روغن چرخ

ماشین اداره گردوخاک کنان از دور می آمد.پیش خودم فکر می کردم این بار چگونه جواب ایرادات بنی اسرائیلی آنها را بدهم.هر بار که آمده بودند فقط نیمه خالی لیوان را دیده بودند.از همه چیز و همه کس ایراد می گیرند .دریغ از یک خسته نباشید.

چند دقیقه نگذشته بود که از پنجره شاهد رفتن آنها بودم.در زنگ تفریح وارد دفتر که شدم شور و شعف مدیر و دیگر همکاران به من هم سرایت کرد.یک دستگاه استنسیل قدیمی و زهوار دررفته برای مدرسه آورده بودند.آنقدر خاک گرفته بود که در نگاه اول نمی توانستی تشخیص دهی که چیست.

چند نفری به حیاط بردیم و هرکسی گوشه ای را تمیز می کرد.از بس کار نکرده بود زنگ زده بود.ولی هر چه بود از آن جعبه چوبی بهتر بود.مدیر گفت که کمی هم باید روغن کاری شود.هرچه در مدرسه گشتیم روغن چرخ پیدا نکردیم.
مدیر یکی از بچه ها را که خانه شان نزدیک بود صدا کرد.وقتی به پسربچه گفت برو خانه روغن چرخ بیاور .ناگهان رنگ از رخسار بچه پرید و با ترس و صدای لرزان گفت:آقا ما نمی توانیم.

مدیر تشری زد و گفت برو وسریع بیا.پسربچه بغضش ترکید و با صدای بلند زد زیر گریه.هرچه علت را پرسیدند جواب نمی داد و فقط گریه می کرد. حسین دستش را گرفت و بردی تو یکی از کلاس ها،من هم رفتم آبدارخانه و یک لیوان آب گرفتم.

وقتی آب را خورد کمی آرام شد و نفسش جا آمد.حسین خیلی دوستانه دلیل را جویا شد. دانش آموزگفت:
آقا اجازه چند وقت پیش پدرم می خواست چرخ عقب تراکتور را عوض کند تا چرخ را روغن بزند. چرخ تراکتور افتاد روش و بردنش بیمارستان و دستش هم شکست.من که با این قدم حتماً له می شوم. تازه بعد از افتادن چرخ دو سه نفر از مردهای همسایه آمدند تا چرخ را از روی بابام بردارند.به خدا کار ما نیست.

حسین با خنده گفت:پسرجان ما روغن چرخ را می خواهیم نه چرخ تراکتور را،هرچه ما می گفتیم او انکار می کرد و با ترس جواب می داد.

واقعاً بچه ها خیلی عجیب هستند .اتفاقات چنان در ذهنشان نقش می بندد که خیلی سخت می توان آن را تغییر داد. ای کاش ما هم یکی از آن اتفاقات خوبی باشیم که در ذهنشان خوب و محکم نقش ببندد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.