توتی

امروز من شهردار بودم و تمام کارهای خانه بر عهده من بود.بعد از دوشیفت مدرسه و آماده کردن ناهار و شام و شستن ظرفها و مرتب کردن خانه آنقدر خسته بودم که دیگر نایی برایم نمانده بود به همین خاطر ساعت ده شب بود که رختخواب خودم را انداختم تا بخوابم.

تا خواستم خودم را روی رخت خواب ولو کنم که صدای مهدی از آن طرف اتاق آمد که چرا می خوابی ؟ گفتم خیلی خسته ام و دیگر هیچ رمقی برایم نمانده است. حالت خشم گونه ای به خود گرفت وگفت حالا موقع خواب است؟ امشب کدام آدم می خوابد که تو داری می خوابی؟

گفتم ببخشید مگر امشب شب احیا است که باید بیدار ماند ،من خسته ام و می خوابم.وقتی پتو را رویم کشیدم حسین هم اعتراض کرد و گفت این بشر هیچی نمی فهمد .اصلاً فوتبال سرش نمی شود.بگذار با این جهلش بخوابد. وقتی فوتبال را شنیدم. از زیر پتو بیرون آمدم و گفتم خواب من چه ربطی با فوتبال دارد؟

مهدی با نگاهی خاص به من گفت امشب فینال جام باشگاه های اروپاست .از این هم مهم تر هست؟تیم توتی بازی داره ،من همه چیزم را می دهم در هواداری از توتی.فوتبالیستی مانند او در تاریخ فوتبال جهان نیست.من داشتم به طرف مخالف می چرخیدم و غر غر می زدم که فوتبال آن طرف دنیا به ما چه؟ اگر تیم ملی بود آدم می نشست و با حرارت نگاه می کرد.

در همین هنگام حسین برافروخته به مهدی گفت توتی هم شد بازیکن ،باید لنگ بی اندازد جلوی زیدان، اصلاً تو تاریخ فوتبال را می دانی که اینطوری حرف می زنی و مهدی با همان لحن خاصش گفت مطالعه ای که من در فوتبال دارم هیچکس ندارد.میدانی فلان تیم چند بار قهرمان شده یا ان تیم آلمانی چند بار در فینال باخته ؟

بحثشان چنان بالا گرفت که مرا از خواب انداخت.کمی هم اعصابم خرد شد که چرا اینها دارند با هم مانند سگ وگرگ می جنگند.آن یکی توتی را به عرش اعلا می برد و اینکه می خواهد به زمین ذلتش بکشد.این یکی چنان از تیمش می گوید که انگار خودش سالها مربی آبوده و آن یکی چنان انتقاد می کند که آدم فکر می کند دبیرکل فیفا است.

شروع بازی خانه را از این بحث بی مورد و جنجال توخالی  آزاد کرد. دوتایی روبه روی تلویزیون رختخواب هایشان را انداختند و یک پلاستیک تخمه وسطشان گذاشتند و شروع کردنی به تماشای بازی.فقط یادم می آید از آنها خواستم تا صدای تلویزیون را کم کنند. و بعدش هم خوابم برد.

صبح وقتی ساعت شش بیدار شدم صحنه ی جالبی دیدم .تلویزیون هنوز روشن بود و داشت اخبار صبحگاهی را می گفت.خواستم خاموش کنم که نتیجه بازی دیشب را اعلام کرد که دو بر یک  تیمی که اسمش را هم یادم نیست بازی را برده است.

ساعت هفت که صبحانه را آماده کردم تازه مهدی و حسین از خواب بیدار شدند. وقتی پای سفره نشستند گفتم راستی بازی دیشب چی شد. مهدی سینه اش را بالا گرفت و گفت یک هیچ بردیم.بازی کلاً دست تیم توتی بود.خنده بلند حسین ،مهدی را ساکت کرد .حسین گفت مرد حسابی فکر کنم وسط بازی خواب برده، بازی یک یک  شد .عجب گلی خورد دروازه بان تان.

مهدی شروع کرد به خوردن نان و پنیر بعد پرسید وقت اضافه چی ؟تو پنالتی ها کی برد. وقتی به چهره حسین نگاه کردم دیدم جا خورده و داره دنبال راه حل می گرده که کم نیاره ،تعلل زیادش باعث خنده مهدی شد و هر دو در سکوت مشغول خوردن صبحانه شدند.

چون باید به روستای مجاور می رفتم زودتر آماده شدم و وقتی می خواستم از در بیرون بروم نگاه عاقل اندر سفیهی به هردویشان کردم و گفتم . بازی دو بر یک شد به نفع فلان تیم (نامش را به یاد ندارم). حالا شما فوتبال دان هستید یا من.چشمانشان از حدقه داشت می زد بیرون و هاج و واج مرا نگاه می کردند. پوزخندی زدم و گفتم دیگر در مقابل من در مورد فوتبال عرض اندام نکنید.

4 thoughts on “توتی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.