وداع

به خانه مدیر رسیدیم و به کمک چند تن از اهالی بار را خالی کردیم.هم من هم پدرمراقب بودیم و خودمان نیز وسایل را جابه جا می کردیم.همه چیز که ازپشت ماشین پیاده شد دیدم پدرم دنبال چیزی می گردد.و جالب اینکه پیدا هم نکرد.فکر کنم آن دو نفری که پشت نشسته بودند دراین هوای گرم تشنه شان شده بود و هندوانه را برای رفع عطش خورده بودند.

هنگام صرف چای مدیر به پدرم گفت که سعی خواهد کرد برنامه من را در چهار روز پیاده کند تا من سه روز به خانه بروم. شعف خاصی در چهرهی من و بیشتر در چهره ی پدرم پدیدار شد چون تا آن زمان فرض می کردیم که من باید تا پایان هفته در مدرسه باشم و حداکثر ماهی یک بار به خانه بروم و تمام اسباب و اثاثیه را نیز براساس این تفکر آماده کرده  بودیم.

آقای مدیر با نگاهی به ما بادی در غب غبش انداخت و شروع کرد به صحبت کردن در مورد وسئولیت خطیر مدیریت در این روستا و مشکلات آن و داشت روحیه ی همکار ی و . .   با این صحبت ها ما فکرکردیم چه خدمت بزرگی به ما کرده است،البته برخوردش خوب بود وهمین خوش رویی  مقدار بسیاری از نگرانیهای پدرم را برطرف کرد.

آقای مدیر به هر زوری بود ما را برای ناهار نگاه داشت.ناهار تمام شد و زمانی رسید که یکی از سخت ترین لحظات زندگی ام محسوب می شد.کنارماشین که رسدیم پدرم با بغض آخرین توصیه ها را به من گفت و سوار شد و ماشین را روشن کرد.ولی چند لحظه بعد خاموشش کرد و دوباره پیاده شد ومرا چنان در آغوشش فشرد که تمام غم دنیا بر من وارد شد.

ولی آخرین صحنه چنان بر من سخت گذشت که من هم همچون پدرم نتوانستم جلوی قطرات اشکم را بگیرم. تا به آن روز اشک پدرم را ندیده بودم و همین برایم بسیار سخت بود.با همان حال پشت ماشین نشست و رفت.در آینه هنوز اشک های روی گونه پدرم را می دیدم . چشمانم تا جایی که امکان داشت گرد غبار ماشین را دنبال کرد.چنان غرق در دریای غم خودم بودم که گذر زمان را اصلاً حس نمی کردم  تا اینکه آقای مدیر دستی بر شانه هایم گذاشت و مرا به داخل خانه برد.

بعد از ظهر مدیر مرا به همراه خودش به اطراف روستا که پر از باغ بود برد. مناظر بسیار زیبا بود ولی هرچا که نگاه می کردنم چهره پدرم جلوی چشمانم نقش می بست و …. حتی به بالای تپه ی مشرف به روستا رفتیم که دید وسیع و خوبی داشت ولی هیچ نمی دیدم و در خود بودم .

غروب وقتی خورشید داشت به پشت کوه ها می رفتم ،دلم نیز همچون رنگ خورشید قرمز بود و داشت می رفت. رفت و هم من و هم روستا غرق در تاریکی شدیم.تنها در یکی از اتاق های خانه ی آقای مدیر از پنجره شاهد غروب همه چیز بودم. غروب خورشید، غروب پدر ،غروب خانه ، غروب دوران خوب گذشته ،غروب دوستانی که داشتم و . .

دقایقی بعد ستارگان آمدند و همراهشان کلی نگرانی برایم آوردند.نگرانی آینده، نگرانی زندگی در روستا، نگرانی دور بودن از شهر و همه چیزهایی که موجب پیشرفت بود، نگرانی از فردا که کلاس درس واقعی چگونه خواهد بود،نگرانی از دانش آموزانی که چگونه رفتار خواهند کرد و …

شب خوابم نمی برد و فکرم به خیلی چیزها مشغول بود.از میان وسایل که در گوشه ای رو هم تل انبار شده بودند رادیوی کوچکی را که پدرم برایم خریده بود را آوردم و شروع کردم به گشتن فرکانس ها تا شاید صدای آن کمی ذهنم را از آن همه غوغایی که درآن بود خارج کند. اخبار بود و داشت مفصل درباره رژه نیروهای مسلح حرف می زد که قیافه ی افسری که از مقابلش گذشتیم مقابل چشمم پدیدار گشت و لبخندی بر لبانم انداخت ولی این لبخند عمری بسیار کوتاه داشت.

v010

2 thoughts on “وداع”

  1. سلام
    من اصلااا نمیتونم تصور کنم جای شما باشم…تنهااایی و غربت و شرایط جدید…یعنی میترسم!
    ولی خـــــــــــــــــیلی دوست دارم ک تجربه کنم…
    اخییییی یعنی شمام بیست ساله بودین؟:))
    این کامنت برای پست قبلیتونه!! ولی از اونجایی که ریاضیم ضعیفه!! اومدم اینجا:||||
    اقااااا یکی به من بگه، مگه زمان ما۸+ ۳- =۵ نمیشد؟؟؟
    دیووووووونه شدممممممم اینجا کلا جوابای منفی دار را خطا میده!!! هرچی هم رفرش میزنم معادلش عوض نمیشه
    اقا معلم لطفا ب من بگینx چنده؟ :///////
    ۵=x+8

    1. سلام و سپاس
      تجربه کردن خیلی خوبی ولی به شرطی که شانس همراهت باشد و تجربه به تلخی نگراید.
      در مورد کپچا(همان معادله ها) اولاًمجبور شدم که استفاده کنم چون هرزنامه ها در نظرات بسیار زیاد شده بود.ثانیاً از راست به چپ بخوانید و بنویسید.ثالثاً اعداد منفی را قبول نمی کند همان مثبتش را وارد کنید.
      و در آخر ببخشید .
      در پناه حق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.