اکبر دایی

دو ساعت آخر کلاس نداشتم و حدود ساعت چهار از مدرسه بیرون آمدم.هوای عالی و لطافتی که باران دیروز به وجود آورده بود مجبورم کرد تا این موقعیت را از دست ندهم و پیاده بروم.حتی چند ماشین هم از کنارم گذشتند ولی دستی بلند نکردم.

هوا به طور عجیبی صاف و تمیز بود و تا نوک قله های پر از برف را می شد به راحتی دید.یاد گذشته افتادم و پیاده روی هایی که داشتم .یادش به خیر روزی حداقل پنج شش کیلومتر را در میان دره ها و تپه ها قدم بر می داشتم و کلی دوست و رفیق و هم صحبت داشتم.البته تعدادی از بستگان آنها اینجا هستند ولی در شهر هیچ کس نیست.

نزدیک روستای مجاور رسیدم .کنار دامداری چهارتا سگ بودند که تا مرا دیدند حمله کردند. از همان دور گفتم راحت باشید نه با شما کاری دارم و نه با دامداری شما.دوتایشان منظورم را فهمیدند و رفتند ولی دو تای دیگر تا خیالشان راحت نشد مرا تا چندمتری مشایعت کردند.زمان می خواهد تا مرا هم بشناسند.

به ایستگاه روستا رسیدم و خوشبختانه ماشین بود .رفتم و جلو نشستم.دو تا جوان پشت نشستند و در آخر هم پیرمردی آمد و ماشین تکمیل شد و به راه افتادیم.هنوز از روستا خارج نشده بودیم که پیرمد از پشت سر روی شانه هایم زد و پرسید :چطوری پسرخاله؟وقتی برگشتم و نگاهش کردم در چهره ی پر چین و چروکش فقط لبخندی بود و بس.

با همه ،حتی راننده هم خوش وبش کرد و باز به پشتم زد و گفت:پسرخاله، اینجایی نیستی؟کجایی هستی؟ تا خواستم جواب بدهم خودش گفت حتماً معلمی  تا خواستم تصدیق کنم پرسید ابتدایی هستی ؟تا خواست جواب دهم خودش گفت پسر ممد رضا که صبح رفته بود مدرسه !حتماً مال مدرسه بالا هستی. بدون توجه به من خودش می پرسید و خودش هم جواب می داد .

وارد جاده اصلی شدیم .با راننده صحبت می کرد و می گفت:داشتم فیلم روزی روزگاری را می دیدم که رضا زنگ زد بیا، مجبور شدم خاموش کنم و بیام.بعد باز به پشتم زد و گفت :عجب فیلمی این روزی روزگاری.اینبار فرصت جواب دادن را به من داد و گفتم:بله فیلم خوبی است داستان ایلات و عشایر و نسیم بیگ و التماس نکن و  . . . .

برگشت گفت:پسرخاله جان اون فیلم که نیست.این یه چیز دیگست.فکرکردم اگر منظورش روزی روزگاری امرالله احمد جو نیست پس حتماً روزی روزگاری در آمریکا سرجئو لئونه است.ولی تا خواستم چیزی بگویم باز خودش گفت: من که تلویزیون ایران را نگاه نمی کنم .فقط جم

این بار محکم تر زد به پشتم و گفت مامور که نیستی ؟ما که شانس نداریم حالا بری بگی اکبر دایی فقط جم نگاه میکنه و اینهمه آبرویی که جمع کرده ایم را به باد هوا بدی.باز تا خواستم جواب بدهم خودش گفت :آهان راستی تو دبیری ،یادم آمد.ولی باز ناگهان گفت:هرچه هستی مامور دولتی .پسرخاله جان تو را به خدا نگی اکبردایی ماهواره داره.دردسر درست نکنی.

خنده ام گرفته بود.هم از طرز گویشش که خیلی با آب و تاب و لهجه محلی صحبت می کرد و هم از اینکه فرصت پاسخ دادن را نمی داد.تکیه ای داد و گفت :آره باید بخندی .چرا که نخندی .همه به اکبر دایی می خندند، تو هم بخند.این را که گفت سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم: حاجی جان من به شما نخندیدم .

تا خواستم قضیه را جمع کنم باز شروع کرد به صحبت کردن .می گفت: باید خدمت پدر و مادر کنی تا در دنیا خیر ببینی .من هفتاد سال پیش که پدرم مریض بود همیشه با تراکتور احمد غول ،پدر را می بردم شهر.همیشه می گفت خدا ازت راضی باشه که من هم ازت راضی ام.خدا بیامرز آخرای عمرش بود که سنگ کلیه آورد . اینجا هنوز کسی نمی داست سنگ کلیه چیه که پدرم یک سنک کلیه داشت یک کیلو نیم.

پدرم درآمد تا جلوی خنده ام را بگیرم.و با کمی فرصت طلبی توانستم در لابلای صحبتهایش چند کلمه ای هم در تایید حرفهایش بگویم تا چیزی در دلش نماند.سادگی و صفایش را به راحتی می شد از میان حرف هایش تشخیص داد.

ابتدای شهر به راننده گفت :پسرخاله جان مرا کنار پل پیاده کن.این ماشین ها آدم که نیستند .بعد این همه عمر هنوز از آنها می ترسم. از بالای پر برم سنگین ترم.موقع پیاده شدن به تک تک مسافرین چنان پسرخاله جان می گفت و تعارف می کرد که حساب کند که انگار همه واقعاً پسرخاله اش هستند.

2 thoughts on “اکبر دایی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.