مختلط

سالها دخترانه درس داده ام و چند سالی هم پسرانه تدریس کرده ام.هر کدام ویژگی های خاص خودش را دارد و عملکرد در هر کدام متفاوت است.ولی تا به حال سابقه تدریس در کلاس مختلط را نداشتم و چون از امسال پایه های هفتم و هشتم که به مدرسه می آمدند مختلط بودند کمی دچار نگرانی شده بودم .

پیش خودم فکر می کردم چه طور می شود در یک کلاس که نیمی پسر و نیمی دختر هستند درس داد. این دوجنس آنقدر مخالف هم هستند که کمتر می توان ویژگی مشترکی در آنها پیدا کرد و کار را بر اساس آن پایه ریزی کرد.دخترها خیلی حساس هستند و تا حدی هم درس خوان ولی پسرها نسبتا بی خیال هستند و بازیگوش.

نه می شد در این کلاس سخت گیری های معمول کلاس های پسرانه را اجرا کرد و نه می شد به نحو احسن از حساسیت ها و رقابت های دختران سود جست.مانده بودم که فردا که روز اول مدرسه است با این کلاس چه کنم. هر چه بود همه چیز فردا زنگ اول مشخص می شد.

صبح وقتی وارد حیاط مدرسه شدم با رگبار سلام های بچه ها مواجه شدم که آنقدر سریع و پر تعداد بود که مجالی برای پاسخ سریع برای من نگذاشت و بعد از مدتی که همه بچه ها دورم جمع شدند جواب سلام همه را یک جا دادم. از هین جا اضطرابم شروع شد .چون یکی از دخترها به من گفت آقا اجازه چرا جواب سلام ما را ندادید.و من با دست پاچگی گفتم من جواب همه را یکجا دادم.

زنگ اول کلاس هشتم رفتم و از همان ابتدا جو سنگین کلاس را احساس کردم.سکوت سنگینی در کلاس حاکم بود و هر دو طرف زیر چشمی با نگاه های خاصی همدیگر را زیر نظر داشتند.شروع کردم به مرور بخش های مهم سال قبل و هرچه سوال می کردم هیچ کس جواب نمی داد.هر دو گروه سال قبل دانش آموز خودم بودند ولی نمی دانم چرا همه مهر سکوت بر لبانشان زده بودند.

حتی به اجبار هم می خواستم تا یکی را پای تخته بیاورم آن چنان ممانعت می کردند که تعجب مرا دو چندان می کرد.شاگرد اول ها را خواستم تا پای تخته بیایند ولی نیامدند که نیامدند. آرام آرام فشارم زد بالا و کمی عصبانی شدم و شروع کردم به  داد و بیداد که مگر سال قبل خودم این ها را یادتان ندادم .چرا حالا که این سوالات آسان را می پرسم یک نفر هم از شما جواب نمی دهد.

روی صندلی نشستم و شروع کردم به فکر کردن که چرا این کلاس اینقدر بی تحرک شده و چه باید کنم.وقتی به چهره بچه ها دقت کردم احساس اضطراب را در آنها دیدم.کمی به نوع لباس پوشیدن و ظاهرشان دقت کردم بخشی از اوضاع دستم آمد .آنقدر مرتب و تمیز بودند که تا به حال دانش آموزانم را اینگونه ندیده بودم. محسن که همیشه بخش عمده لباسش گلی بود،خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می کرد.

تازه فهمیدم این بندگان خدا از هم خجالت می کشند و به همین خاطر ساکت هستند وگرنه همین ها سال قبل مغز مرا خورده بودند.خنده ام گرفت ولی جلوی خودم را گرفتم و شروع کردم به توضیح دادن و مرور مطالب مهم سال قبل و دیگر هیچ سوالی از هیچکس نپرسیدم و همین باعث شد تا کمی آنها راحت تر در کلاس باشند.

وقتی در دفتر این موضوع را با مدیر درجریان گذاشتم کلی خندید و گفت با این اوصاف امسال سالی بی دردسر را خواهیم داشت چون همه برای ضایع نشدن و حتی خودشیرینی برای طرف مقابل منظم و مرتب خواهند بود.و همانجا گفتم و ما هم باید از این شرایط کمال حسن استفاده را داشته باشیم.

ولی در زنگ بعدی در کلاس هفتم اصلاً از این خبرها نبود.کلی طول کشید تا ساکتشان کنم و هر سوالی را پای تخته می نوشتم کلی داوطلب برای حل کردن داشت و حتی همینطور بدون اجازه می آمدند پای تخته تا حل کنند.مانده بودم با این بچه ها چه کنم .چنان در تناقض با کلاس قبل بود که مدتی طول کشید تا خودم را با این شرایط جدید وقف دهم.

درسشان بد نبود هم دختر ها و هم پسرها خوب حل می کردند و جالب این بود که به یکدیگرکمک هم می کردند .و از همه جالب تر این بود که پسر و دختر اصلاً برایشان فرقی نداشت و به هر طریقی می خواستند نفری که پای تخته است را کمک کنند.و این حس برایم خیلی جذاب بود .کمک کردن به هم بدون توجه به جنسیت.

وقتی کلاس تمام شد و شور و شوق این بچه ها را دیدم به این فکر افتادم که چرا این دو کلاس مختلط اینقدر با هم فرق داشتند.هرچه به خود فشار آوردم چیزی به ذهنم نرسید.به همین خاطر از مدیر جویا شدم و جواب جالبی هم گرفتم.

بچه های هفتم از اول تا ششم ابتدایی با هم در یک کلاس به صورت مختلط بودند و این موضوع اصلاً برایشان مورد خاصی محسوب نمی شد و به همین خاطر با هم راحت بودند ولی هشتمی ها تازه امسال با هم در یک کلاس هستند.و همین باعث شده تا خیلی مراعات کنند.

آن سال هر دو کلاس با توجه به تفاوتشان خیلی خوب بودند و ما هم با توجه به شرایط هر کلاس آنها را به سمت درس خواند سوق می دادیم و در آخر هم نتیجه قابل قبولی گرفتیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.