شاه عبدالعظیم

ساعت حرکت قطار هفت و نیم شب یود و من حالا که ساعت هفت است در اتوبوس واحد در ترافیک سه راه افسریه گیرافتاده ام. تا چشم کار می کند ماشین هست و هیچ حرکتی هم انجام نمی شود. تازه اگر هم به میدان بهمن برسم باید مقداری از راه را پیاده بروم و این یعنی از قطار جا می مانم و فردا مدرسه نمی رسم.

آنقدر اضطراب داشتم که کناری ام فهمید و علت را جویا شد. وقتی داستان را برایش شرح دادم کمی فکر کرد و گفت:پسرجان بپر پایین و یک موتور بگیر وگرنه نخواهی رسید. فکر خوبی بود. در همان وسط ترافیک با التماس از راننده خواستم در را باز کند. اولش انکار می کرد ولی وقتی گفت به قطار نمی رسم رحمش آمد و در را باز کرد.

خوشبختانه یک موتوری رسید و سریع سوار شدم و او به صورت مارپیچ و با سرعت بالا شروع به حرکت کرد. خودش کلاه کاسکت و کاپشن خفنی داشت ولی من فقط یک کاپشن معمولی داشتم و هوای سرد بهمن ماه چنان به صورتم می خورد که انگار سوزن به صورتم می زنند.

از بس تند می رفت چشمانم را نمی توانستم خوب باز کنم و باد از اطراف عینک به چشمم می خورد و آزارم می داد. بعد از مدتی کمی که دقت کردم دیدم کاملاً در خلاف جهت ماشین ها می رویم و همین خیلی مرا ترساند. حتی قسمت هایی را هم از پیاده رو می رفت. تا دلتان بخواهد تخلف رانندگی داشت ولی چون کارم گیرش بود صدایم در نیامد.

کاملاً به صورت تعقیب و گریز پلیسی ساعت هفت و بیست دقیقه مرا جلو در راه آهن پیاده کرد. فقط کرایه اش را دادم و فرصت نشد در مورد رانندگی اش صحبت کنم. دوان دوان به سمت سکو ها رفتم و در آخرین لحظات سوار قطار شدم.وقتی کوپه ام را پیدا کردم دیدم دونفر کنار پنجره نشته اندو من نفر سوم هستم و هنوز خبری از نفر چهارم نیست.

اوضاع ظاهری ژولیده و حالت نفس نفس زدن و اضطرابی که  هنوز مقداری از آن در من مانده بود باعث شده هر دو نفر آنها با نگاهی متعجبانه مرا نظاره کنند. وقتی نشستم و اصل ماجرا را گفتم . با سر تایید کردند و گفتند کار درستی کردی وگرنه با این ترافیک تهران هیچگاه به قطار نمی رسیدی.

ورامین را تازه رد کرده بودیم که رئیس قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. وقتی به برگه ای که در دستش بود نگاه کردم دیدم کوپه ما فقط سه تا علامت دارد و این یعنی تا پایان سفر همین سه نفر هستیم و نفر چهارمی در کار نیست.آن دو نفر که کنار پنجره مقابل هم نشسته بودند مشغول صحبت بودند و من هم به تنهایی در خودم بودم و فقط شنونده بحث های آنها

داشتند درباره کشورهای اروپایی صحبت می کردند و وضعیت زندگی در آنجا، یکی می گفت نروژ کشور خیلی خوبی است مردمان خوبی هم دارد فقط خیلی سرد است و به درد تفریح نمی خورد، آن یکی می گفت دانمارک بهتر است درست است که گران است و خرج هایش بالاست ولی هم کشور خوبی است و هم مناطق دیدنی دارد.

آن یکی می گفت من اسپانیا که بودم از همه چیز پول در می آورند. حتی از ورزشگاه نیوکمپ. مسیری برای بازدید درست کرده اند و از آن پول در می آورند. دیگری هم از خاطرات پاریس رفتنش می گفت و چقدر از برج ایفل و عظمتش صحبت کرد. چنان گرم بحث بودند که به هیچ عنوان نمی شد حواسشان را پرت کرد. واقعیت امر سرم داشت می رفت.

نمی دانم چه شد که ناگهان یکی از آنها رو به من کرد و گفت :آقا شما هم وارد بحث بشوید  تا از تجربیات شما هم سود ببریم، آن دیگری نیز همین را گفت و هر دو با لبخندی خاص منتظر من بودند.

من هم خودم را جا به جا کردم و گفتم: خیلی ممنون، آخر سفرهای تفریحی من همین شاه عبدالعظیم خودمان است و بس، شما به بحثتان ادامه دهید .هیچ امیدی به من نیست تا در بحثتان همراه شوم.

حداقل باعث شد مدتی سکوت کنند و من هم کمی به آرامش برسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.