معلم واقعی

تابستان گرمی بود .کلاس های فوق برنامه هم تا حدی کسل کننده شده بود و بنده خدا بچه ها فقط خمیازه می کشیدند.دبیرستان بسیار مجهزی بود واز تمام ابزار برای متنوع شدن کلاس استفاده می کردم ولی به بچه ها هم حق می دادم .در طول سال کلی زحمت کشیدند و کلاس های مختلف رفتند تا در این مدرسه قبول شوند و حالا هم که تابستان است و می خواستند استراحت کنند این کلاس ها شروع شد.

روبروی مدرسه آن طرف خیابان هم مدرسه ای بود که پنجره کلاس هایم به حیاط آن مشرف بود.اکثر اوقات که بچه ها داشتند تمرین حل می کردند من به حیاط آن مدرسه نگاه می کردم و تفکرات عجیبی از ذهنم می گذشت.

دبیرستان بود و برایم جالب بود که تابستان هم دایر بود.در حیاط بچه ها با آن قد و قامت بزرگشان یا وسط بازی می کردند و یا فوتبالی دست و پاشکسته.زیر آن آفتاب داغ چنان شور و حالی داشتند که واقعاً تعجب برانگیز بود.خیلی شاد بودند و این شادی واقعاً جالب بود.

یک بارپس از تعطیلی مدرسه می خواستم سری به آنها بزنم و احوالی بپرسم ولی واقعیت امر رویم نشد.فردای آن روز وقتی از مدرسه بیرون آمدم و داشتم پیاده از میان ماشین های آنچنانی که به دنبال بچه ها آمده بودند می گذشتم.ماشینی توقف کرد.طبق منوال معمول فکر کردم اولیای دانش آموزان هستند و تعارف می کنند که مرا برسانند .با دست تشکر کردم و اشاره کردم که پیاده می روم.

ناگهان دیدم از ماشین پیاده شد.و آمد یقه ام را گرفت و در عقب را باز کرد و سوار ماشینم کرد.از همکاران  قدیمی بود که مدتها ندیده بودمش.خیلی خوشحال شدم و مدتی به احوال پرسی و مرور کوتاه گذشته گذشت.چون این مدرسه در شهر دیگری بود از او خواستم مرا تا میدان ورودی شهر برساند تا از آنجا ماشین بگیرم و بروم که خیلی جالب مقصد خودش هم همان شهر  مورد نظر من بود.

فاصله ای حدود پانزده کیلومتربود که معمولاً یک ربع طول می کشید .در این مدت دیگر با راننده صحبت نمی کردم و فقط با دیگر سرنشینان که از بچه های مدرسه ی روبرو بودند گفتگو می کردم.چقدر ساده و صمیمی بودند .پاکی روحشان به راحتی در صحبت هایشان هویدا بود.

هر سه شان هم قد من بودند ولی خیلی کودکانه و با ذوق و شوق حرف می زدند.در مدت این یک ربع بیشتر شنونده بودم.در اعماق فکرم داشتم با تناقضاتم جدل می کردم ولی کودکی و بی پیرایگی این بچه ها حس خوبی به من می داد.

بچه ها پیاده شدند و مجالی شد با دوست قدیمی صحبتی کنم.به او گفتم خدا خیرتان دهد که واقعاً کارتان سخت است.گفتم:من در برابر شما احساس می کنم که کار خاصی انجام نمی دهم.واقعاً اگر شما معلم هستید ما هیچ نیستیم.خیر سرم فکر می کنم چون دبیر ریاضی هستم کار بسیار بزرگی می کنم. ولی در برابر کار شما انگار هیچم.

درد دلش باز شد و خیلی گفت.از مشکلات ،از خانواده ها ،از اداره و. . . . ولی بزرگترین مشکلش این بود که بچه ها شدیداً به او وابسته شده اند و وقتی تعطیل می شوند مکافاتی دارد در تحویل دادن آنها به خانواده هایشان.این را من هم موقع پیاده شدن بچه ها فهمیده بودم.

نمی دانم ولی فکر کنم من توانایی کار در مدارس استثنایی را ندارم. واقعاً دست مریزاد به معلمانی که در این مراکز زحمات بسیار می کشند و هیچ گاه هم دیده نمی شوند.

واقعاً به اینان باید گفت معلم.

آغاز سال تحصیلی جدید بر همه معلمان مبارک باد.

4 thoughts on “معلم واقعی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.