کتاب

برف شدیدی می بارید و جاده تقریباً مسدود شده بود. از شیشه اتوبوس وقتی بیرون را نگاه می کردم ماشین پلیس همه خودروها را متوقف کرده بود و همه را مجبور می کرد که زنجیر چرخ بزنند.در آن کولاک شدید و هوای سرد واقعاً بیرون بودن و ماندن کار بسیار سختی بود.
وقتی اتوبوس به راه افتاد حرکتش آنقدر کند بود که بعد از دوساعت حدود ده یا پانزده کیلومتر را طی کردیم. حوصله ام سر رفته بود و با این حساب دوازده شب هم به خانه نمی رسیدم.به فکر کتابی افتادم که تازه خریده بودم. با هزار زحمت از انتهای کیف مسافرتی که همراه داشتم خارجش کردم و چراغ کم سوی بالای سرم را روشن کردم و شروع کردم به مطالعه.
نمی دانم چقدر طول کشید که خوابم گرفت.این از خصوصیات ما ایرانی ها است که با مطالعه کتاب خوابمان می گیرد.حالش را نداشتم تا دوباره کیف را از زیر پایم دربیاورم. به همین خاطر بالای سرم که محل قرار دادن کیف بود گذاشتم.
وقتی چشمانم را باز کردم و به ساعت نگاهی انداختم ساعت ده شب بود .حرکت اتوبوس خیلی سریع تر شده بود و این یعنی گردنه را رد کرده ایم.قبل از اینکه دوباره بخوابم فقط چراغ های امام زاده هاشم یادم بود.دیگر تا رودهن هیچ نفهمیدم و از معدود دفعاتی بود که در اتوبوس به خواب عمیق رفتم.
نیمه شب به خانه رسیدم و همین موجب نگرانی مادر شده بود. بنده خدا از ساعت ها قبل پشت پنجره به انتظار من به خیابان می نگریسته و بارش برف بر نگرانیش افزوده بود.در هر صورت این سفر هم به خیر گذشت و صحیح و سالم به خانه رسیدم.
برای برگشت بلیط قطار گرفتم تا هم راحت تر باشم و هم خانواده کمتر نگرانم شود.درست است که مسافتی را که ماشین هفت ساعته طی می کند قطار یازده ساعته می رود ولی همینکه مطمئن است و می شود راحت خوابید غنیمت است. صبح وقتی با صدای مامور سالن بیدار شدم و بعد از شستن دست و رو ملحفه و پتو ها را جمع کردم ،وقتی خواستم آن را بالای تخت در جای مخصوص بگذارم ناگهان یاد کتاب افتادم که در آن اتوبوس در همان قسمت بالای سرم جا ماند.
کتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشته دکتر عبدالحسین زرینکوب بود که بسیار هم دوستش داشتم و تازه آن را خریده بودم. زندگی نامه مولانا بود که بسیار زیبا نوشته شده بود. قلم شیرین و شیوا و مسحور کننده استاد زرین کوب واقعاً عالی و دل انگیز بود.تا زه رسیده بودم به آشنایی مولانا با شمس و آن سوال معروف شمس،
حسرت بسیار خوردم که عجب کتابی را از دست دادم.حیف که از دستم رفت.
آخرین روزهای سال تحصیلی بود و وسایلم را جمع کرده بودم تا برای استراحتی سه ماهه به خانه برگردم .روزهای بلند و گرم خرداد بود و هر طوری بود خودم را به پلیس راه رساندم تا اتوبوسی گیر بیاورم .حدود یک ساعتی معطل شدم و خبری از اتوبوس نبود .من همیشه در این مورد کم شانس بودم و اکثر اوقات ماشین گیرم نمی آمد.
اولین اتوبوس آمد ولی جا نداشت. دومی آمد خالی خالی بود و جایی نمی رفت. سومی مقصدش شهر بعدی بود و چهارمی رشت می رفت. کلافه شده بودم که اتوبوس بعدی رسید وقتی مقابل درش رفتم و ناامیدانه گفتم تهران با سر تایید کرد و من هم نمی دانم چطور سوار شدم. حتی یادم رفت وسایلم را در صندوق بغل اتوبوس بگذارم.
اتوبوس نیمه پر بود و به راحتی روی صندلی که کنارش خالی بود نشستم و خوشحال از اینکه خانه نزدیک است. یکی دوساعت بود که در حرکت بودیم و وقتی کمی بیشتر به ماشین دقت کردم خیلی برایم آشنا آمد. ولی به خودم گفتم همه اتوبوس ها عین هم هستند و فرق خاصی ندارند. من هم که فعلاً پولم به سوپرویژه ها نمی رسد و همین ناسیونال ها برای ما سالار است.نمی دانم چرا این از ذهنم خارج نمی شد که این ماشین را جایی دیده ام.
چشمانم را بستم تا حداقل خوابم بگیرد و این فکر رهایم کند که ناگاه به یاد چند ماه پیش افتادم .حدود صندلی ای را که آن موقع نشسته بودم را پیدا کردم .وقتی دستم را به فضای بالای همان صندلی رساندم احساس بسیار خوبی به من دست داد که وصف ناکردنی است. کتابم زیر خروارها خاک مدفون شده بود.ولی هنوز بود.و هنوز هم هست.

2 thoughts on “کتاب”

  1. سلام
    تا حدی تاسف باره. چرا کسی کتابو نبرده بود ؟ اگه مثلا یه بسته چیپس بود بازم کسی بهش دست نمی زد؟ انگار کلا کسی به کتاب توجهی نمی کنه .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.