عمل و عکس العمل

از امسال برنامه مدرسه جوری شد که هفته ای دو روز با مهدی باید به روستای مجاور می رفتیم .برای من زیاد مهم نبود ولی مهدی خیلی اعصابش به هم ریخته بود.من سالها ست که مسافت بین دو روستا مجاور را پای پیاده طی می کنم ولی مهدی امسال اولین بارش بود که باید تا آنجا می آمد.

همان روز اول شروع به غر زدن کرد که چقدر راهش طولانی است و چقدر سربالایی دارد و چرا یک ماشین هم رد نمی شود تا سوارش شویم . بعد از تمام شدن مدرسه هم در راه بازگشت باز نق می زد که خسته شدم و این چه کاری است که ما داریم و ملت فاصله خانه تا محل کارشان اندازه یک کورس تاکسی است و…

البته حق هم داشت حدود چهل و پنج دقیقه راه بود تا مدرسه و در زمستان که برف همه جا را سفیدپوش می کرد گاهی تا یک ساعت هم طول می کشید.من سه سال بود که این مسیر را می رفتم و همین بیشتر مهدی را عصبانی کرد که چرا هیچ اعتراضی نکرده ام و همیشه هم بی حرف و حدیث این روستا را قبول می کنم.

هفته بعد مهدی با سرویس شنبه نیامد.سرویس ما یک مینی بوس فرسوده بود که فقط شنبه ها صبح ما را می رساند روستا و پنج شنبه ها عصر اگر کسی باقی مانده بود به شهر برمی گرداند.نگران شدم چون اگر با این سرویس نمی آمد برای فردا کارش خیلی سخت می شد.تنها پیاده به سمت روستای مجاور به راه افتادم. کاری که مدتها به آن عادت کرده بودم.

در مسیر بودم و در حال تماشای مناظر زیبای پاییزی ،هوا هم کم کم داشت سرد می شد و از اینکه کاپشن را نیاورده بودم پشیمان شده بودم.در عوالم خودم بودم که صدای موتوری که از پشت سر می آمد توجهم را به خودش جلب کرد.کنارم توقف کرد و از پشت کلاه ایمنی اش گفت بپر بالا

لهن گفتنش خیلی برایم عجیب بود.نه سلامی نه علیکی ،فقط گفت بپر بالا.وقتی مکس مرا دید کلاهش را برداشت وتازه فهمیدم که مهدی خودمان است.با همین موتور از شهر آمده بود و همین بر تعجب من افزود که مگر می شود این مسیر را با موتور آمد.در هر صورت سوار شدم و مهدی شروع به حرکت کرد.

تا به حال در جاده سنگلاخ کوهستانی با اینهمه ناهمواری و پیچ و خم سوار ترک موتور نشده بودم .تکانها و دست اندازهایش خیلی دردناک بود.از مهدی خواستم کمی آرام تر برود که حتی یک لحظه هم به حرف من توجه نکرد. وقتی به پیچ ها می رسید وحشت می کردم چون تقریباً تا حدود زاویه شصت یا هفتاد درجه کج می شدیم.

وقتی به مدرسه رسیدیم که هنوز مراسم صبحگاه برپا نشده بود و همین جا بود که به مزیت داشتن وسیله پی بردم که چقدر زود می رسیم.بچه ها با دیدن ما روی موتور خیلی تعجب کردند .فکر کنم تا به حال معلم موتورسوار ندیده بودند.

در مسیر بازگشت به خانه پیش خودم حساب کردم که در پیچ ها وقتی موتور کج می شود ممکن است به خاطر وزن زیاد من خدای ناکرده زمین بخوریم .پس باید به این موضوع از دیدگاه فیزیک وارد شوم. طبق قانون سوم نیوتن هر عملی را عکس العملی است مساوی و در جهت خلاف آن. پس اگر در پیچ ها من خودم را متمایل به طرف مخالف کنم نیروها همدیگر را خنثی می کنند و تعادل برقرار می شود.

به نزدیک اولین پیچ که رسیدیم خودم را برای انجام این عمل فیزیکی آماده کردم. مهدی با سرعت وارد پیچ شد و موتور هم کج شد و من سریع خودم را به طرف مخالف متمایل کردم.تنها اتفاقی که رخ داد لرزش و تکان های شدید موتور بود .احساس تعادلی به من دست نداد.

پیش خودم فکر کردم شاید دیر انجام دادم و در پیچ بعدی کمی سرعت عملم را بیشتر کنم. این بار نرسیده به پیچ خودم را به طرف مخالف کج کردم و فرمان موتور شروع کرد در دست مهدی به رقصیدن و همین موجب شد تعادل موتور بر هم بخورد و من فقط چشمانم را بستم که زمان زمین خوردن را نفهمم.

مهدی با هر زحمتی بود موتور را کنترل کرد و از پیچ گذشتیم و در ابتدای سربالایی توقف کرد و گفت از موتور پیاده شو.فکر کردم حتماً نقص فنی به وجود آمده ولی وقتی خودش پیاده شد و کلاهش را برداشت فهمیدم نقص فنی خود من هستم.با پرخاش گفت مگر دوست داری زمین بخوری و درب و داغان شوی. این چه کاری است که می کنی.چرا خودت را کج می کنی.بار اول چیزی بهت نگفتم ولی بار دوم داشتی کار دستمان می دادی.

وقتی قضیه را برایش توضیح دادم نگاه خاصی به من کرد و گفت :آقای دبیر ریاضی برو تو ریاضیات خودت دنبال قانون بگرد .علوم و فیزیک مربوط به حسین(دبیر علوم) است.  ضمناً اینجا قانون گریز از مرکز و جانب مرکز در میان است و ترک موتور هم باید طبق این قانون عمل کند.از این به بعد که ترک موتور هستی باید جزئی از موتور باشی.

از آن روز به بعد من هم جزئی بودم از موتور مهدی

2 thoughts on “عمل و عکس العمل”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.