زیربام

دیگر حوصله مان سر رفته بود. از شنیدن رادیو نیز خسته شده بودیم. پنجشنبه تعطیل بود و از بعدازظهر چهارشنبه تا حالا که صبح جمعه است بیکار در خانه مانده بودیم.رو به سید کردم و گفتم هوا خوب است برویم بیرون کمی بگردیم.پوسیدیم از بس که داخل این چهاردیواری ماندیم.

هوای بسیار عالی و آفتابی اواسط اردیبهشت انگیزه ما را بیشتر کرد.از مغازه ی کنار خانه مقدار تخمه خریدیم و مسیر جاده را به سمت شرق در پیش گرفتیم و شروع کردیم آرام آرام پیاده رفتن و گپ زدن در مورد همه چیز.از هوا گرفته تا . . . . .

به سر سه راهی که رسیدیم سید پیشنهاد جالبی داد گفت به هیچ یک از این راه ها نرویم و مستقیم برویم بالای تپه .شیب تندی داشت و همان ابتدا نفسم گرفت .به سید گفتم.مرد مومن وزنت کلاً پنجاه کیلو است و مانند قرقی بالا می روی فکر من را هم بکن. من به اضافه صد هستم و به همین خاطر مثل  موتورهای دیزلی هستم  و باید آرام تر برویم تا گرم شود ،وقتی هم گرم شدم حاضرم تا فردا هم راه بروم.

همیشه در کوهپیمایی سرعت را نمی پسندم.بیشتر استقامتی هستم.اگر مسابقه ای بگذارند که چه کسی زودتر می رسد همیشه بازنده ام آنهم با فاصله ای طولانی ولی اگر قرار باشد مسافت را حساب کنند کم نمی آورم. آخرین رکوردم حدود یازده ساعت پیاده روی مداوم و بدون توقف است.

بالای تپه روی تخته سنگی نشستیم و شروع کردیم به شکستن تخمه و دیدن مناظر بسیار زیبا.جالب این بود که هیچ حرفی نمی زدیم و فقط نگاه می کردیم.نگاهی که پر بود از انرژی ای که از مناظر بدیع و زیبا ی اطرافمان می گرفتیم. بعد از مدتی سید گفت حالا که وقت داریم ،بالاتر برویم.نگاهی به کوه پشت سرمان انداختم و گفتم باشد تا هرجا شد می رویم.

به راه افتادیم و شیب های تند را یکی پس از دیگری با حرکت آرام من طی می کردیم.به جایی رسیدیم که پوشیده از برف بود.اواسط اردیبهشت بود و اینجا هنوز برف مانده بود.برایم جالب بود از سید پرسیدم چرا اینجا هنوز برف دارد آن هم زیر این آفتاب سوزان.در جوابم گفت :ارتفاع . سید که سبک بار از روی برفها می رفت و من براساس قانون فشار تا زانو و گاهی اوقات تا ران هم فرو می رفتم.کمی راه رفتن برایم سخت شده بود.این مرحله را هم هرچه بود پشت سر گذاشتیم.

بعد از حدود سه چهار ساعت به بالاترین نقطه رسیدم.شروع کردم به نظاره کردن اطراف.وقتی می چرخیدم تصاویر مقابل چشمانم به قدری زیبا رنگ عوض می کردند که انگار نور از منشور می گذرد. از آبی آسمان به سبز جنگل های شمال ،از سبز درختان به قهوه ای کوهستان ، از قهوه ای کوهستان  به زرد کویر  و  . . . .

یک طرف کویر بود و دشتی صاف ولی آن طرف سرسبز و پر افت و خیز.رشته کوه های البرز هم چنان در هم چفت شده بودند که گویی سالهاست در کنار هم هوای هم را دارند.غرب به شرق را می نگریستی قلل کوها پشت سر هم بودند و از بلند به کوتاه کاملاً مرتب صف کشیده بودند.شمال پر بود از سرسبزی و جنوب پر بود از عجایب.ارتفاع بالا و در اوج بودن واقعاً زیباست. همه چیز را یکجا داری.

وقتی به خانه برگشتیم یک ساعتی هم از اذان مغرب گذشته بود. آنقدر گرسنه بودیم که هرآنچه یافتیم خوردیم و یک ساعت بعدش هم خوابیدیم.

روزهای بعد برای هر که گفتیم که به آن بالا رفته ایم باور نمی کردند .حتی همکارانی که اهل منطقه بودند هم تا حالا آنجا نرفته بودند.در هر صورت من و سید حمید اولین دبیرانی بودیم که قله زیربام(زریوان) را به ارتفاع حدودی ۲۵۰۰ متر بدون هیچ وسیله ای و فقط با یک پلاستیک تخمه فتح کردیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.