مدرسه پسرانه

ناهار مفصل خانه آقای مدیر و خستگی کلاس های مدرسه دخترانه دست به دست هم داده بود تا پلک هایم سنگین شود.تا خواستم از آقای مدیر اجازه بگیرم تا چرتی بزنم گفت آماده شو تا برویم.هاج و واج مانده بودم که خودش ادامه داد برویم مدرسه پسرانه

در راه مدرسه پیش خودم فکر می کردم مگر دوشیفت هم باید درس داد.همان نوبت صبح دمار از روزگارم درآورد.چه برسد به نوبت عصر.البته به خودم دلداری می دادم که اینها پسر هستند و دست و بالم بازتر است.حداقل توپ و تشر جانانه تری می توانم بزنم.

برعکس مدرسه دخترانه که در بالاترین نقطه روستا بود.مدرسه پسرانه تقریباً میانه ها ی روستا بود.از کوچه ی کنار مدرسه که می گذشتم کاملاً حیاط و کلاس ها معلوم بود البته مدرسه دیوار داشت ولی ارتفاع کوچه حتی از سقف کلاس ها هم بیشتر بود.یکطرف مدرسه دیواره ای بود که کوچه از کنارش می گذشت و طرف دیگر آن دره ای عمیق و سرسبز

کلاس هایی که طرف دره بودند گلی و خشتی بودند با تیرهایی چوبی و سقفی کوتاه ،از همان بالا که نگاه می کردم احساس خوبی نداشتم بیشتر شبیه دخمه بود تا کلاس ،ولی دفتر و دو تا کلاس که در سمت دیگر بود تازه ساز بود با سقفی شیروانی که می شد کمی آن را به مدرسه شبیه دانست.

تا از در وارد شدیم مانند اتفاق که صبح افتاد آماج رگبار سلام های بچه ها شدیم ولی این بار جواب سلام ها را دادم.البته با توجه به توصیه های مدیر بدون لبخند.وارد دفتر که شدیم سماوری که روی میز کناری بود توجهم را جلب کرد،در تمام مدت تحصیلم دفتر مدارس زیادی را دیده بودم ولی در هیچکدام سماور نبود.

زنگ اول کلاس اول رفتم.برعکس دختر ها که یکجا نمی نشستند فقط نشسته بودند و مرا نگاه می کردند.تنها شیطنتی که در طول کلاس داشتند این بود که لباس های نو و کفش های پلاستیکی شان را به هم نشان می دادند. و پز هم می دادند.لباس هایی که به تن خیلی هایشان بزرگ بود و به راحتی می توان فهمید برای طول سه ساله راهنمایی خریداری شده است.و چقدر با این لباس های گشاد ذوق هم می کردند.

اما سومی ها جلب بودند ،نگاه های مرموزانه شان که داشتند مرا ورانداز می کردند حکایت از آن داشت که تو این کلاس باید حواسم خیلی جمع باشد .مخصوصاً میزآخر که از همان روز ازل جایگاهش  مشخص بود.هیکل هایشان هم در حدی بود که استفاده از ابزار فیزیکی و برخوردهای  مستقیم  کارساز نبود.البته وضع من هم بد نبود ،در وزن به اضافه ۷۰ بودم که تقریباً سنگین وزن محسوب می شدم.

اوایل زنگ آخر بود که یکی از بچه ها دوان دوان آمد که معلم ها رسیدند.مدیر ،مدرسه را به من سپرد تا به پیش آنها برود.همان دم که وارد کلاس شدم بچه های کلاس سومی در زدند و از من توپ خواستند.ندادم، دوباره آمدند باز هم مخالفت کردم.بار سوم که آمدند و دیدند خبری از توپ نیست خداحافظی کردند.

پیش خودم گفتم چقدر مودب ولی وقتی از پنجره کلاس نگاه کردم دیدم خیلی خونسرد دارند از در حیاط خارج می شوند.سریع بیرون آمدم و از همان روی سکو صدایشان کردم و آنها هم خیلی مودبانه بدون توجه به داد و بیداد من از مدرسه خارج شدند.سر کلاس اولی ها رفتم و مقداری هارت و پورت کردم تا بترسند و نروند و به خاطر بچه بودنشان جواب داد و تا آخر وقت در مدرسه ماندند.

v014

2 دیدگاه در “مدرسه پسرانه”

  1. با عرض سلام و خدا قوت!
    آغاز سال تحصیلی جدید و شروع دوباره کار و تلاش بر شما خدمتگذار زحمت کش تعلیم و تربیت فرزندان این خاک و بوم تبریک و تهنیت!
    دست حق همیشه همراهتان!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.