فصل آخر

همان سال اول خدمتم بود که در دانشگاه آزاد،کاردانی به کارشناسی پذیرفته شدم.در آن زمان دقیقاً حقوق چهار ماه برابر بود با میزان شهریه.هزینه های رفت و آمد و کتاب و . . . را از پدر قرض می گرفتم و چقدر هم خجالت می کشیدم.پدرم کارمند ساده ای بود و حقوقش حتی به پایان ماه هم نمی رساند.

شنبه تا سه شنبه در روستا بیتو ته داشتم. چهارشنبه صبح با مینی بوس روستا به شهر می آمدم و از آنجا یکسره به شهر دیگری که دانشگاه آنجا بود می رفتم. بعد از کلاس هم به خانه که در شهر دیگری بود می رسیدم.پنجشنبه از ساعت هشت صبح تا شش غروب کلاس.جمعه هشت صبح تا یک بعدازظهر . بعد از کلاس با عجله می رفتم تا ماشین گیرم بیاید و به سرویس روستا برسم.

امتحانات نیمسال اول شروع شد. اولین امتحانم دوشنبه ساعت ده صبح بود ،درس فلسفه آموزش و پرورش .یکشنبه از ساعت دو بعداز ظهر تا غروب منتظر ماشین بودم که نیامد.مجبور شدم در روستا بمانم.از همان شب استرس رسیدن یا نرسیدن به امتحان در من شروع شد.در طول نیم سال زیاد وقت نکرده بودم به این درس توجه کنم بیشتر روی درس های تخصصی تمرکز داشتم.نیمی از کتاب را خوانده بودم و نیمی از ان مانده بود.شب تا دیروقت بیدار بودم و می خواندم ولی فصل آخر ماند.

صبح  ساعت شش به ایستگاه مینی بوس ها آمدم . هیچ خبری نبود.نه ماشین نه مسافر. مینی بوس ها معمولاً ساعت هشت راه می افتادند و ده می رسیدند به شهر .تا شهر دانشگاه هم یک ساعت راه بود و این یعنی به امتحان نمی رسیدم.همه این مشکلات یک طرف و فصل آخری که هنوز مانده بود یک طرف.

حدود یک ساعت منتظر ماندم ، گرد وخاکی از دور نمایان شد.نیسان وانتی بود که جلو چهار نفر نشسته بودند و پشتش هم پر بود از کیسه های سیب زمینی.چاره ای نداشتم .پشت وانت سوار شدم و روی کیسه ها که تا تاج پر شده بود نشستم.

از ماشین خیالم راحت شد.ولی فصل آخر هنوز آزارم می داد.تصمیم گرفتم از زمان حداکثر استفاده راببرم.کتاب را درآوردم و در آن شرایط نامساعد شروع کردم به خواند فصل آخر. حواسم به باد و حرکت بود و کتاب را محکم روی کیسه ها نگاه داشته بودم.صفحه اول را که خواند و خواستم ورق بزنم که ماشین با آن سرعتش از چاله ای بزرگ گذشت. حدود ده پانزده سانتیمتری به هوا پرت شدم . تعادلم را از دست دادم و با صورت افتادم روی کیسه ها و یکی از کیسه ها هم افتاد روی پایم.

وقتی پایم را از زیر کیسه رها کردم  تازه یاد کتاب افتادم که خبری ازش نبود.گفتم شاید زیر کیسه ها افتاده باشد. هرچه گشتم نیافتم.وقتی پیاده شدم سرم داشت گیج می رفت از بس روی کیسه ها اینور و آنور شده بودم.

به دانشگاه که رسیدم در سالن امتحانات را بسته بودند.هرچه در زدم هیچ واکنشی ندیدم. اعصابم به نهایت خرد شده بود.ناامید باز می گشتم که رئیس دانشگاه به مقابلم رسید. اوضاع را شرح دادم.نگاهی به من و سرووضعم انداخت و با وجودی که یک ربع از آغاز امتحان گذشته بود گذاشت امتحان بدهم.

چهار سوال آخر برایم کاملاً ناآشنا بود .پیش خودم گفتم همان فصل آخر کار دستم داد.در هرصورت آن درس با آن شرایطی که امتحانش برای من داشت با نمره ای پایین پاس شد.اولین امتحانش که اینگونه بود تا پایان هم از این مشکلات و اتفاقات کم برایم پیش نیامد.

2 دیدگاه در “فصل آخر”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.