هم اتاقی

دیدن حسین در مدرسه چنان مرا ذوق زده کرد که بلافاصله در آغوش گرفتمش.دیدن یکی از دوستان تربیت معلم آن هم اینجا برای من حکم معجزه را داشت. حسین دبیر علوم تجربی بود و دو سال در تربیت معلم با هم بودیم.

بعد از تعطیلی مدرسه، همکاران چون از سال های قبل در روستا بیتوته داشتند به سمت خانه هایشان رفتند.من هم حسین را به همراه خود بردم و به او گفتم که با من هم اتاق شود.فقط تنها نگرانی ام این بود که آیا نعمت قبول می کند یا نه.

تا وارد حیاط شدیم مادر که در حال شستن ظرف ها در کنار حوض کوچک حیاط بود ،ما را دید و با لبخندی گفت: خدا را شکر که رفیق پیدا کردی،تنهایی خیلی سخته،دونفری خیلی بهتره.

اینجا بود که من و حسین اولین تجربه زندگی در یک خانه روستایی در فاصله ای دور از خانه مان را شروع کردیم.حسین خصلت های خاص خودش را داشت که برای من بسیار جالب بود.قبلاً دو سال زندگی در خوابگاه را تجربه کرده بودیم ولی شرایط حالا اصلاً قابل قیاس با آن زمان نبود.

حسین خیلی منظم و مقرراتی بود. همه کارهایش باید به موقع انجام می شد.اتاق باید بسیار منظم و پاکیزه می بود و هر چیزی سر جای خودش قرار می گرفت.زمان صبحانه و ناهار و شام کاملاً مشخص و از همه مهم تر زمان خواب .اوایل تحمل این محیط کمی سخت بود ،من بی نظم نبودم ولی نظم حسین خیلی شدید بود.در هر صورت با هم کنار آمدیم و روال عادی شد.

یکی از عادت های حسین این بود که اصلاً چای نمی خورد.ما هم که فقط یک گاز پیک نیک داشتیم و باید با آن تمام کارهای پخت و پز را انجام می دادیم و اصل صرفه جویی هم که یکی از مهمترین اصول ما بود(به خاطر نبودن گاز در منطقه و آوردن از شهر) اکثر اوقات اجازه نداشتم برای خودم در خانه چایی بگذارم و این برایم خیلی سخت بود.البته بعدها راه حل خوبی پیدا کردم و آن هم نعمت بود که همیشه چای عصرش برپا بود.

اولین شام را قرار شد من درست کنم. تنها ماده اولیه که در خانه بود سیب زمینی بود و تخم مرغ ،با توجه به تجربه شب قبل این بار تصمیم گرفتم کوکو سیب زمینی درست کنم.پیش خودم فکر کردم که هرچی باشد کار با سیب زمینی آب پز راحت تر از خام است!! سیب زمینی آپ پز شده را با یک عدد لیوان در ظرف له کردم کمی که گذشت نمی دانم چرا مثل آدامس کش می آمدند. نمک و تخم مرغ را اضافه کردم  و خوب به هم زدم.

یک مقدار برداشتم  تا خواستم آن را مانند کتلت های مادرم به شکل دایره یا بیضی درآورم  چنان به دستانم چسبیدند که حتی از هم جدا کردن دستانم کار سختی بود.کمی فکر کردم و یادم آمد که دیده بودم مادرم همیشه دستش را کمی خیس می کرد.با همان دستان به پایین کنار حوض رفتم و دستم را شستم و کاسه ای را پر از آب کردم .

این بار دستانم را خیس کردم و نچسبید و پیش خودم گفتم که چقدر خوب بلد شدم ،یکی را با دستم به شکل یک بیضی درآوردم  در این کار دقت زیادی به کار بردم تا همه جایش یک نواخت شود، سپس با دقت و کمی ترس آن را در تابه ای که روغنش کاملاً داغ شده بود انداختم.چند تا دیگر هم درست کردم .زمانی که کتلت ها در حال سرخ شدن بودند با افتخار به حسین گفتم :ببین ریاضی چه می کنه؟مساحت ها همه یکسان.

حسین خندید و گفت:اگر برگرداندی بعدش پز بده.به سراغ اولین کتلت رفتم و خواستم آن را برگردانم،چنان چسبیده بود که اگر تابه را هم برعکس می کردم نمی افتاد،به سراغ دومی رفتم ،از اولی محکمتر چسبیده بود.نمی دانم اینها سیب زمینی بودند یا چسب دوقلو

حسین با خنده معنی دار آمد و همه را به هم زد و در نهایت شام پوره سیب زمینی خوردیم.و از آن روز قرار شد که پخت و پز با حسین باشد و شست و شو با من.اوایلش خوب بود ولی آنقدر حسین به ظرف های شسته شده ایراد گرفت که مجبور شدم هرجوری شده آشپزی کنم. و یادگرفتن پختن انواع غذا ها را مدیون حسین هستم که هم یادم داد و هم به ظرف های شسته ام گیر داد و این یعنی یک هم اتاق خوب.

v017

2 دیدگاه در “هم اتاقی”

  1. با سلام و عرض خدا قوت!
    خیلی خوبه که شما با هم کنار اومدید و گیر دادنهای دوستتون رو به عنوان کار آموزی پذیرفتید!
    هنوز هم از ایشون خبر دارید؟

    1. سلام و سپاس
      بعدها خیلی چیزهای دیگر را از ایشان آموختم.
      بله هنوز با هم در ارتباط هستیم و ایشان بعد از حدود بیست سال هنوز در ان روستا در حال خدمت است.
      درپناه حق

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.