دره زو

بارندگی دیروز چنان طراوتی به طبیعت بخشیده بود که حد و حصری نداشت.هوا هم آنقدر صاف بود که افق دید تا آن دوردستها را نیز پوشش می داد.صبح جمعه بود و تنها بودم و با این شرایط فقط یک کار می شد انجام داد.کوله را گرفتم و از خانه بیرون زدم.

این بار تصمیم گرفتم مسیری را بروم که تا به حال نرفته ام.در جنوب شرقی روستا کوه بلندی بود که همیشه برف داشت .یک بار با دوستان در یک حرکت برنامه ریزی شده با مشقت فتحش کرده بودم.به ظاهرش نمی آمد که اینقدر سخت و طولانی باشد. وقتی به بالای آن رسیدم دره ی کنار آن چنان عمیق و زیبا بود که همانجا مرا جذب کرد.و از همان روز تصمیم گرفتم یک بار هم که شده این دره را کشف کنم.

در مسیر درختان که کاملاً معلوم بود که تازه از خواب بیدار شده اند داشتند سرو صورتشان را از باران دیشب خشک می کردند.و می شد تازگی را در برگهایشان دید و بهار را کاملاً حس کرد.هوا هنوز کمی از سردی زمستانش را داشت ولی آفتاب خبر از روزی با هوایی خوب را می داد.

به زیر کوه بزرگ رسیدم و بعد از خوش وبش و کمی هم گلایه  از اینکه خیلی سخت هستی ،مسیرم را کج کردم و به سمت دره به راه افتادم.هرچه جلو تر می رفتم عمق دره بیشتر می شد و فاصله دو کوه اطراف آن کمتر و کمی هم تاریک تر و درختان عظیم تر و بلند تر

در بیشتر دره های اطراف درست در وسط آن مسیر رودخانه ای بود که با شیبی ملایم به سمت پایین می رفت ولی این دره یه رودخانه ای نداشت و شیب آن هم بسیار تند بود.ولی مناظری بسیار زیبا و وهم انگیز داشت و همین موجب شده بود که زمان را فراموش کنم و همچنان در دره به سمت پایین حرکت کنم .

وقتی به ساعت نگاه کردم حدود دوازده بود و این یعنی چهارساعتی بود که به راه افتاده بودم.و وقتی به پشت سرم نگاه کردم تازه فهمیدم که چقدر بیگدار به آب زده ام و اصلاً فکر برگشت و سربالایی را نکرده ام .تصمیم گرفتم که برگردم ولی نشد.صدای خش خشی از پشت سرم آمد که مرا بسیار ترساند.

درست مانند گروهانی شده بودم که در محاصره افتاده بود و نه راه پیش داشت و نه را پس.صدا همچنان نزدیک تر می شد و مانده بودم چه کنم.مدت کوتاهی گذشت که ناخوداگاه به سمت پایین دره به راه افتادم .فکرم کاملاً قفل کرده بود و فقط به دنبال راهی بودم تا از صدا فاصله بگیرم.و اصلاً در آن هنگام به فکر چگونگی برگشت نبودم.

فاصله صدا از من بیشتر شده بود و من هم فکر کنم داشتم به آخر های دره می رسیدم چون درختان کمتر شده بودند و شیب هم کمی ملایمتر شده بود.اوضاع کمی به حالت عادی برگشت و همین باعث شد تا گوشه ای بنشینم و تنها کنسرو لوبیایی را که داشتم را باز کنم و میل کنم.

ترس نگذاشته بود احساس گرسنگی کنم ولی بعد از خوردن کنسرو بود که فهمیدم چقدر گرسنه بودم. از ساعت هشت صبح که از خانه خارج شده بودم تا حالا که چهار بعد از ظهر است هیچ نخورده بودم.با دور شدن عوامل وحشت زا و کمی هم قوت گرفتن از خوردن غذا تازه به این فکر افتادم که برگردم .ولی وقتی این همه راه آنهم سر بالا را در ذهنم مرور کردم دوباره عضلاتم سست شد .

فکر جدید ولی جسورانه به ذهنم خطور کرد .همینطور به سمت پایین ادامه دهم.نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم و به سمت پایین به راه افتادم.هوا در جنگل زودتر تاریک می شود و همین کمی نگارنم کرد.دوباره داشتم آن حالت وحشتزدگی به من برمی گشت که دیدن یک تراکتور در وسط یک راه خاکی همه چیز را برایم خوشایند کرد.

وقتی به آنها گفتم که از وسط دره آمده ام فقط نگاهم کردند و با تعجب پرسیدند چیزی ندیدی ؟ فقط گفتم صدایی شنیدم که دنبال می کرد و من هم فرار کردم. غروب به روستای آنها رسیدم و با ماشین به شهر مجاور رفتم و شنبه صبح با همان لباس و کوله پشتی با سرویس معلمان به مدرسه بازگشتم.

بعدها فهمیدم من دره زو را درنوردیده ام که معروف به دره خرسها است.

2 دیدگاه در “دره زو”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.