همکاران

زنگ تفریح دوم تا وارد دفتر شدم، دیدم دبیران بالای سر مدیر جمع شده اند و بحث شدیدی می کنند. روی یکی از صندلی ها  کنار حسین نشستم.سرو صدا زیاد بود و همه داشتند در مورد روزها و ساعت ها ی تدریسشان صحبت می کردند،رو به حسین کردم و گفتم اینجا چه خبره که حسین با اشاره گفت: هیس….

داشتم به این فکر می کردم که این همه دبیر برای امروز زیاد به نظر می رسد.مدرسه سه کلاس دارد و حداکثر سه دبیر و جمعیت آنها هشت ،نه نفری می شدند.کمی صدایشان بالا رفت و همین باعث شد کمی جو سنگین شود ،به حسین که نگاه می کردم  مانند خودم فقط با تعجب داشت آنها را نگاه می کرد.هرچه قدر آنها سروصدا داشتند ما در سکوت و بهت غرق بودیم.

ده دقیقه زنگ تفریح تمام شد و چون مدیر سرش خیلی شلوغ بود یادش رفت زنگ بزند ولی من و حسین بلند شدیم که به کلاس برویم که یکی از دبیران آن جمع با صدای بلند گفت: آقایان کجا تشریف می برند؟ ما هم با کمال ادب گفتیم می رویم کلاس چون ده دقیقه زنگ تفریح تمام شده.نگاهی خاصی به ما انداخت گفت :پس کی آش می خورید؟

من نگاهی به حسین انداختم و برگشتم و با قیافه ای حق به جانب گفتم: ببخشید کدام آش؟ما که هنوز خانه نرفته ایم تا ناهار درست کنیم.ضمناً قرار نیست امروز آش درست کنیم.در همین لحظه حسین با سقلمه ای محکم حالم را جای آورد.صدای خنده بلند آنها کل اتاق را گرفته ولی هنوز اصل ماجرا برایم جا نیفتاده بود.

همکار دیگری که سنش بیشتر بود گفت:آش پیش پای شما! گفتم:آش پشت پا شنیده بودم ولی پیش پا دیگر چیست؟ مدیر با خنده ای رو به همکاران کرد و گفت:بس است دیگر، زیاد سربه سر این همکاران تازه وارد نگذارید.هنوز از غم غربت بیرون نرفته اند.این گفته مدیر تازه مرا به  عمق ماجرا برد و سقلمه دوم حسین هم کاملاً همه چیز را برایم جا انداخت.

وقتی از دفتر بیرون آمدیم با چهره یرافروخته حسین برخوردم که از عصبانیت دندان به هم می سایید.گفت:مرد حسابی،سادگی هم حدی داره ،داشتند ما را مچل می کردند و تو خیلی مودبانه جواب می دادی؟ واقعاً نفهمیدی؟سرم را پایین انداختم ،چون جوابی نداشتم.آنها را دبیرانی پرتجربه می انگاریدم که باید از آنها تجربیات ارزنده شان کسب کنم ، تمام فکرم این بود ولی آنها جور دیگری بودند.
چند روزی از دستشان دلخور بودم و به زحمت فقط جواب سلامشان را می دادم. مدیر تا این برخوردهای مرا دید مرا کناری کشید و کلی برایم حرف زد که باید بزرگ شوم و دلم را دریا کنم و تحمل شوخی ها را داشته باشم و قس علی هذا…

v018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.