تا خانه(۲)

فکر نمی کنم سرعت سیر ما در این جاده خاکی بیشتر از چهل و پنج کیلومتر بر ساعت باشد.نیروی گریز از مرکزی که سر هر پیچ بر من وارد می شد آنقدر زیاد بود که بر اصول فیزیک هم شک کردم. با این سرعت کم چرا اینقدر این نیرو زیاد است ؟ همه ی اینها یک طرف هوای داخل مینی بوس داستانی دگر برای خود داشت.
همه جای ماشین را که نگاه می کردی روزنه ای بود و از همان جا گرد و غبار مستقیم وارد ماشین می شد.هوای داخل مینی بوس کاملاً شبیه قهوه خانه هایی بود که در فیلم ها دیده بودم که از دود جایی را نمی شد دید.آرام آرام ورود این غبار را به بینی ام احساس کردم و شروع کرده به سرفه و عطسه کردن.پیرمردی که کنارم نشسته بود پرسید چه شده پسرم.گفتم گرد و خاک وارد حلقم شده.نگاهی به من انداخت و گفت بیا جای من بنشین اینجا چون سایه است گرد و خاک ندارد تو در آفتاب هستی و آنجا پر گرد خاک است.در آن شرایط و اوضاع فقط نگاهش کردم.
در همین حین دیدم چیزی از همان جلو دارد بین مسافران دست به دست می شود.وقتی به من رسید دیدم بسته کیسه فریزر است.مانده بودم که این دیگر چیست و اینجا چه کاربردی دارد؟پیرمرد کناری ام یکی گرفت و گفت :پسر جان یکی بگیر تو راه لازم می شود. پیش خودم فکر کردم چقدر خوب که در این ماشین اینقدر به بهداشت توجه می کنند و به هر مسافر یک کیسه فریزر می دهند تا زباله هایش را در آن بریزد.
ولی وقتی بیشتر به اطراف نگاه کردم تنها چیزی که در این ماشین رعایت نشده بود بهداشت بود و در هر گوشه ی زباله ای بود،انگار سالهاست این ماشین شسته نشده بود.پس این کیسه فریز چیست؟ داشتم در ذهنم این معما را ورانداز می کردم که حال پیرمرد کنارم به هم خورد و کاملاً به کنه مطلب پی بردم، البته برای این پی بردن هم هزینه ی گزافی پرداختم!!
یک ساعتی که در راه بودیم فقط به این فکر می کردم که چند روز و چند سال باید اینگونه رفت آمد کنم.آیا روزی را خواهم دید که اینجا هم آسفالت شده باشد و بتوان با اتوبوسی تمیز رفت و آمد کرد. غرق در افکار بی سرو ته ام بودم که صدای پیرمرد مرا به خود آورد.ابتدا ترسیدم حدس زدم شاید باز هم می خواهم به کنه موضوع پی ببرم، ولی نه ، فقط اشاره کرد که پیاده شو.اطراف را که نگاه کردم بیابان برهوت بود و اصلاً بک خانه هم نبود، اینجا که شهر نیست پس چرا پیاده شویم.
وقتی پیاده شدم چشمم به چشمه ای افتاد که در کنارش تک درختی بود. آنقدر منظره زیبایی بود که چند لحظه ای همه چیز را فراموش کردم و محو منظره شدم.ولی وقتی بیشتر دقت کردم دیدم همه مسافران مینی بوس در حال تکاندن خود هستند و سپس آبی به سر و صورت خود می زنند. من هم کار های آنها را تقلید کرد و وقتی با آن آب خنک دست و رویم را شستم چنان به حال آمدم که تمام مشکلات تا آن لحظه را فراموش کردم.
این چشمه مکان غبار روبی مسافرانی بود که از روستا به سمت شهر می رفتند ،برایم خیلی جالب بود که در نیمه راه همه پیاده شدند و تمام مراسم را تمام و کمال انجام دادند. چند کیلومتر بعد به جاده آسفالت رسیدیم و سرعت سیر ما افزایش یافت ،البته این افزایش فکر کنم تا حد هفتاد کیلومتر بر ساعت بود.پیچ های جاده خیلی تند بود و همین باعث می شد تا خیلی از مسافران باعث شوند تا من به کنه آن موضوع خیلی پی ببرم.واقعاً از این همه پی بردن خسته شده بودم.
وقتی به شهر رسیدیم ساعت شده بود یازده .حساب کردم من ساعت هفت و نیم سوار مینی بوس شده بودم و سه ساعت و نیم طول کشید تا به شهر برسم. هفتاد تومان کرایه را دادم و پیاده شدم.درست بود که کنار چشمه خودم را تکانده بودم ولی اوضاع نابسامان ظاهری ام را می شد از نگاه رهگذران فهمید. به میدان مرکزی شهر رسیدم و دیدم در مسجد جامع باز است.به قسمت وضوخانه اش رفتم و وقتی قیافه ام را در آینه دیدم نمی دانستم بخندم یا بگریم.
به ایستگاه مینی بوس هایی رفتم که به برای شهری که خانه ما آنجا بود سرویس داشت. برعکس صبح اینجا هیچکس نبود و من اولین مسافری بودم که سوار شدم.کارم شده بود شمردن صندلی های خالی ،هوای گرم و وضعیت من همه دست به دست هم داده بودند که اعصابم کاملاً در حد خاک شیر باشد.ساعت ۱۲به راه افتاد .
خدا را شکر این جاده دیگر مستقیم بود و پیش خودم گفتم با این همه بلایی که سرم آمده حداقل اینجا کمی راحت باشم. ولی بعد از حدود بیست کیلومتر ماجرای این مینی بوس هم شروع شد .هر چند کیلومتر به چند کیلومتر توقف می کرد و مسافر سوار پیاده می کرد.صد رحمت به اتوبوس واحد.
وقتی رسیدم خانه ساعت ۲ بود .مادرم تا اوضاعم را دید بعد از چاق سلامتی و گریه و . . . ، محترمانه مرا به سمت حمام هدایت کرد.

v021

6 دیدگاه در “تا خانه(۲)”

    1. سلام و سپاس
      تشکر از شما به خاطر تعریف از تصویر
      آن روزها چیزهایی را تجربه کرده ایم که شاید امروز غیرقابل باور باشد.
      در پناه حق

  1. ولی این رفت و آمد چه سخته. مخصوصا که وقتی باید رفت به خانه. انتظارش کشنده تره.
    این وقایع برای چه زمانی هست؟ چون کرایه ایی که گفتید برام جالب بود.
    الان رفتم یه سری از مطالب را خوندم متوجه شدم این وقایع احتمالا برای بیست سال پیش هست درست می گم؟
    چه قدر جالب.
    شما برای عکس گرفتن دوباره به همون مناطق رفتید؟ عکس هاتون خیلی عالین مخصوصا که کنار نوشته هاتون قرار می گیرن و باعث میشه که حس کنیم خودمان هم حضور داشتیم.

    1. سلام و سپاس
      تشکر که نوشته های این حقیر را مطالعه فرمودید.
      این داستانها مربوط به سالهای هزار و سیصد و هفتادو پنج به بعد است.تا چهارسال پیش هم همانجا مشغول خدمت بودم و عکس ها مربوط به همان زمان است.
      این روزها خانه تا مدرسه ام پیاده بیست دقیقه است ولی من حالا هنوز هم به آن سال ها و مشکلاتی داشتیم فکر می کنم.
      درپناه حق

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.