سقوط

هر چهار نفر جلوی تلویزیون ایستگاه راه آهن تهران خشکمان زده بود.صدایی نمی شنیدیم ولی زیرنویس را با دقت دنبال می کردیم.بعد از چند دقیقه که به خودمان آمدیم دوان دوان به سمت تلفن های کارتی دویدیم تا با خانه هایمان تماس بگیریم و خبر دهیم که ما اینجاییم.

جلوی تلفن کارتی هم که آنقدر شلوغ بود که به نظر می رسید تا زمان حرکت قطار هم نمی شود تماس گرفت.هرچقدر هم که اصرار می کردیم که کار خیلی خیلی واجب و فوری ای داریم ،در جوابمان می گفتند که کار ما هم خیلی فوری است.در هر صورت به هر نحوی بود با کلی معطلی و سروصدا حمید به یکی از این باجه های تلفن دست یافت و با خانه اش تماس گرفت.

ما هم به سرعت پشت سر او به خانه هایمان زنگ زدیم و کل ملت را از نگرانی رهانیدیم. تازه حالمان کمی بهتر شده بود که نگاهم به ساعت افتاد و کمتر از پنج دقیقه تا حرکت قطار نمانده بود.باز هم دچار استرس شدیم و گفتیم از این یکی دیگر جا نمانیم. و هر چهارتایی با سرعت به سمت سکوها دویدیم.

بعد از کنترل بلیط ابراهیم  جلو افتاد و همه پشت سرش در حال دیدن.وقتی از پله ها پایین رفتیم و خواستیم سوار قطار سمت راست شویم که حمید از پشت سر گفت این قطار زنجان است طرف دیگر را سوار شوید.وقتی ابراهیم جلوی درش رسید تازه فهمیدیم این یکی هم قطار مشهد است.مانده بودیم بین زمین و آسمان که از بالای سکوها یکی با صدای بلند گفت قطار گرگان  درها را ببندید.

تنها کاری که کردیم فقط دویدن و از پلها بالا رفتن  بود.وقتی بالای سکوها رسیدیم صدای بوق قطار آمد و همین باعث شد بیشتر دست پاچه شویم. اگر اشاره آخرین مامور آخرین واگن قطار نبود مطمئناً جا مانده بودیم.با تمام سرعت به سمتش دویدیم و در نهایت در لحظه حرکت قطار از آخرین در سوار شدیم.

وقتی به کوپه رسیدیم و سر جایمان نشستیم هنوز در بهت شوک اولی بودیم و هیچ کس صحبت نمی کرد.بعد از مدتی نسبتاً طولانی حمید گفت وقتی زنگ زدم و برادرم گوشی را گرفت و فهمید من هستم فریاد بلندی کشید و کل خانه به هوا رفت. مادرم فقط گریه می کرد.ابراهیم هم وقتی خبر سلامتی اش را داده بود با گریه خواهرش مواجه شده بود.ولی جالب این بود که من وقتی خانه زنگ زدم خیلی عادی بودند و هیچ واکنش خاصی نشان نداند و فقط گفتند صبح منتظرت هستیم.

وقتی به خانه رسیدم همسایه کناری مان وقتی مرا دید چنان در آغوشم گرفت که داشتم له می شدم. فقط یک جمله گفت که خدا رحم کرد که خانواده شما تلویزیونشان خراب است. و از هیچ چیز خبر ندارند وگرنه مادر شما با این خبر حتماً دچار مشکلی می شد.بعد از خوردن صبحانه وقتی قضیه را برای مادر و پدرم تعریف کردم فقط هاج و واج مرا نگاه می کردند و مادرم هم شروع کرد به گریه کردن.واقعاً برای خانواده من به خیر گذشته بود.

اصل داستان از این قرار بود که ما برای دیدن نمایشگاه کتاب به تهران رفته بودیم وبرای برگشت هم بلیط هواپیما گرفته بودیم.ساعت پرواز ما هشت صبح بود و از هفت در ترمینال یک مهرآباد منتظر بودیم. ساعت هشت که شد اعلام کردند پرواز دو ساعت تاخیر دارد.با اعصابی خرد دو ساعت را تحمل کردیم و در آخر هم اعلام کردند که پرواز ما کنسل شده و با هزار بدبختی پول بلیط را پس گرفتیم .ظهر شده بود و بلافاصله تصمیم گرفتیم که حداقل سراغ قطار برویم شاید هنوز بلیط باشد.

خوشبختانه بلیط بود و گرفتیم و ساعت حرکت هفت غروب بود و ما هم که فرصت داشتیم رفتم در بازار غذایی خوردیم و کلی هم گشت و گذار کردیم و ساعت شش خودمان را به ایستگاه راه آهن رساندیم و آنجا بود که در تلویزیون خبر سقوط هواپیمای نمایندگان را که در مسیر گرگان بود در اخبار دیدیم و همه فکر کردیم که خانواده هایمان حتماً فکر کرده اند که هواپیمای ما سقوط کرده است.

غروب که تلویزیون را از تعمیرگاه آوردیم و وصل کردیم اخبار تازه اعلام کرده بود که بعد از حدود بیست و چهار ساعت جستجو محل سقوط هواپیما را پیدا کرده اند و متاسفانه تمام سرنشینان آن نیز کشته شده اند.و هنوز من مانده ام با خرابی تلویزیون که بعدها دیگر رخ نداد و فقط باید در همان زمان مشخص رخ می داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.