موتورسواری

مهدی که ما معمولاً سامورایی صدایش می کردیم.از هوکایدو که محل زندگی اش بود! تا روستا را با موتور سیکلت معروفش می آمد. مسافتی بالغ بر هفتاد کیلومتر آنهم مسیری کوهستانی و پر پیچ و خم،که بخش صعب العبورش هم خاکی  و سنگلاخ بود.

بیشتر اوقات از صدای موتورش آمدنش را می فهمیدم. در زمستان های سرد و در برف و بوران هم با موتور می آمد .وقتی به خانه می رسید مدتی طول می کشید تا در کنار بخاری یخ اش آب شود و بتواند آنهمه لباس و بادگیر و کلاه و شال را از تنش بیرون آورد.

صبح ساعت هفت و نیم بود و کاملاً مجهز آماده شده بودم تا با مهدی به روستای مجاور برویم.روزهای دوشنبه با موتور می رفتیم.ترک موتور سوار شدم و با توجه به آموزه هایی که از مهدی در فن ترک موتورسواری آموخته بودم.خودم را جزیی از موتور کردم بدین معنی که در چرخش ها و مایل شدن موتور من هم کاملاً با موتور هماهنگ می شدم.این کار برای هدایت موتور توسط مهدی امری بسیار حیاتی بود.

اواسط زنگ اول هوا ناگهان سیاه شد.اوایل زنگ دوم برف شدیدی شروع شد و در آخر زنگ دوم وقتی از پنجره کلاس بیرون را نگاه کردم همه جا سفید شده بود.در عرض دو سه ساعت هوای صاف و آفتابی مبدل شد به برفی سنگین.

ساعت دوازده و نیم که مدرسه تعطیل شد وقتی به حیاط مدرسه رفتیم راحت تا ساق پا برف نشسته بود و همچنان با شدت می بارید ،دانه های برف چنان بزرگ بودند که هر کدامشان که روی شیشه عینکم می نشستند کاملاً جلوی دیدم را می گرفتند.

موتور کاملاً در زیر برف ها مدفون شده بود.مهدی آمد و برف ها را کنار زد و سوار شد که هندل بزند.همه چیز در این چند ساعت یخ زده بود.چرخ جلو و عقب هم یخ زده بود و حرکت نمی کرد.

با هندل کاری از پیش نمی رفت و امکان شکستن آن هم بود. قرار شد موتور را تا مسیر سرازیری پیاده ببریم و بعد در حرکت روشنش کنیم.ولی امکان چرخش چرخ ها هم نبود.مهدی به یکی از دانش آموزان که خانه اش نزدیک بود گفت تا یک کتری آبجوش بیاورد.

برف سنگین با باد شدید یکی شده بود و کولاکی تمام عیار ساخته بود.مهدی گفت باید سرعت عمل داشته باشیم وگرنه همین آب جوشی که می ریزیم هم یخ می زند و کار بدتر می شود.آب جوش را دو قسمت کردیم و من شدم مسئول چرخ عقب .مهدی اشاره کرد و شروع کردیم به ریختن آب جوش در اطراف کاسه چرخ.بخار آب چنان بالامی آمد که دیدن را کمی مشکل می کرد.مخصوصاً من که عینک داشتم و بخار روی عینک می نشست.

بعد از باز شدن یخ چرخ ها شروع کردیم به دویدن و هل دادن موتور.از مدرسه حدود صد یا صدوپنجاه متری سربالایی بود .کولاک هم از روبرو می وزید .من که هیچ جا را نمی دیدم فقط پشت موتور را گرفته بودم و می دویدم.

به ابتدای سرازیری رسیدیم و مهدی با حرکتی که واقعاً در حد سامورایی ها بود سوار موتور شد ولی من هرچه خواستم نشد.چگونه می شود بر ترک موتوری در حرکت سوار شد.تا خواستم به خودم بجنبم که مهدی دنده گرفت و موتور تکانی خورد و روشن شد و من سر خوردم و در میان برف ها غلطیدم.

ولی چون شرایط را می دانستم سریع بلند شدم و شروع کردم به دویدن به سمت مهدی.جالب این بود که مهدی هرچه ترمز می گرفت موتور در سرازیری سر می خورد .هرچه بود رگ سامورایی اش گل کرد و با فن خاصی موتور را به عرض جاده چرخاند و متوقفش کرد.من هم سریع رسیدم و سوار ترکش شدم.

سرازیری را با سلام و صلوات به پایان رساندیم و از رودخانه گذشتیم.سربالایی مانند دژی تسخیر ناپذیر در مقابلمان قد علم کرده بود.مهدی گفت محکم بنشین که باید دور بگیریم.مانند موتورهایی که می خواهند پرش بزرگی انجام دهند حس گرفتیم. مهدی دوتا گاز خالی داد و دنده گرفت و با شدت به راه افتادیم.

دیدن مقابل کار سختی بود.ولی انصافاً مهدی خوب داشت می رفت .یک سانتیمتر هم سر نخوردیم.به پیچ اول رسیدیم که ناگهان تراکتوری در مقابلمان ظاهر شد.من که هیچ نفهمیدم، فقط احساس بی وزنی داشتم و چیزهای سفیدی دور چشمانم می چرخید.چندثانیه ای در این دنیای مبهم بودم که با صدای مهدی به خودم آمدم که با صدای بلند می پرسید: خوبی؟

برای جلوگیری از برخورد ،مهدی به سمت راست منحرف شده بود و در این وضعیت من از پشت موتور پرت شده بودم و مهدی هم با موتور زمین خورده بود و مسافتی را با همان حالت سر خورده بود.بزرگترین شانسمان این بود که برف سنگین بود و شاید بالغ بر سی سانتیمتری نشسته بود.به همین خاطر هیچگونه آسیبی ندیده بودیم.ضمناً مهارت بالای مهدی هم در کنترل اوضاع و کم کردن هرچه بیشتر صدمات را نباید فراموش کرد.

در هر صورت سالم به خانه رسیدیم و در کنار بخاری چکه ای که یکسره اش کرده بودیم گرم شدیم.

2 thoughts on “موتورسواری”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.