سلام

در روستا هر فردی که از کنارت بگذرد حتماً سلامی را خواهد گفت. و نکته جالب این است که کاملاً که به کنارت رسید، سلام را سریع می گوید و رد می شود.مدتی طول کشید تا تبحر پیدا کردیم در پاسخ سریع به این گونه سلام ها.به قول حسین در خط آفساید سلام می فرستند و تا به خودت بجنبی رد شده اند.

همه جا هر کسی وقتی وارد مکانی می شود اولین کلامی که می گوید سلام است. ولی مردمان روستا در هر ورود مجددشان هم سلام می کنند.ممکن است ده بار متوالی وارد شوند و هر ده بار سلام می کنند.اولین بار نعمت بود که دو سه باری به اتاق ما آمد و هر بار سلام گفت.وقتی دفعات زیاد شد دیگر کلافه شدیم و به او گفتیم :پدر جان همان بار اول کفایت می کند.چشمی گفت و رفت و بعد از چند دقیقه دیگر که برای صرف چایی می خواست ما را دعوت کند، تا وارد شد، سلام گفت.من و حسین زدیم زیر خنده و او هم با لبخندی ما را همراهی کرد.

روز دوم بود که این بار ما در سلام گفتن پیش دستی می کردیم و چقدر جواب سلام های گرمی می شنیدیم.صبح وقتی با حسین تا مدرسه رفتیم کارمان شده بود سلام کردن و در برگشت هم همینطور،آنقدر برایمان جذابیت داشت و آنقدر در جواب سلام ها انرژی می گرفتیم که حد نداشت.ولی روز سوم با حسین تصمیم جدیدی گرفتیم و پیش خود گفتیم نصف به نصف،یعنی تعدادی را ما سلام بگوییم و بگذاریم تعدادی هم سلام بگویند چون برایمان سلام گفتن آنها خیلی بیشتر جذاب بود،سریع می گفتند و می رفتند.

اینجا همه از احوال هم خبر دارند و به فکر کمک به هم هستند و واقعاً سلامشان سلامتی می آورد. اینجا به معنی واقعی سلام می کنند و همه این عادت پسندیده را دارند.این رسم پیر و جوان و بچه و دختر و پسر نمی شناخت و درگذر از  کوچه های روستا صوت سلام بود که به وفور شنیده می شد.

اینگونه سلام کردن در موقع ورود به حیاط مدرسه حالت خاصی پیدا میکرد و به قول حسین  در راه تک تیر سلام کی کنند و اینجا رگباری، هنگام ورود به مدرسه کاملاً آماج سلام های سریع بچه ها بودیم،آنقدر هم دقیق شلیک می کردند که همه به ما می خورد ولی چقدر خوب ای کاش همیشه در نقطه وسط هدف اینگونه شلیک ها باشیم که فقط انرژی و زندگی و صمیمیت نصیب ما می کند.

بعد از گذشت یک هفته وقتی به خانه و شهر خودم بازگشتم وبعد از استراحت خواستم در شهر گشتی بزنم اتفاق جالبی برایم رخ داد ،وقتی پیاده به راه افتادم به اولین نفری که رسیدم سلام بلندی کردم.نگاهی متعجبانه انداخت و رفت. به نفر دوم که رسیدم دوباره سلام کردم،دیگرعادت کرده بودم ،نگاهی غضبناک به من کرد و گفت:چه کار داری؟پول می خواهی؟برو آقاجان.

این طرز برخورد نفر دوم شوکی بر من وارد کرد و از دنیایی که در آن بودم خارج شدم . شهر مانند همیشه شلوغ بود و آدم های زیادی با سرعت می آمدند و می رفتند.و هیچ کس هم با هیچ کس کاری نداشت.بعد از یک هفته که درروستا با  آرامش و در دل طبیعت بودم، ناگهان خود را در دل یک عالمه ماشین و آدم  دیدم و تازه فهمیدم که اینجا چقدر فرق دارد.

نکته جالب برای من همین بود که اینجا در شهر سلام نمی کنند که هیچ ، جواب سلامت را هم نمی دهند.آشنا بودن در روستا می تواند عامل مهمی در این سلام کردن ها باشد ولی به نظر من عامل اصلی صداقت و مهربانی آنهاست.سادگی و بی پیرایه بودن ،همسان بودن سطح زندگی ها ،احترام متقابل به هم و خیلی عوامل دیگر در ایجاد این سنت حسنه در روستاها بسیار حائز اهمیت است.

در هر صورت با توجه به محل کارم و محل زندگی ام از امروز در تناقضی بزرگ افتاده ام و باید تفاوت ها و تناقض های  بسیار فاحشی را ببینم و تحمل کنم.امکانات موجود در شهرباعث می شود که همه به هم خیلی نزدیک باشند ولی نیم دانم چرا خیلی دور هستند ولی در روستا هیچ امکانتتی نیست ،حتی تلفن هم نیست ولی چقدر اینها به هم نزدیک هستند.

یاد فیلم خیلی دور و خیلی نزدیک  رضا میرکریمی افتادم.

v022

6 دیدگاه در “سلام”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.