تداخل

هرچه در توان داشتم صرف کردم تا آنها را قانع کنم ولی نشد که نشد.هرچه می گفتم این ترم آخر من است و مشکلات زیادی دارم قبول نمی کردند.آخر سر هم عصبانی فقط گفتم به شما هم می شود گفت همکلاسی و غرغر کنان از کلاس خارج شدم.

ترم آخر به خاطر اینکه نمی توانستم با گروه خودمان کلاس بگیرم مجبور شدم دو تا درس را با ورودی های جدیدتر بگیرم.شنبه ها را نمی توانستم کلاس بگیرم چون به روستا نمی رسیدم.من باید جمعه ها ظهر راه می افتادم تا بتوانم به سرویس مینی بوس روستا برسم. شنبه غروب علاوه بر اینکه ماشینی نبود یک روز کاری ام را هم از دست می دادم و به هیچ وجه نمی شد جواب مدیر را داد.

تنها مشکلی که پیش آمده بود تداخل امتحانات این دو درس با درسهای دیگر بود . آنالیز عددی و حساب دیفرانسیل ساعت هشت صبح و وصیت نامه امام ساعت ده صبح و این یعنی سه امتحان در آخرین روز امتحانات .خود لیتهلد هم اینجوری برایش امتحان می گذاشتند حتماً می افتاد.

با آموزش صحبت کردم و خوشبختانه راهی را نشانم داد که از همه دانشجویانی که حساب دیفرانسیل را در ان روز امتحان دارند رضایت بگیرم تا آن امتحان به فردای آن روز منتقل شود. مسئول اموزش با لبخندی لیست دانشجویان را به من داد و من هم همانجا جدولی درست کردم تا از آنها امضا بگیرم. حدود بیست نفر می شدند

در طول ترم یکی از کارهایم این بود که تک تک این بزرگواران را پیدا کنم و کل ماجرا را توضیح دهم و از انها برای تغییر روز امتحان رضایت بگیرم. اوضاع خوب پیش می رفت که رسیدم به شاگرد اول گروه .خانمی بود، کل داستان را گفتم و مانند موارد قبل خودکار را به ایشان تعارف کردم تا امضا کند. ولی خیلی رک گفت امضا نمی کنم.

جوابش مانند آب سردی بود که رویم ریختند .علت را جویا شدم .گفت من برای امتحاناتم برنامه ریزی کرده ام و با این کار برنامه مطالعاتم به هم می ریزد. گفتم خانم محترم یک ماه مانده تا امتحانات کمی تغییر در این زمان که مشکلی پیش نمی آورد. هر چه ما اصرار کردیم فقط انکار دیدیم و بس

پیش خودم گفتم یک نفرمخالف را می شود در بین بیست نفر موافق به راه اورد.به همین خاطر خداحافظی کردم و رفتم. جلسه بعد وقتی سراغ یکی دیگر از خانم ها رفتم باز هم انکار کرد و امضا نکرد.پیش خودم فکر کردم که افتاده ام در یک باند مافیایی امضا نکن.

یک هفته مانده بود به امتحانات و لیست من چهار امضای خالی داشت. هرچه به مسول آموزش گفتم زیر بار نرفت و گفت باید رضایت همه جلب شود.به کلاس برگشتم و بعد از رفتن استاد کلی با این همکلاسیهایم بحث کردم. ولی افقه نکرد.

نمی دانستم چه جوری بخوانم .اصلاً کدام درس را بخوانم. هم آنالیز عددی سخت بود و هم حساب دیفرانسیل تازه وصیت نامه امام هم کلی حفظ کردنی داشت که کار من نبود.همینجوری از هر درس بخشی را می خواندم و با ناامیدی کامل به روز امتحان آخر فکر می کردم. آنقدر حالم بد بود که حتی بقیه امتحانت را هم خوب ندادم.

در کل دوران تدریسم تجربه افتادن نداشتم. خیر سرم سه ترم هم شاگرد اول شده بودم.البته درسم زیاد خوب نبود ولی به خاطر همان سی درصد تخفیف شهریه جانمان به سر امد.حالا باید سه تا درس را در لیست افتادگان بگذارم ان هم آخرین ترم و آخرین امتحانات.

روز امتحان فرارسید و رنگ پریدگی من برای همه کاملاً واضح بود.هر کدام از دوستان جوری دلداریم می داد و بیشتر بچه های هم دوره ایم برایم آرزوی توفیق می کردند .ولی من آنقدر گیج و منگ بودم که هیچ نمی شنیدم

وقتی روی صندلی نشستم و دو تا برگه مقابلم گذاشتند به اوج استرس رسیدم.چشمانم نمی دید و صلاً نمی دانستم کدام به کدام است. نمی دانم چه مدتی به این حال گذشت که صدای مراقب مرا به خودش اورد که شروع کن آقا وقت کم می اوری .با حساب دیفرانسیل شروع کردم.ده تا سوال دو نمره ای بود. پنج تایی را که تا حد زیادی مطمئن بودم حل کردم و خداراشکر همه هم به جواب رسید.

وقتی سرم را بلند کردم بیش ازنیمی از سالن بزرگ ورزشی  که کلاً صندلی چینی شده بود خالی شده بود از دانشجو و ما بقی هم در حال رفتن بودند.برگه آنالیز عددی را گرفتم. این یکی پنج تا سوال چهار نمره ای بود که هر کدام یک عالمه راه حل داشت.با ترس و لرز شروع کردم به جواب دادن .وقت تمام شد و همه رفته بودند و من مانده بودم و ده دوازده تا مراقب که هم با اخم نگاهم می کردند.هرچه التماس کردم  وقت بیشتری به من ندادند. و در نهایت یک ربع بعد از اتمام وقت برگه ها را از زیر دستم کشیدند.

وقتی بیرون اودم بچه های کلاسمان دوره ام کردند. یکی آب میوه داد ان یکی بیسکویت .و همین محبتشان بود که مرا به حال آورد.تازه داشتم جان می گرفتم که امتحان وصیت نامه شروع شد و دوباره برگشتم به همان سالن امتحان.خوشبختانه نیمی از سوالات تستی بود و من هم انهایی را که تا حدی به نظرم درست می امد انتخاب می کردم ولی وقتی به سوالات تشریحی رسیدم کلاً هنگ کردم. هرچه بر ذهنم فشار می اوردم معادلات لاگرانژ پیش چشم می امد و هرچه تمرکز می کردم چندجمله های چبیشف مقابلم نقش می بست.

واقعاً نمی دانم چه نوشتم و پاسخها را چگونه دادم.فقط تنها امیدم همان سوالات تستی و کمی هم مرهمت استاد بود.

وقتی نمرات اعلام شد کلی به خودم افتخار کردم.

معادلات دیفرانسیل ۱۰                 آنالیز عددی ۱۰                  وصیت نامه امام(ره) ۱۰

4 thoughts on “تداخل”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.