می شد از چهره هایشان نگرانی همراه با غم دوری را درک کرد.

به ابتدای شهر رسیدیم و پدر به کناری زد و یک هنوانه بزرگ خرید و گذاشت پشت ماشین در  کنار دیگروسایل، وقتی وارد خیابان اصلی شهر شدیم  ترافیک خیلی شدیدی بود و ماشین های مقابل هرکدام وارد کوچه های اطراف می شدند. کمی که جلوتررفتیم متوجه شدیم راه را بسته اند. پدرم تا خواست از مامور مسیر جایگزین را بپرسد .مامور با حرکت سریع دست اشاره کرد که حرکت کن و ما هم با توجه به دستور او در مسیر مستقیم به راه افتادیم.

مقابل ما قطاری درست شده بود از ماشین هایی که به یک ستون در حرکت بودند.مقابل ما آمبولانسی بود با چراغ گردان روشن.بسیار کند حرکت می کردیم.از جلو صدای مارش نظامی می آمد .ابتدا فکر کردیم بلندگو است ولی وقتی از جلوی جایگاه گذشتیم تازه فهمیدیدم داستان از چه قرار است.

سی و یکم شهریور ماه و رژه نیروهای نظامی و ما هم آخرین وسیله ی نقلیه بودیم که از مقابل جایگاه گذشتیم. هیچگاه آن نگاه متعجبانه افسری  را که در حین سان دیدن زل زده بود به من و ماشین ما از یاد نخواهم برد.فکرکنم آرم اداره کشاورزی که بر روی درهای ماشین بوده آن سرباز را به اشتباه انداخته بود و ما را هم به داخل رژه فرستاده بود.

به جاده کوهستانی رسیدیم و پدرم با دیدن مناظر زیبا ی اطراف کمی از اخم هایش کم شد و شروع کرد به صحبت کردن و تعریف از رنگ های بسیار زیبایی که در این طبیعت چشم را نوازش می داد. از مناظر زیبای اطراف بسیار لذت می برد.ولی وقتی  به پیچ های تند و دره های عمیق رسیدیم باز اخمهایش تو هم رفت وساکت شد.

به ابتدای جاده خاکی رسیدیم .تا پدرم پیچید ناگهان سه نفر جلوی ما را گرفتند و ازما خواستند که سوارشان کنیم. پدرم توضیح داد که ماشین اداری است واجازه چنین کاری را ندارد .اصرار آنها وتوضیح کوتاه من باعث شد تا پدر راضی شود تا سوارشان کند.یک نفرشان که پیرمردی بود آمد جلو و دو نفر دیگر به پشت ماشین  رفتند.

تازه به راه افتاده بودیم که کامیونی با سرعت از کنارمان عبور کرد، چنان گردوخاکی به هوا برخاست که پدرم مجبور شد توقف کند .چون به هیچ عنوان نمی شد پشت سر این ماشین با این همه غبار حرکت کرد.درهمین لحظات که متوقف بودیم. پدرم از آن پیرمرد پرسید تا روستا چند کیلومتر است.وقتی جواب پیرمرد را شنید برآشفت و شروع کرد به بد وبیراه گفتن به آموزش وپرورش

بیست کیلومتر آن هم خاکی وصعب العبور ،درراه فقط زیر لب غر می زد و پیرمرد بنده خدا هم فقط متعجبانه نگاه می کرد.لحظات سختی برای پدرم بود.تنها پسرش می بایست حدود دویست کیلومتر دورتر از خانه آنهم در جایی به این سختی خدمت کند. جایی که رفت آمد آن محدود و دشوار است.

ابتدای روستا هر سه نفرشان پیاده شدند وازاینکه کرایه نداده بودند هم منعجب بودند وهم لبخند رضایت برلبانشان جاری. مسیر خانه مدیر را در پیش گرفتیم و از وسط روستا گذشتیم. محرومیت روستا بیشتر اعصاب پدرم را به هم ریخت .طوری که اصلاً مرا فراموش کرد و این بار به مسئولین بد و بیراه می گفت که چرا این بندگان خدا اینجا و با این وضع باید زندگی کنند.

v009

 

6 thoughts on “هفته دفاع مقدس”

  1. با سلام وروزتون بخیر!
    اول اینکه خوش به حالتون که اینقدر با نظم و برنامه هستید و مرتب پست پنج شنبه ها رو میذارید!
    من اگه اینقدر نظم تو زندگیم داشتم لابد موفق تر از این بودم!
    دوم اینکه شما تو خاطراتتون کمتر از احساسات خودتون نسبت به مسائلی که اطرافتون اتفاق افتاده نوشتید آدم احساس میکنه شما براتون خیلی مهم نبوده کجا باشید!حداقل من کمترترس و اضطراب تو نوشته هاتون میبینم
    شایدم چون خیلی زمان گذشته احساسات تو بیانتون کمتر شده؟!

    1. سلام و سپاس
      اول اینکه من هم خیلی آدم منظمی نیستم.این قابلیت در سایت هست که مطالب را در روز و ساعت مشخص منتشر کند.به همین خاطر مطالب را برای روزهای پنجشنبه تنظیم کرده ام که منتشر شود.
      درمورد بیان احساسات سعی کرده ام تا جایی که ممکن است ترس یا اضطراب را بیان کنم ولی با این گفته شما باید بیشتر تلاش کنم تا این امر محقق شود.از این انتقاد به جای شما بسیار سپاس گذارم.
      البته قبول دارم گذشت زمان هم بی تاثیر نیست.
      درپناه حق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.