پیچ بزغاله

از شب گذشته باریدن برف شروع شده بود و حالا که ساعت شش صبح است سکوت خاصی در شهر حاکم است. مینی بوس سرویس به راه افتاد و همه منتظر این بودیم که ببینیم تا کجای جاده می توان پیش رفت.هوا که روشن شد سفیدپوشی همه جا چشمانمان را خیره کرد.

مناظر بسیار زیبای زمستانی همانند یک لشکر منظم از جلوی ما رژه می رفتند و من محو تماشای آنها بودم و زیاد در فکر جاده نبودم . بعد از گذشت مدتی نیامدن هیچ ماشینی از مقابل راننده را به شک انداخت که احتمالاً جاده بسته شده است. ولی همچنان به راهش ادامه داد.

وارد جاده فرعی شدیم و هرچه جلوتر می رفتیم  مقدار برف هایی که روی جاده نشسته بود بیشتر می شد و سر خردن ماشین هم به همان نسبت بیشتر.در همان ابتدای سربالایی راننده به کمک چند تا از همکاران چرخ ها را زنجیر زدند و با اطمینان بیشتری به راهمان ادامه دادیم.

در کمرکش پیچ تندی بودیم که ماشین دیگر قادر به جلو رفتن نبود. آنقدر برف زیاد بود که ماشین در آن گیر کرد.همه به فکر بازگشت بودند و راننده هم به دنبال راهی می گشت که برگردد. ولی برگشتن برای من معنا نداشت. کجا برگردم. تا خانه پانصد کیلومتر راه است.

به همین خاطر تصمیم گرفتم بقیه راه تا روستا را پیاده بروم و همین اعتراض دیگران را موجب شد که تو نباید بروی، در این صورت اداره به ما گیر می دهد که چرا یک نفر توانست برود ولی شما نمی روید. با لبخندی گفتم نگران نباشید مدرسه نمی روم ،مستقیم می روم خانه.در همین حین یکی دیگر از همکاران که بومی همان منطقه بود با من همراه شد و گفت من هم با تو می آیم.

شال و کلاه کردیم و به راه افتادیم. برف با دانه های ریزش که در باد مانند سوزن بود بر گونه هایم می کوبید و همین ابتدای راه کار را کمی سخت کرده بود. ولی همکار گرامی گفت نگران نباش از پیچ بزغاله که رد شویم جاده هموار می شود و وضع کمی بهتر می شود.

راست می گفت پیچ بزغاله آخرین پیچ در گردنه بود و مابعد مسیر هموارتر بود. پیچ را رد کردیم و در ادامه مسیر هوا هم بهتر شد و باد نمی وزید .کمی گذشت و برف هم بند آمد و توانستم شالگردنم را که کاملاً جلو دهان و بینی ام بسته بودم ،باز کنم.خوشبختانه همکارم در کیفش مقداری نان داشت که خوردن آن بسیار به من قوت داد و ادامه راه را برایم راحت تر کرد.

حدود دوساعت در راه بودیم و کل جاده تا حدود سی سانتمتری پوشیده از برف بود.همیشه از سکوت خاصی که در باریدن برف و بعد از آن بود خوشم می آمد.همه جا چنان ساکت بود که احساس می کردم زمان هم متوقف شده است. فقط صدای نفس های خودم را می شنیدم .

به ابتدای روستا که رسیدیم با جمعیت نسبتاً زیادی مواجه شدیم که به نظر منتظر ما بودند. یکی از آنها گفت از دور دیدیم تان که پیاده می آمدید. مگر چه اتفاقی افتاده که پیاده در راه هستید. در جواب گفتم ماشین پشت برف ها گیر کرد و از پیچ بزغاله تا اینجا پیاده آمده ایم.همین که صحبت های مرا شنیدند همه زدند زیر خنده و همین مرا متعجب کرد.

آنقدر خندیدند که کمی عصبانی شدم و جلو رفتم و گفتم مگر چه شده که اینقدر می خندید. همکارم کنارم آمد و گفت چیز خاصی نیست بعداً برایت توضیح می دهم. اینها به تو نخندیده اند بلکه داستانی در کار است.در هر صورت از آنها جدا شدیم و در ادامه  از همکارم خواستم توضیح دهد داستان چیست.

او گفت: زمانی که داشتند این جاده جدید را برای روستا می کشیدند .مسیر درست از وسط آرام گوسفندان یکی از اهالی که آنجا بود می گذشت و این فرد برای اینکه نگذارد آرام گوسفندانش خراب شود یک بزغاله به مهندس داده بود تا او را راضی کند و جالب اینکه مهندس هم راضی شده و این پیچ تند را که اصلاً هم استاندارد نیست را در این قسمت گذاشته تا به آن آرام گوسفندان آسیبی وارد نشود.

گفتم خوب اولاً آن مهندس عجب کار اشتباهی کرده، مگر می شود نقشه جاده را به این سادگی تغییر داد. دوم این داستان چه ربطی به من دارد.با لبخندی گفت آخر تو به همان کسی که یزغاله را داده بود گفتی پیچ بزغاله و بقیه برای همین موضوع زدند زیر خنده.

من هنوز مانده ام مگر می شود نقشه ی جاده ای را با یک بزغاله تغییر داد؟ ولی حالا هم هنوز این پیچ در آن منطقه به پیچ بزغاله معروف است.

4 دیدگاه در “پیچ بزغاله”

  1. سلام,
    سوالی درباره دانشگاه فرهنگیان داشتم که اگر بدونید و پاسخ بدین ممنون میشم
    +رشته علوم تربیتی جز کدام زیرگروه تجربی هست؟ چون شرط تراز داره میخوام بدونم تراز چه زیرگروهی مورد اهمیت و بررسی است؟

    1. سلام و سپاس
      با عرض پوزش در این زمینه اطلاعاتی ندارم.فقط می دانم امور تربیتی بیشتر به علوم انسانی مرتبط است.
      در پناه حق

  2. سلام،
    بصورت اتفاقی وبلاگتون روی توی اینترنت پیدا کردم. داستان و خاطره جالبی بود، با متنی روان و خواندنی.
    با اجازه تون این خاطره رو توی کانال تلگرام کاشیدار فردا (@kashidaradmin) منتشرش میکنم. چقد خوب بود اسمتون رو هم میدونستم البته…

    بنده بدنیا اومده همین روستا هستم، به نوعی با شما همکار هستیم (مدرس دانشگاه هستم).
    انشالله این افتخار نصیبمون بشه یه روزی از نزدیک باهاتون آشنا بشیم.

    1. سلام و سپاس
      خوشحالم که نوشته های این حقیر مورد توجه شما قرار گرفته باشد.
      من بین سالهای ۷۵تا ۹۰ در ان منطقه بوده ام.
      در پناه حق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.