پیرمرد

هوا آنقدر سرد بود که نمی توانستم جلوی به هم خوردن دندانهایم را بگیرم.دیشب برف سنگینی آمده بود و حالا هم که بعداز ظهر است باد بسیار سردی می وزد. بلدوزر اندازه عبور دو تا ماشین که به زحمت از کنار هم رد می شدند از میان برف ها راه باز کرده بود. من هم یک ساعتی بود که کنار جاده منتظر ماشین بودم.

از دور در میان برف هایی که باد آنها را به رقص آورده بود مردی را دیدم که تنها به سمت من می آید. مطمئن بودم از همکاران نیست چون همه ،ظهر رفته بودند و دو نفری هم که نوبت عصر با من مدرسه بودند از اهالی همین روستا بودند.به کنارم که رسید و سلامی کرد و رفت گوشه دیوار دوزانو نشست و سرش را بین دو دستش گرفت.

ماشین که نمی آمد ، هوا هم که بسیار سرد بود. این پیرمرد هم که فقط کتی بر تن داشت و کنار دیوار کز کرده بود. اصلاً اوضاع برای داشتن یک حال خوب مهیا نبود و آرام آرام اعصابم داشت به هم می ریخت. در خودم بودم که پیرمرد با صدای نحیفی به من گفت اینجا ماشین گیرمی آید؟ گفتم انشالله و همین باعث شد کنارش روم تا با بخش بسیار کوچکی از داستان زندگی اش آشنا شوم.

پیرمرد شروع که به تعریف کردن، آن هم با لحنی غم بار و تن صدایی ضعیف، به زحمت صدایش را در این کوران باد و برف می شنیدم. شش ماه است که از تنها پسرم خبری ندارم. حالش خوب بود و سر زمین داشت کار می کرد که یک روز صبح که بلند شدم دیدم نیست و از همان روز هرچه می گردم هیچ اثری از او نمی یابم. تمام روستاهای اطراف روستای خودمان را سر زده ام ولی هیچ خبری نبود.

تازه نامزد کرده بود و خیلی هم شوروشوق زندگی داشت.همان یک وجب زمینی که داشتم را گفتم به او خواهم داد تا بتواند زندگی خود را بگذراند. مادرش در خانه خیلی بی تابی می کند و دخترانم یارای آرام کردنش را ندارند. به پلیس هم خبر داده ام ولی هنوز هیچ اتفاقی را گزارش نکرده اند.

از او پرسیدم اهل کدام روستا است. روستایی را نام برد که تا به حال نشنیده بودم. بیشتر که توضیح داد فهمیدم روستای آنها اطراف گرمسار است و تا اینجا حدود سیصد کیلومتر فاصله دارد. گفتم پدرجان فکر نمی کنم این همه راه را تا اینجا آمده باشد. شاید رفته است گرمسار پی کار.

گفت: اینجا نیامده ام به دنبال پسرم بگردم. شنیده بودم اینجا کسی هست که دعا می دهد و مشکل مردم را حل می کند. پیراهن پسرم را آوردم تا شاید او بتواند پیدایش کند.پیراهن را از من گرفت خیس کرد و آبش را درون کاسه ای ریخت و یک سری اوراد بر کاسه خواند و کاغذی را در آن خیس کرد و بعد لوله کرد و داخل کیف چرمی ای گذاشت و به من داد و گفت این را بر سر آنتن خانه ات ببند بعد از چهل روز پسرت پیدا می شود.

چنان اعصابم به هم ریخته بود که چگونه می شود اینقدر با احساسات و نگرانی ها مردم بازی کرد و تازه از این راه درآمد هم داشت.خواستم بگویم پدرجان کار شما اشتباه است و باید به خدا توکل کنی و به جستجویت ادامه دهی. ولی وقتی بیشترفکر کردم دیدم حالا در این موقعیت جای این حرفها نیست.تازه درادامه تعریف کرد که تمام پولهایش را هم به او داده و حالا اصلاً پولی ندارد.

به او گفتم نگران نباش من هم با شما هم مسیر هستم و تا گرمسار با هم خواهیم رفت. چشمانش برق خاصی زد و بلند شد . بعد از مدتی یک وانت نیسان آمد و هردو بر پشت آن سوار شدیم و تا ابتدای جاده آسفالت که حدود سی کیلومتر بود یخ زدیم. وقتی به کنار پاسگاه رسیدیم مینی بوسی رسید و ما هم از خدا خواسته سوار شدیم و تا شاهرود سرپا بودیم. حدود دوساعت راه آن هم از گردنه خوش ییلاق با آن پیچ ها و برف ها و بوران هایش.

وقتی به شاهرود رسیدیم اذان مغرب را می گفتند.آنقدر خسته و گرسنه بودم که نای راه رفتن نداشتم.به او گفتم برویم یک ساندویچ بخوریم ،من که از پا درآمده ام. نگاهی کرد و گفت اول نماز و مرا به مسجدی که در آن نزدیکی بود برد. در همین مسیر کوتاه، شده بود پدرم و حتی در گذر از خیابان دستم را می گرفت.خسته بودم ولی این پیرمرد انرژی خاصی داشت.

می گفت در شاهرود دوست قدیمی ای  دارد که کله پزی دارد .به آنجا رفتیم ولی وقتی وارد شدیم چهره ی پیرمرد تغییر کرد. گفت برگردیم که دوستش نیست و شریکش در مغازه است و او مرا نمی شناسد. به او گفتم اشکالی ندارد غذا که دارد. امتناع می کرد تا داخل بیاید و با اصرار من به زور بر روی صندلی نشست. ابتدا نمی فهمیدم چرا ولی بعد دانستم که اصل ماجرا بر سر پول است، چون اگر دوستش بود می توانست پول ندهد و حتی مرا هم مهمان کند.

از کله پاچه و سیرابی خبری نبود و فقط از ما پرسید قورمه می خورد و پیرمرد با سر تایید کرد.انتظار نداشتم که کله پاچه فروشی قرمه سبزی داشته باشد ولی چون آنقدر گرسنه بودم حاضر بودم هرچیزی باشد تا بخورم. دو تا پیش دستی آورد که روی هرکدام چیزی بود مثل گوشت چرخ کرده ولی خیلی سفت و سرد.تا به حال ندیده بودم.

پیرمرد تعریف کرد قرمه از غذاهای مخصوص این شهرستان است . در قدیم که یخچال نبود . گوشت گوسفند را با دنبه آن ریز می کردند و تفت می دادند و سپس در شکمبه گوسفند می ریختند و از سقف آویزان می کردند و هر وقت لازم داشتند بخشی از آن را می بریدند و در غذا می ریختند و یا اگر قرار بود به صحرا بروند بخشی را در خورجین خود می گذاشتند تا بعداً بخورند.

این قورمه داستان جالبی داشت و از آن مهمتر خیلی هم لذیذ بود. به ظاهر کم می آمد و در ابتدا فکر می کردم این چند لقمه ته دلم را هم نخواهد گرفت ولی وقتی شروع کردم به خوردن به زحمت توانستم تمامش کنم. آنقدر قوی بود که کلاً حالم را عوض کرد و به رو آمدم. یاد ملوان زبل و اسفناجش افتادم.

خوشبختانه اتوبوس ساعت هشت شب تهران جا داشت و با هم سوار شدیم. در طول راه  فقط دعایم می کرد و سپاس می گفت . که اگر شما نبودید چه کار می کردم و چگونه به خانه برمی گشتم و …آنقدر گفت که خسته شدم و با لبخندی از او خواستم کمی از زندگی اش تعریف کند. جمله ی بسیار جالبی گفت. یک فرد بی سواد که داخل روستا بر روی زمین مردم  رعیتی می کند چه داستانی برای زندگی دارد.

به نزدیکی های گرمسار رسیده بودیم که گفت روستای ما بیست کیلومتر مانده به گرمسار است. کیف پولم را نگاه کردم فقط دو تا پانصد تومانی برایم مانده بود . یکی را نگاه داشتم و دیگری را به پیرمرد دادم. نگاهش آنقدر سنگین بود که نفسم بند آمد. دستم را پس زد و گفت اینهمه خرجی که دستت گذاشتم را چگونه جبران کنم. نشانی ات را روی کاغذی بنویس تا بعدا یک جوری پول را به دستت برسانم. با لبخندی گفتم حاج آقا چوب کاری نفرمایید. هرچه اصرار کرد انکار کردم.

وقتی اتوبوس جلوی جاده روستایش توقف کرد بر پیشانی ام بوسه ای کرد و با چشمانی پر و بغضی فروخرده خداحافظی کرد و رفت. تا تهران تمام فکرم به این پیرمرد و زندگی اش بود و به این نتیجه رسیدم که همیشه باید قدر داشته ها را دانست .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.