پرواز حجاج

ازدحام بیش از حد جمعیت استقبال کنندگان چنان بود که در طرفه العینی آشنایانی  را که همراهشان بودم گم کردم.درآن هوای سرد زیر نور چراغ ، هرچه چشم چرخاندم  آنها را ندیدم. به گوشه ای رفتم و منتظر شدم که کمی خلوت تر شود و بتوانم عبور کنم و به آن طرف بروم.

حاجی ها به سختی از میان جمعیت به همراه استقبال کنندگان  می گذشتند .حتی گاهی چرخی که بارشان را روی آن گذاشته بودند وسط جمعیت گیر می کرد و از آن کوه وسایل چندتایی به زمین می ریخت و بلوایی به پا می شد.

با گذشت زمان از ازدحام کمی کاسته شده بود ولی از حاجیی که من منتظرش بودم خبری نبود و آشنایان را هم نمی دانستم در کدام درب منتظراند.به مکانی رفتم که همه باید از آنجا می گذشتند. چون تنها راه برای یافتن حاجی و آشنایان همانجا بود.

در میان این همه غوغا و رفت وآمدها و دیده بوسی های بین حاجی ها و استقبال کنندگان،پیرمرد و پیرزن سفید پوشی  که آرام در میان جمعیت ایستاده بودند توجهم را جلب کردند.از ظاهرشان و چرخ مخصوص حمل باری که مقابلشان بود فهمیدم حاجی هستند.

کمی جلوتر رفتم.آرام ایستاده بودند و فقط با چشمانشان که به راحتی میشد شوق دیدار را در آن دید به اطراف می نگریستند. فهمیدم که به دنبال استقبال کنندگانشان هستند. نمی دانم شاید حدود پنج دقیقه ای در همین حال بودند.هردویشان خسته شده بودند و روی چرخ نشسته بودند. چون تنها باری که روی چرخ بود یک ساک مسافرتی بود و بس.

کاملاً محوشان شده بودم و در چهره هایشان به راحتی کعبه را می دیدم.رهاوردی که آورده بودند چندین برابر دیگران بود.سوغاتشان روی چرخ باربری نبود بلکه در صورتشان بود.من که تبرکی سوغاتم را گرفتم.همین نگاه به آنها برایم بهترین هدیه بود.تصمیم گرفتم تا بیشتر حظ ببرم. جلو رفتم  و تا خواستم با پیرمرد دست بدهم خانمی با چشمان پراز اشک چنان خودش را به سمتشان پرتاب کرد که من به سمت عقب برگشتم.

فکر کنم دخترشان بود و حتماً تنها دخترشان هم بود.چون دیگر کسی نیامد.دیدگان هرسه شان پراشک بود  کم مانده بود که من هم . . .که آرام آرام در میان جمعیت محو شدند.حسرت گفتن حجکم مقبول و سعیکم مشکور به آنها همچنان بر دلم هست.خوشا به حالشان که با کوله باری پرپیمانه به خانه بازگشتند.کوله باری که در هیچ ساک یا چمدانی قابل حمل نبود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.