پل

چهارشنبه که با آن شرایط به خانه آمدم فهمیدم که بزرگ ترین مشکل من رفت و آمد است،چون همانجا فهمیدم که صبح از شهر به روستا ماشین نیست و اولین مینی بوس ساعت دو بعد از ظهر به سمت روستا حرکت می کند.به همین خاطر جمعه ساعت ۱۱ صبح به راه افتادم تا به موقع برسم.زمان مدرسه همیشه جمعه هایی که شنبه اش صبحی بودیم کسالت بار بود حالا که دیگر روز جمعه باید بروم.

خوشبختانه این بار صندلی ردیف دوم و کنار پنجره نصیبم شد و جالب هم این بود که راس ساعت دو ماشین حرکت کرد. پیش خودم گفتم خدا را شکر از این طرف معطلی کمتر است و با آرامش به سمت روستا خواهم رفت.در همین حین ناگهان مینی بوس داخل کوچه ای پیچید و مقابل در خانه توقف کرد و اهالی خانه شروع کردند به بار زدن گونی های نان خشک روی سقف مینی بوس. درست یک ربع اینجا معطل شدیم.بعد از گذر از این کوچه وارد کوچه ای دیگر شدیم و جلو در خانه ای منتظر ماندیم تا پیرزن مسافر ناهارش را تمام کند. و بعد از ان هم هرچه کوچه پس کوچه در شهر بود را دور زدیم.

حدود ساعت ۳ وارد جاده شدیم که یک دفعه یکی از مسافران گفت که فکر کنم حاجی فلانی هم می خواست بیاید،سر ماشین دوباره کج شد و وقتی به جلو خانه ی حاجی فلانی رسیدیم با چشمانی خواب آلود و پیر جامه جلو در آمد و گفت امروز حوصله ندارم شاید فردا بیایم.خشم تمام وجودم را فرا گرفته بود که چرا اینها اصلاً به وقت دیگران اهمیت قائل نمی شوند ولی چون هیچ کس را نمی شناختم نمی توانستم خشمم را بروز دهم.

خدا را شکر حدود ده پانزده کیلومتر از شهر فاصله گرفتیم و مطمئن شدم که واقعاً به راه افتاده ایم.به اولین روستای کنار جاده رسیدیم که مینی بوس همان میدانگاهی ابتدای روستا کنار جاده توقف کرد و دو نفری پیاده شدند،همه ی شیشه های سمت شاگرد هم باز شد. پیش خودم گفتم دوباره چه خبر است و چه مراسمی برپاست.

کنار جاده شیر آبی بود و آن دو نفر شروع کردند به پر کردن لیوان ها و مسافران هم از شیشه های باز لیوان ها را می گرفتند و . . . . پس اینجا مراسم رفع تشنگی برگزار می شد و تقزیباً همه مینی بوس به استثنای من همه با دو عدد لیوان آب نوشیدند.هر قدر هم به من تعارف کردند قبول نکردم.داشتم در ذهنم محاسبه می کردم که ما هنوز چیزی از مسیر را طی نکرده ایم که مسافران اینقدر تشنه شده اند ولی وقتی ساعت را نگاه کردم که حدود سه و نیم بود به آنها حق دادم چون یک ساعت و نیم است که در این هوای گرم داخل ماشین هستند.

رنگارنگی درختان در ابتدای پاییز در کنار رودخانه ای که مارپیچ از هرکجا که دوست داشت گذر می کرد منظره ی بسیار زیبایی را خلق کرده بود که چشمانم را کاملاً در خود غرق کرده بود.شالیزار های پلکانی که مانند سر بچه های ابتدایی از ته تراشیده شده بودند در کنار تک درخت هایی که کنار مرزهای این زمین ها بود مرا به یاد صحنه ی اذان تلویزیون انداخت فقط تنها تفاوتش آن بود که در آنجا منظره شالیزارهای پلکانی در زمان پرآبی آنها بود.

پیچ و خم های جاده ما را به هر طرف که می خواست می برد و مصرف پلاستیک فریزرها هم شروع شد ولی چون این بار کنار پنجره بودم کمی ل شیشه را باز کردم و از هوای خنک کوهستان بهره می بردم و ذهنم همراه چشمانم در میان کوها و تپه ها در حال گشت و گذار بود.

درست روبری اولین پاسگاه مسیر که کنار پلی بود که از روی رودخانه می گذشت توقف کردیم. چند نفر پیاده شدند و به سمت پاسگاه رفتند و راننده هم ماشین را خاموش کرد.همین امر مرا به شک انداخت که مگر چقدر معطل خواهیم شد که راننده ماشین را خاموش کرد.کمی جرات به خرج دادم و پیش راننده رفتم و موضوع را پرسدم.جوابش دهشتناک بود.

این چند نفر رفتند تا جواز سلاحشان را بگیرند و این کار هم حدود یک ساعت شاید هم بیشتر طول می کشد، نکته بسیار مهمی که برایم جالب بود آرامش بقیه مسافران بود که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است و انگار معطلی برایشان چیز عادی ای است. وقت سر جایم نشستم ساعت را نگاه کردم حدود ساعت چهار و ربع بود، چند دقیقه گذشت که دیدم چند تا از مسافران پیاده شدند و روی تخته سنگ های کنار جاده نشستند.تصمیم خوبی بود.من هم پیاده شدم.

هوا عالی بود کوه های این منطقه بسیار نوک تیز و بلند بودند و همین مناظر اطراف را کمی وهم انگیز کرده بود.پل کنار پاسگاه که جاده از رویش می گذشت توجهم را جلب کرد و شروع کردم به وارسی آن ، به یکی از مسافرین سپردم که من اطراف پل هستم و اگر ماشین راه افتاد مرا جا نگذارند او هم با لبخندی گفت برو حالا حالا ها اینجا هستیم.

از روی پل که ابتدا و انتهایش قوسی در حدود نود درجه داشت گذشتم.وقتی به آن طرف پل رسیدم و کمی از آن فاصله گرفتم ابهتش مرا گرفت.حس کنجکاوی ام مرا تحریک که به زیر پل بروم.ولی پشیمان شدم و به کنار ماشین برگشتم و از آنجا کمی به سمت رودخانه رفتم تا درست روبروی پل قرار بگیرم.چقدر سازه این پل برایم آشنا بود، شروع کردم به فکر کردن که شبیه اینگونه سازه را کجا دیده ام که ناگهان چشمان برق زد.این پل درست مانند پل ورسک است .هرچه بیشتر دقت می کردم تعجبم بیشتر می شد.مگر می شود دو تا پل بین هم باشند.ولی واقعاً مانند هم بودند. فقط این یکی چند سایز کوچکتر بود.

در مسافرت های مکرر با قطار به تهران از همان دوران کودکی پل ورسک برایم جذابیت خاصی داشت.وقتی کوچکتر بودم و قطار روز به سمت تهران می رفت تقریباً تمام مسیر کنار شبشه پنجره بودم و بیرون را نگاه می کردم و حتی شیشه را پایین می کشیدم و سرم را هم بیرون می بردم و همیشه پدرم به خاطر این کارم دعوای مفصلی با من می کرد .و حتی وقتی قطار شب رو هم بود تا زمانی که به پل ورسک برسیم بیدار می ماندم تا آن را ببینم.

در ادامه مسیر فقط به پل فکر می کردم و شباهت بسیار آن به پل ورسک. وقتی به روستا رسیدیم ساعت حدود شش بود و خستگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. علاوه بر آن به خاطر مسیر حدود بیست کیلومتری جاده که خاکی بود تمام سرو هیکلم گردو خاکی شده بود .پیش خودم احساس سواران قدیم را داشتم که بعد از فرسنگ ها تاختن به مقصد رسیده است.وقتی به سمت خانه در حرکت بودم فقط امیدوار بودم  چای  دایی نعمت هنوز برقرار باشد.

v023

4 دیدگاه در “پل”

  1. سلام.
    چه قدر جالب توصیف کردید. آره معطلی که خیلی داره منم تعجب کردم که این همه با خونسردی مسافران صبر و تحمل داشتند. شاید چون در شهرهای بزرگی مثل تهران و یا مشهد کمتر رفتند و مثل دیگر مردم قرن بیست و یکم براشون دقیقه ها و ثانیه ها ارزش معنوی نداره.
    ولی آرامش خوبی هم به آدم می ده. بنظر بنده این بار که می روید یه کتاب با خودتون بردارید. بعد یک دفتر بزارید کنار و فهرست کنید هر کتابی که خواندید در طول این مسیر اسمشو بنویسید و یه خلاصه سه چهار خطی ازش عنوان کنید. بعد از یکی دو سال دفترچه ی خیلی خوبی براوتون می مونه. که حاصل همین رفتن به روستا و معطل شدن های لذت بخش و توام با انتظاره.
    خیلی شغل شریف معلمی را دوست دارم و برای شما نیز آرزوی موفقیت می کنم.

    1. سلام و سپاس
      البته این مطالب مربوط به حدود بیست سال قبل است .بعدها خواهم نوشت که رفت امد با مینی بوس برایمان ان موقع حالت وی ای پی داشت . پشت وانت و خاور آرد و تراکتور . . .
      زمان برای همه مهم است چه شهرستانی چه تهرانی و چه روستایی ، اهمیت ان در نوع گذران آن است. شاید یک روستایی یک ساعت معطل بماند و کاری نکند ولی وقتی سرکارش است می داند که زمان چقدر اهمیت دارد.ولی مردم شهر در رفت آمدها بسیار شتابانند ولی در سر کار زیاد به وقت اهمیت نمی دهند.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.