حواس

بعد از دوهفته ماندن در روستا و با کلی تاخیر قطار حدود ساعت ده صبح بود که به خانه رسیدم.هوا بسیار سرد بود و زمین سفیدپوش برف وهمین باعث شده بود کمتر کسی بیرون دیده شود. تازه داشتم لباسهایم را در می آوردم که زنگ تلفن خانه به صدا درآمد ،مادرم بعد از چند دقیقه صحبت با تلفن با اضطراب رو به من کرد و گفت بدو برو خانه دایی . خواستم بهانه بیاورم که مادرم گفت بدو که ماشین دایی ات را دزدیده اند.

سریع دوباره لباسهایم را پوشیدم و به سمت خانه دایی رفتم.آنجا به جز دختردایی کسی نبود و او هم گفت که مادرم برای مراسم ختم رفته مسجد  و همانجا ماشین را پارک کرده و وقتی بیرون آمده دیده ماشین نیست.سریع نشانی مسجد را گرفتم و یک ماشین دربست کردم و خودم را رساندم آنجا. جمعیت بیرون مسجد حکایت از داستان مفصلی می داد. در بین آن همه هیاهو خودم را به زن دایی رساندم که بسیار مضطرب و برآشفته بود.

به گوشه ای بردمش تا کمی آرام بگیرد و از او خواستم تا داستان را مو به مو برایم تعریف کند. گفت اول رفتم خانه پسرخاله ام که صاحب عزا بود، بعد هم از آنجا با اهل خانه به مسجد آمدیم تا به مراسم برسیم. وقتی مراسم تمام شد و بیرون آمدم دیدم ماشین نیست و یکهو دلم ریخت.جواب دایی ات را چی بدهم.

یکی از افرادی که در مسجد بود بیرون آمد و گفت اگر می خواهید به پلیس صد و ده زنگ بزنم تا مامور بفرستند و تحقیقات شروع شود.کمی تامل کردم و گفتم اجازه بدهید اطراف را کمی بررسی کنیم بعد.چون به ذهنم خطور کرد شاید زن دایی ماشین را همان مقابل خانه پسرخاله اش پارک کرده و این دوتا کوچه فاصله را تا مسجد پیاده آمده وچون با اهل خانه آمده حواسش پرت شده و فکر کرده ماشین را هم آورده.

قضیه را به زن دایی گفتم . ابتدا قبول نکرد ولی با اصرار من به سمت خانه پسرخاله به راه افتادیم. وقتی مقابل در منزل رسیدیم آن طرف خیابان ماشین پارک بود .زن دایی تا چشمش به ماشین افتاد سرخ و سفید شد. نمی دانست خوشحال شود یا خجالت بکشد.فقط رو به من کرد و گفت برو مسجد به همه بگو ماشین پیدا شده . من رویم نمی شود برگردم آنجا. سپس سریع سوار ماشین شد و رفت و من ماندم با آن خیل عظیم جلوی مسجد.

غروب دایی و زن دایی به خانه ی ما آمدند و بعد از کلی خندیدن به ماجرای امروز از ما خواستند تا داستان همین جا بین ما بماند و دیگران مطلع نشوند.چون در این صورت به سوژه ای برای کل فامیل آن هم برای مدتی طولانی تبدیل می شود.ما هم قبول کردیم و همه چیز به روز اولش بازگشت.

تابستان بود که بعد از خوردن یک ناهار مفصل که دستپخت عالی مادر بود آماده خواب نیمروز می شدم که تلفن زنگ خورد و خواهرم گوشی را برداشت.با اضطراب سریع مرا صدا کرد که بدو ماشین دایی را دزدیده اند.تعجب کردم و سریع یاد داستان زمستان افتادم و گفتم بپرس ماشین دست کی بود. خواهرم گفت دست زن دایی.گفتم نگران نباش  حتماً این بار هم جایی پارک کرده و فراموش کرده.

خودم گوشی را گرفتم و به دایی گفتم شاید مثل دفعه قبل باشد. دایی بنده خدا که تازه عمل کرده بود و قادر به حرکت نبود گفت نه این بار زن دایی جلوی باشگاه ماشین را پارک کرده بوده و قبلش هیچ جایی نرفته.الآن هم پلیس صد و ده آمده آنجا و صورتجلسه کرده.

این بار کار جدی بود و به پلیس کشیده شده بود. سریع آماده شدم و بعد از گرفتن نشانی کلانتری خودم را به آنجا رساندم. بنده خدا زن دایی با آن هیکل نسبتاً درشتش نای ایستادن نداشت و روی صندل نشسته بود وفقط داشت سر سربازان بنده خدا غر می زد که شما چکاره اید که ماشین مرا دزدیده اند.

نامه نگاری ها انجام شد و قرار شد به دادسرا برویم تا حکم قضایی بگیریم که بررسی ها کامل شود. در همین حین پسر دایی که سرباز بود به ما ملحق شد و با ماشین دوستش به سمت دادسرا حرکت کردیم. در راه بودیم که او از مادرش پرسید کجا ماشین را پارک کرده بودی. یک سری به محل بزنیم. زن دایی با عصبانیت گفت آنجا چه کار داریم،دو تا مامور صد و ده کل کوچه را زیر و رو کردند. تازه مگه من کورم که تو یک کوچه ماشینم را ببینم و نگویم.

پسردایی کمی مادرش را آرام کرد و گفت بعضی از دزدها شگرد دارند که ماشین را ابتدا چند کوچه پایین تر می برند بعد در زمانی مناسب و خلوت به سراغش می آیند وکارشان را تمام می کنند.با شنیدن این مورد زن دایی از این رو به آن رو شد و با اصرار گفت سریعتر به محل پارک ماشین برویم شاید هنوز در همان اطراف باشد.

کوچه را تا انتها وارسی کردیم ،خبری نبود. در کوچه بالایی هم خبری نبود.همان ابتدای کوچه پایین بود که از دور گوشه سپر پژو ۲۰۶ سفید نمایان شد. به پسر دایی اشاره کردم پلاکش را نگاه کن.همینکه به ماشین رسیدیم جیغ ناگهانی زن دایی نشان از خبر خوشی داشت. بله ماشین صحیح و سالم بود.داخل ماشین را بررسی کردیم و خوشبختانه چیزی به سرقت نرفته بود.زن دایی چنان زوق زده شده بود که سر از پا نمی شناخت.پسر دایی گفت همین جا کمین کنیم تا زمانی که دزد آمد به حسابش برسیم. گفتم مرد مومن دنبال دردسر می گردی. ماشین را بردار و به خانه برو و اصلاً هم اینجا بر نگرد.

هر سه سوار ماشین شدیم به سمت خانه به راه افتادیم. در مسیر زن دایی فقط لعن و نفرین بود که به دزدان نثار می کرد که اینقدر با اعصاب ما بازی کردند. من هم فقط دلداری می دادم که خدا را شکر به خیر گذشت.پسردایی که پشت فرمان بود ناگهان مسیر را عوض کرد و گفت اول به کلانتری برویم تا اعلام کنیم که ماشین پیدا شده وگرنه اگر بر اساس آن صورتجلسه به یگان ها اعلام کرده باشند. هر جا ما را ببینند به جرم سرقت دستگیرمان می کنند. حرف منطقی ای می زد و ما هم به تصدیق حرف او سکوت کردیم.

در خانه ،دایی بنده خدا که حال و جانی هم نداشت این بحث را پیش کشید که عجب دزد خرفتی بوده است که توانسته در پژو ۲۰۶ را به این راحتی باز کند و بدون مشکل ماشین را روشن کند و تا کوچه پایینی هم ببرد و آنجا بگذارد تا بعد سراغش بیاید. خب همان موقع که روشن کرده بود ماشین را می برد. همه به این گیج بازی آقای دزد خندیدیم و تازه تصور هم کردیم که وقتی او بعد از مدتی به سراغ ماشین بیاید چه حالی خواهد شد.

ولی دایی بنده خدا نمی خندید و همش می گفت یک جای کار ایراد دارد. هیچ دزدی اینطوری کار نمی کند. ضمناً پژو ۲۰۶ هم ماشینی است که ضریب امنیتش نسبت به دیگر ماشین ها بهتر است و کمتر دزدیده می شود.پلیس بازی دایی شروع شد و رفت سراغ زن دایی و از او در مورد مسیر حرکتش و رسیدن به مقابل باشگاه پرسید.

کاشف به عمل آمد که برای ورود به این کوچه از سمت شمال یک دوراهی وجود دارد که مسیر سمت راست آن به مقابل باشگاه در کوچه بالایی می رسد و مسیر سمت چپ آن، یک کوچه پایین تر از باشگاه سر در می آورد و زن دایی آنقدر حواسش پرت بوده که دو راهی را به سمت چپ آمده و در کوچه پایینی پارک کرده و فکر کرده که مانند همیشه از سمت راست آمده و در کوچه بالایی پارک کرده.

این روز ها خیلی باید حواسمان به حواسمان باشد.

3 thoughts on “حواس”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.