اشتباه

اتفاقاتی که در خانه رخ می داد همه را چنان درگیر کرده بود که مجالی برای تفکر نگذاشته بود.مشکلات مادی یک طرف معنوی و روحی روانی از طرف دیگر.در روستا خودم را پر از انرژی می کردم و در خانه فقط انرژی مثبت تخلیه می کردم.خودم هم بریده بودم .خشم عجیبی نسبت به انسانهایی که مشکل برای دیگران ایجاد می کنند پیدا کرده بودم.خشمی که مدتها زمان برد تا از دست آن خلاصی یابم.

صبح ساعت پنج رسیده بودم شهر و تا ساعت شش صبح که سرویس روستا بیاید در سرما فقط قدم رو می زدم.وقتی به مدرسه رسیدم اصلاً حال خوبی نداشتم.خستگی و بی خوابی و افسردگی و . . . . زنگ اول وارد کلاس شدم.شروع کردم به بررسی تکالیف ،وقتی به سیدرضا رسیدم دیدم دفترش نیست.

سیدرضا شاگرد اول کلاس بود .دانش آموزی مستعد وبسیار مهربان و خون گرم،نظراتش در کلاس انرژی بخش من بود و واقعاً کلاس بدون او هیچ رنگ و بویی نداشت.شیطنت های پاکی داشت که موجب می شد توجه همه به سوی او باشد.تنها مشکل این بود که بسیار زود وابسته می شد.پاکی و صداقتش بقدری بود که گاهی در برخورد با او می ترسیدم که نکند از من برنجد.و همین ترس همیشه با من بود. یکی از خصوصیت های سید رضا  این بود که در ورقه امتحانی مشخصاتش را نمی نوشت.

وقتی دیدم دفترش نیست.عصبانی شدم.از او انتظار نداشتم که تکلیف نداشته باشد. برافروخته شدم و با صدای بلند شروع کردم به مواخذه کردنش.بنده خدا مجالی برای دفاع نداشت.متاسفانه شرایط باعث شده بود که مانند بمبی منفجر شوم.یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید.چشمانش پر اشک بود ولی جلوی خودش را به هرزحمتی بود گرفت و نشست و سرش را گذاشت روی میز. وقتی زنگ خورد و به در دفتر رفتم.دیدم یکی از شاگردان سال سوم آمد و دفتر سیدرضا را به من داد.پسرعمویش بودو دفتر از شب گذشته که سیدرضا خانه آنها بوده پیشش جامانده بود.دیدن دفتر مانند آب سردی بود که بر من ریخته شد.اشتباه بزرگی کرده بود و باید مجالی می یافتم تا جبران کنم.مشکلات من چه ارتباطی به سیدرضا داشت که اینگونه زیر فریادهای من نابود شود.

شب تا صبح در فکر بودم.تصمیم عجیبی گرفتم.خواستم به این بهانه که شده کمی از وابستگی او بکاهم.کمی کمکش کنم روی پای خودش بایستد.می دانستم که مشکلات خاص خودش را دارد ولی تصمیم گرفتم تا جایی که می توانم کمکش کنم.حتی اگر از من بدش بیاید.قبلاً یکبار این کار را کرده بودم .خودم بد شده بودم ولی خدا را شکر آن دانش آموز پیشرفت کرده بود.از آن پیله ای که دورش تنیده بود خارج شده بود.

سر کلاس به هر دلیلی به او گیر می دادم.در حل تمرین ها اصلاً کمکش نمی کردم.می گذاشتم کاملاً روی استعداد خودش بایستد.خودش کار را به پیش ببرد. برگه هایش را خیلی سخت تصحیح می کردم.آزمایشش می کردم ،در برابر کاری قرار می دادمش و واکنشش را می دیدم.همه جا فقط صداقت بود و پاکی و کودکی.

یک بار که فکر کنم از این رفتار عجیب من به ستوه آمده بود. گفت آقا اجازه چرا اینطور با من رفتار می کنید. چرا مرا تنبیه می کنید.من حتی اگر سوالی هم داشته باشم دیگر سراغ شما نخواهم آمد.می دانستم دلش آنقدر پاک است که این حرف ها را فقط از روی خستگی و تعجب می زند.تنبیهی در کار نبود.آنجا بود که فهمیدم نظر من کاملاً دارد برعکس القا می شود.در جواب گفتم باشد.من هم قول مردانه می دهم که اگر یک بار مشخصاتت را روی برگه بنویسی دیگر کاری به کارت نخواهم داشت و حتی نگاهت هم نمی کنم.می دانستم کمی دارم تند می روم ولی دنبال بهانه بودم درستش کنم.مطمئن بودم تا پایان سال حداقل یک بار هم مشخصاتش را نمی نویسد.

وقتی در اولین امتحان نام و مشخصات کاملش را دیدم .این مشخصات همچون تیر خلاصی بود که به من شلیک شد.اگر مشخصاتش را نمی نوشت می توانستم کمکش کنم و از آن بالاتر به خودم کمک کنم تا از این منجلابی که پر بود از اشتباهاتم خارج شوم.قصد داشتم مدتی کوتاه سکوت کنم و آرام آرام دلش را بدست بیاورم.بچه ای مستعد بود و هوش سرشارش کار را برایم سخت کرده بود.

فکر کنم برایم لازم است.شاید اینگونه تاوان اشتباهاتم را بدهم و خوب یاد بگیرم که من هنوز بزرگ نشده ام و بیشتر اوقات از این بچه ها بچه ترهستم . گاهی یک اشتباه کوچک موجب می شود وارد مخمصه ای بزرگ شوی.اگر یک ببخشید می گفتم و بر این غرور لعنتی چیره می شدم اینهمه کش و قوس در کار نبود.ما انسانها بیشتر اوقات در اشتباهاتمان غرق می شویم تا چیز دیگر.

وارد کلاس شدم و شروع کردم به پخش کردن برگه ها ،سیدرضا نوزده و نیم شده بود که بیشترین نمره کلاس بود و با نفر بعدی حدود سه نمره اختلاف داشت.صدایش کردم و از همه خواستم تشویقش کنند.چشمانش برق خاصی می زد و همین باعث شد تا آن همه داستان عذاب آور تمام شود و همه چیز به شکل اولش برگردد.با لبخندی به من رفت و سرجایش نشست. و من هم نفس راحتی کشیدم.

واقعاً گذشت را باید از این بچه ها آموخت که در صدم ثانیه همه چیز را فراموش می کنند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.