مدیر مدرسه پسرانه

نوبت صبح شش ساعت  و نوبت عصر هم شش ساعت تدریس آنقدر خسته مان کرده بود که من و حسین به زور خودمان را به خانه رساندیم و ولو شدیم کف اتاق، دو نوبت درس دادن شروع سختی بود برای کسب تجربه معلمی.بعد از مدتی بلند شدم تا برای صرف چای خدمت نعمت برسم چون حسین نه خودش چای می خورد و نه می گذاشت چای درست کنم.

تا از در اتاق خارج شدم با هجوم یاالله عده ای که صدایشان نشان می داد تعدادشان هم زیاد است مواجه شدم،همکاران گرانقدر بودند که آمده بودند خبر ما آش خورها را بگیرند.اولش با اخم جواب سلام شان را دادم و سرم را انداختم پایین و یک راست رفتم پیش نعمت،چایش را خورده بود سماورش هم هیچ بخاری نداشت.

برگشتم داخل اتاق و یک گوشه کز کردم،حسین با آنها صحبت می کرد ولی من ساکت بودم.در همین حین یکی از آنها گفت:مهمانانتان را با چایی پذیرایی نمی کنید.اشاره حسین یعنی کتری را روی گاز بگذار،البته ته دلم خوشحال شدم چون خیلی هوس چایی کرده بودم،در حین آماده کردن چای یکی از همکاران به کنارم آمد و از محل زندگی و تربیت معلم و . . . صحبت پیش کشید تا نطق ما هم باز شد.

بعد از صرف چای بحثی که بین همکاران خیلی جدی مطرح شد و من حسین فقط شنونده بودیم،مدیر مدرسه پسرانه بود.چون مدرسه پسرانه هنوز مدیرش تعیین نشده بود و همان مدیر دخترانه سرپرست مدرسه بود.دو سه نفری می گفتند که در خواست مدیریت داده اند  و امروز فردا اداره جوابش را می دهد.

یکی از آنها گفت اگر من مدیر شوم مدرسه باید کاملاً منظم باشد،هم دانش آموزان  هم معلمان سر موقع بیاییند و سر موقع بروند ،همه هم باید ماهی یک بار امتحان بگیرند،با این گفته، پوزخندها و مسخره کردن های دیگر همکاران هم شروع شد،آن یکی می گفت داداش اینجا آخر دنیاست، مدرسه البرز نیست که اینجوری فرمان گرفتی و داری میری،از آن طرف هم یکی گفت:مگر می خواهی پادگان راه بی اندازی

نوبت همکار بعدی رسید و گفت: من با اینجور مسخره بازی ها کار ندارم. من اگر مدیر بشم اول باید حساب معلم ها را برسم ،چیه بعضی ها تیپ مثبت می زنند و لباس رو می اندازند و ریششان را بلند می کنند و. . .  معلم من باید شیش تیغه کنه و با شلوار لی بیاد مدرسه ،با این صحبت هم هجوم طعنه و متلک های دیگران آغاز شد.

صحبت این همکار کمی مرا به فکر برد ،بیشتر نشانی هایی که می داد به من می خورد ،ولی من اصلاً ادای بچه مثبت ها را در نمی آوردم،از اولی که یادم می آید همینجوری بودم، راستش از شلوار لی بدم می آید چون هیکلم چاق است زیاد به من نمی آید وپوشیدنش برای من اصلاً صورت خوشی ندارد.ولی وقته خنده ها و صحبت های بقیه را شنیدم خیالم راحت شد که اینها برای خنده این حرف ها را می زنند.

ساعت حدود هشت شب شده بود که همانی که می گفت اگر من مدیر شوم معلم هایم باید شلوار لی بپوشند گفت اینهمه مهمان دارید و خبری از شام نیست؟اضطراب من و حسین را فرا گرفت چون برای شام فقط یک کنسرو تن ماهی خریده بودیم و دو تا نان و اینها شش نفر بودند و با ما می شدیم هشت نفر،حسین تا خواست توضیح دهد یکی از همکاران گفت هرچه دارید بیاورید ما همه گرسنه ایم.

سفره ما شامل موارد زیر بود:

  1. یک تن ماهی ۲٫دو عدد نان ۳٫دو عدد تخم مرغ آب پز              ۴٫ یک قالب پنیر نصفه

۵٫مربای هویج               ۶٫دو عدد گوجه خرد شده            ۷٫یک بطری نوشابه که در آن آب بود

و این اولین میهمانی شامی بود که در روستا من و حسین میزبان آن بودیم.

بعد از این شام مفصل همه خداحافظی کردند و رفتند و من حسین هم در باره حرفهایشان کمی صحبت کردیم که چقدر خوب روی هوا حرف می زنند.این ها که به زور به این روستا آمده اند چطور می شود در خواست مدیریت بدهند.و بخواهند در اینجا تمام هفته را بمانند ،کمی به حرفهایشان خندیدیم و خوابیدیم.

صبح وقتی به مدرسه دخترانه رفتیم اتفاق جالبی افتاد، از اداره با یک ماشین لندرور آمده بودند جهت بازدید ، و در پایان بازدید هم ابلاغ مدیر مدرسه پسرانه را به مدیر جدید دادند.من و حسین کاملاً قفل کردیم ،شلوار لی، شد مدیر مدرسه پسرانه!!

v019

2 دیدگاه در “مدیر مدرسه پسرانه”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.