به دنبال خانه

سه روزی که در خانه ی آقای مدیر بودم خیلی سخت گذشت.اتاقی را به من داده بودند که نصفش پر شده بود از وسایلم ،سخت ترین کار بیرون رفتن بود که باید چندین بار یا الله می گفتم تا خانواده ی آقای مدیر داخل خانه شوند و من بیرون روم.

در این سه روز بعد از مدرسه کارمان گشتن به دنبال خانه بود. همیشه در ذهنم بنگاه های معاملات ملکی را برای این کار تصور می کردم ولی  اینجا جور دیگری بود. در همان کوچه های روستا آقای مدیر از اهالی پرس و جو می کرد و اطلاعات را کسب می کرد.

اولین خانه را که دیدیم، اتاقی بود بالای نانوایی ،صاحبخانه نبود و همین خیلی خوب بود ول آقای مدیر اصلاً راضی نشد، دلیلش را سالهای بعد فهمیدیم ، روبروی خانه  آن طرف کوچه منزلی بود که صاحب آن دختر زیاد داشت….

دومین خانه کنار ساختمان بهداری بود ، کاملاً گلی بود ولی مزیتی که داشت این بود کنار شیر آب کوچه بود و پر کردن و حمل ظرف های بیست لیتری آب زیاد سخت نبود، ولی اینجا را نیز مدیر نپذیرفت، این بار دیگر علت را جویا شدم. صاحبخانه پیرمردی بود که اهل قره قروت بود!

در این سه روز حدود پنج خانه را دیدیم که آقای مدیر هیچکدام را برای من نپسندید.شب هنگام خواب پیش خودم فکر می کردم که اگر خانه پیدا نشود چطور می توانم این شرایط سخت کنونی را تحمل کنم.معذب بودن چقدر سخت است. همان شب نیمه های شب از خواب بیدار شدم جهت کاری می خواستم بیرون بروم ولی رویم نمی شد ، چون باید از روی تراس می گذشتم که معمولاً درهای اتاق ها به آن باز می شد و من خجالت می کشیدم.در هر صورت شب خیلی سختی را گذراندم.

صبح طبق معمول تا آقای مدیر در را باز کرد سریع سلام و کردم و یاالله بلندی گفتم و تقریباً به حالت دو از اتاق خارج شدم .وقتی برگشتم به آقای مدیر گفتم حتماً امروز خانه ای پیدا کنیم ،تا خواستم ادامه دهم خندید و گفت با این شرایط شما حتماً

بعد از مدرسه باز هم مانند دوروز گذشته به همراه آقای مدیر جهت یافتن خانه به داخل روستا رفتیم. تقریباً وسط روستا بود که با پیرمردی روبرو شدیم ، آقای مدیر سلام علیکی کرد و از او پرسید خانه ای برای اجاره دارد.با سر تایید کرد و به دنبالش به راه افتادیم.

برای وارد شدن به حیاط خانه خبری از در نبود و از داخل دالانی گذشتیم. حیاط کوچکی بود که گوشه آن حوضی بود که از ظرف های کنار آن فهمیدم محل شستشو است. بخش عمده حیاط پر بود از پهن گاو که نشان از چیز خوبی نبود.  طبقه هم کف که تشکیل شده بود از یک انباری و دو تا در چوبی که طویله را تشکیل می داد.

این حیاط بین دو همسایه مشترک بود و از گوشه ای از آن راهی بود به ساختمان مجاور که آقا غلامعلی  و خانواده اش در آن سکونت داشتند.طرف دیگر این حیاط کوچک نیز یک ساختمان کوچک دو طبقه بود که بالایش انبار بود و زیرش هم طویله غلامعلی.البته تمام ساختمانها با خشت و گل بود و ستونهابیش هم تنه درختان سپیدار.

بوی مشمئز کننده حیوانت و فضولاتشان محیط را پر کرده بود و تا حدی آزارم می داد.همان داخل حیاط به خودم گفتم این مورد هم حتماً رد است، ولی با اشاره مدیر به سمت طبقه بالا هدایت شدم.راه پله برای رسیدن به طبقه بالا حالتی کاملاً عجیب داشت.از دالانی کنار طویله و در مساحتی یک متر دریک متر سه تا پله به بالا رفتیم و به سمت راست چرخیدیم. آقای مدیر سریع رفت ، من هم تا به بالای پله چهارم رسیدم سرم محکم به جای سفتی خورد ،صدای مهیبی کرد و سرم شروع کرد به چرخیدن.

برگشتم و روی همان پله نشستم، آقای مدیر با لبخندی آمد و گفت یادم رفت بگویم مواظب سرت باش اینجا را باید کاملاً دولا شوی تا رد شوی.کاملا، تا کمر خم شدم و بعد از گذر از مربعی به ابعاد نیم متر که مانند سوراخی بود به کمک مدیر به ایوان طبقه دوم رسیدم.پیش خودم می گفتم برجک های دیده بانی اینگونه راه پله ندارند.

طبقه دوم تشکیل شده بود از یک ایوان بزرگ که یک طرف آن چهارتا اتاق بود با درهای چوبی و طرف دیگرش هم مشرف به حیاط و اصلاً هم از نرده خبری نبود.در انتهای ایوان هم یک زن همراه دختر کوچکش کنار سماور نشسته بودند و ما را نگاه می کردند.

صاحبخانه که نعمت نام داشت اولین اتاق را که دقیقاً روبروی همان محل بالا آمدن از راه پله بود را به ما نشان داد.آنقدر اوضاع احوال عجیب بود که اصلاً دقت نمی کردم و منتظر بودم با آقای مدیر برویم تا جای دیگری را ببینیم. با تعارف نعمت کنار سماور نشستیم  و آن زن هم چایی را ریخت ، منتظر سرد شدن چایی بودم که گوشهایم تیز شد ، آقای مدیر داشت در مورد قیمت اجاره صحبت می کرد و به قول معروف چانه میزد.

اصلاً نمی توانستم زندگی در چنین محیطی را تحمل کنم.، حیاط که محل گاو و گوسفندان، طبقه زیرین کاملاً طویله و اتاقی در کنار اتاق هایی که یک خانواده در آن زندگی می کند. تا خواستم به آقای مدیر بگویم که اینجا به درد من نمی خورد.آنها به تفاهم رسیده بودند و در حال هماهنگی برای آوردن وسایل بودند.

آه از نهادم بلند شد ، در ذهنم همه چیز داشت به هم می پیچید.

v015

4 دیدگاه در “به دنبال خانه”

    1. سلام و سپاس
      گاهی اوقات شرایط جوری می شود که نمی شود حرف زد.
      ولی من کلاً آدم خجالتی هستم و بودم و . . .
      درپناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.