تا خانه(۱)

هفته اول با تمام پستی وبلندی هایش گذشت و سه شنبه زنگ آخر فرا رسید و زمان بازگشت به خانه.از همان صبح  کیفم را هم همراهم آورده بودم تا ظهر که مدرسه تعطیل شد یک راست برگردم،واقعاً دلم برای خانه و مادر و پدرم تنگ شده بود. زنگ آخر به صدا درآمد و با ذوق و شوق فراوان  از همکاران خداحافظی کردم و آمدم سر کوچه مدرسه و ایستادم تا ماشینی بیاید و بروم.

مدیر آخرین نفری بود که از مدرسه خارج شد و تا مرا آنجا دید آمد کنارم ،لبخندی که به لب داشت خبر از چیزهای مشکوکی می داد.دستی به پشتم زد و گفت:پسرم اینجا در این موقع ماشینی به سمت شهر نمی رود،شاید غروب حاج محسن برای پر کردن کپسول های خالی گاز به شهر برود .بیا برویم تا از حاج محسن بپرسم ،اگر می رود همان زمان خبرت کند وگرنه باید صبر کنی و فردا صبح با مینی بوس های روستا به شهر بروی.

فردا صبح ،چشمانم شروع کرد به  چرخیدن،کلی خودم را آماده کرده بودم که حداقل غروب در خانه خودمان در کنار خانواده ام  باشم.با ناامیدی همراهش به راه افتادم.حاج محسن روی سکوی مغازه اش روی یک صندلی زنگ زده نشسته بود و فقط نظاره گر عبور و مرور رهگذران بود ازنوع نشستنش معلوم بود که امروز مشتری زیادی نداشت.گوش هایم را تیز کردم تا شاید خبر خوشی بشنوم ،ولی انگار امروز روز ما نبود.

وقتی از آنها خداحافظی کردم آنقدر حالم بد بود که به جای مسیر خانه دوباره به سمت مدرسه برگشتم،و ناگاه خود را جلوی کوچه مدرسه دیدم.ایستادم و به امتداد جاده خاکی که به درون دره ای می رفت خیره شدم.آن طرف دره روستایی بود که روز اول که به اینجا آمدم با خدابخش تا آنجا را پیاده رفته بودم،همینجا بود که بارقه ای از امید در ذهنم روشن شد و پیاده به سمت روستای مجاور به راه افتادم که شاید آنجا ماشینی گیرم بیاید.

پیاده روی در کوهستان و با آن فراز و نشیب هایش و گذر از دره ای بسیار زیبا حال و هوایم را کمی بهتر کرد.چند دقیقه ای روی پل رودخانه ایستادم و به مناظر اطراف که واقعاً مانند تابلوهایی بسیار زیبا بود خیره شدم.سرازیری ها خوب بود ولی وقتی به سربالایی رسیدم تازه فهمیدم که هنوز آنطور که خدابخش می گفت آماده نشده ام،چون هنوز چند قدمی نرفته بودم که به نفس نفس افتادم،هرطور بود خودم را به بالای مسیر میان بر رساندم و از میان مزارع که هم شخم خورده بود به کنار مزار روستا رسیدم و بعد از پریدن از روی دیوار گلی کوتاه به ابتدای جاده رسیدم.

ساعت حدود یک ونیم بود و آفتاب داغ آزارم می داد،کمی کنار تر از جاده درخت کوچکی بود که به سایه آن پناه بردم.هر چه زمان می گذشت بیشتر اعصابم به هم می ریخت چون هیچ موجود زنده ای هم از مقابلم عبور نمی کرد.تصمیم گرفتم به بالای تپه مشرف به جاده بروم تا دیدم بهتر شود،بالای آن که رسیدم و چشمی به اطراف انداختم، گرد و غبار ی در دوردست توجهم را به خودش جلب کرد،پیش خودم گفت : خدا را شکر آخر ماشین آمد.

سریع به پایین آمدم و آماده در کنار جاده ایستادم تا وقتی ماشین رسید سریع سوار شوم، ولی بعد از گذر نیم ساعت هیچ خبری نشد ،ساعت حدود پنج شده بود خستگی و گرسنگی و از همه بدتر اعصاب خرد توانم را به حداقل رسانده بود،با سری افکنده مسیر بازگشت را در پیش گرفتم و با دلخوری تمام به راه افتادم،از جاده که طولانی تر هم بود برگشتم به امید اینکه شاید وسیله ای گیرم بیایید.

شب را به سختی گذراندم ،چون حسین نبود و صبح برای انجام یک کار اداری رفته بود. صبح ساعت هفت از خانه بیرون زدم و به محل ایستگاه مینی بوس ها رفتم،جمعیت کثیری در کنار دو تا مینی بوس که با همان دید اول کاملاً می شد فرسودگی و از رده خارج بودنشان را فهمید جمع بودند.مینی بوس اول که کاملاً پر بود و در مینی بوس دوم هم با وساطت راننده ردیف آخر نصیبم شد.اولش خوب بود ولی وقتی چهار نفر دیگر کنارم نشستند و راهرو هم  پر شد از مسافر کار کمی سخت به نظر آمد.

از ساعت هفت و نیم تا حدود ساعت هشت صبح مینی بوس با آنهمه مسافر هنوز حرکت نکرده بود وراننده فقط میگفت “بَرشین” یعنی بشین ولی مگر جایی هم بود که کسی بنشیند.تنها جای خالی صندلی خودشبود که آنجاهم کنار دستش یکنفر را سوار کرد.هرچه بود به راه افتاد.

(ادامه  هفته بعد)

 

v020

8 دیدگاه در “تا خانه(۱)”

  1. سلام
    واااای عجب روزایی بود…من جای شما بودم نمیدونستم دلم باید تنگ شه یا خوشحال شم تموم شده…
    راستی حال مادرتون چطوره؟ انشاالله بهترن؟

    1. سلام و سپاس
      این روزها که ماشین زیر پاست و فاصله تا مدرسه کمتر از ۱۰ دقیقه است باز هم می گویم دلم برای ان موقع ها تنگ می شود.
      در مورد مادر الحمدالله ،توکل به خدا پیش می رویم.سپاس از شما که به فکر مادرم هستید.
      در پناه حق

  2. امروز یکی از بچه های روستا زنگ زد. خیلی زود به زود زنگ می زنه و فارغ از گذر زمان فقط دوست داره صحبت کنیم و صدامو بشنوه.
    به قول خودش خیلی دلتنگ ماها شدن. ما هم دلمون پییششون مونده.
    می گفت از مدرسه اخراجش کردن.
    می گفت خودشم دوست نداره بره چون معلمشون مرد هست و این ها دخترکان. می گفت معلم خیلی بداخلاق هست.
    گفتم مگر پارسال آقا معلمتون خوب نبود؟ گفت چرا.ولی رفت…..
    و او منتظر این است که من بتوانم کاری برایشان کنم. معلمشان خانم شود…یا به گمانم معلمی خوش اخلاق هم کفایت است.
    خدایا دست بچه های روستایی را بگیر…آن ها که از همه ی ما به تو نزدیک تر است دل پاکشان.

    1. سلام و سپاس
      بیست سال از بیست و یک سال خدمتم در روستا بوده و تمامی مشکلات را با گوشت و پوستم احساس کرده ام.
      به نظر من حق بچه های روستا که با دل های پاکشان در سختی و محرومیت هستند خیلی بیشتر از بچه های شهر است.
      به امید روزی که همه از آموزش و پرورشی عادلانه سود ببرند.
      در پناه حق

  3. من همه ی آرشیوتون و خوندم همیشه هم دنبالتون میکنم فکر میکردم خاطرات مال الانه ولی الان که دوتا کامنت همین پستتون رو خوندم دیدم حداقل مال ۲۱ سال پیشه
    زود به زود بنویسید

    1. سلام و سپاس
      این اتفاقات دقیقاً از سال ۱۳۷۵ آغاز شده است و اگر عمری باقی باشد هر هفته پنج شنبه ها یک مطلب خواهم نوشت.بسیار خوشحالم که نوشته های این حقیر مورد توجه شما قرار گرفته است.هرانچه بر ذهنم می رسد می نویسم.
      درپناه حق

  4. پدر منم معلم بازنشسته هس اون معلم ریاضی مقطع راهنمایی بود اوایل چن تا عکس که دیدم ازش معلم عشایر هم بوده اونم روستاهای دور افتاده رفته ولی توی همین شهر خودمون

    1. سلام و سپاس
      اکثر معلمان این مرز و بوم طعم شیرین خدمت در مناطق محروم و دورافتاده را چشیده اند.سلام گرم اینجانب را به محضر پر فیض پدر گرامیتان برسانید که ایشان جزو سرمایه های معنوی این کشور هستند.
      در پناه حق

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.