پرستار

به خاطر بیماری مادر درگیر دکتر و بیمارستان و شیمی درمانی و … هستیم و اصلاً حالمم خوب نیست. هیچ وقت از بیمارستان خوشم نمی آمد و همیشه دعا می کردم که کار هیچ کس به بیمارستان نیفتد.ولی این بار خودمان بودیم که درگیر این مشکل شده بودیم.

خسته و مستاصل روبروی ایستگاه پرستاری نشسته بودم و منتظر بودم تا تزریق مادر مقدماتش آماده شود.سرمی  راکه به او وصل می کردند باید در تاریکی می بود به همین خاطر هم سرم هم شیلنگ آن را درون کاور قرار داده بودند . وقتی می خواستند آنژیوکت را بزنند تحمل دیدنش را نداشتم و آمدم بیرون و روی صندلی نشستم و زانوی غم به بغل گرفتم.

از انتهای سالن پیرزنی که روزگار پشتش را دوتا کرده بود آرام آرام آمد و مقابل ایستگاه پرستاری ایستاد و با لبخندی یکی از پرستاران را صدا زد.وقتی دید جوابی نیامد دوباره با لحن مهربانی گفت دخترم ،کی وقت آمپول من می شود،به خدا خسته شدم از بس منتظر ماندم.

خانم پرستاری که آنطرف بود اصلاً توجهی به او نکرد و حتی پاسخش را هم نداد.پیرزن بنده خدا برای بار سوم از آنها خواست تا آمپولش را بزنند. این بار خانم پرستار با عتابی به او گفت. برو در اتاقت بمان هر وقت نوبت شما شد می آییم و آمپولت را می زنیم. پیرزن فقط در جوابش گفت: مادر جان فقط یواش بزنید که زیاد درد نداشته باشد.

وقتی به من نگاه کرد و دید صندلی کنار من خالی است آمد جلو و آرام روی صندلی نشست.به او گفتم مادر جان به اتاق خودتان بروید چون پرستارها آنجا آمپول را به شما تزریق خواهند کرد.نگاه معنا داری به من انداخت و گفت نه مادرجان، اینجا جلوی چشمشان باشم بهتر است وگرنه فراموش می کنند .

وقتی این همه صبر و آرامش این پپیرزن  را در مقابل آن همه بی محلی و بی احترامی پرستارها  دیدم عصبانی شدم و شروع کردم به بد گفتن از پرستارها و اینکه کارشان را درست انجام نمی دهند و جواب بیماران و همراهان آنها را نمی دهند و فقط به فکر خودشان هستند و…

تازه داشت صحبت هایم به جاهای باریک می رسید که با لبخندی وسط حرفهایم پرید و گفت :نه مادرجان اینجورها هم نیست.شما داری اشتباه می کنی ،این بندگان خدا هم دارند در حد خودشان کار انجام می دهند و حق بدهید که کارشان هم سخت است. آدم در خانه یک مریض دارد و می خواهد از او پرستاری کند چقدر سخت است.اینها هم کارشان سخت است.

من در جوابش گفت خوب این فرق می کند اینها کارشان است و برای آن حقوق  می گیرند و وظیفه آنها است. با زهم لبخندی زد و گفت مادرجان درست است ولی اینها هم مثل من و شما آدم هستند خسته می شوند و بی حوصله، مگر خودت تا به حال سر کارت عصبانی و بی حوصله نشده ای.

در برابر این همه صبر و متانت  و همچنین سوال آخرش هیچ جوابی نداشتم. در صورتی که کارش دیر شده بود و کمی هم خسته بود باز هم  اعتراض نداشت.مانده بودم که چه طور با پرستاران صحبت کنم تا کار این بنده خدا را انجام دهند و زیاد معطل نشود.

در همین حین بود که یکی از پرستاران سمت ما آمد و رو به پیرزن کرد و گفت مادرجان دستت را به من بده تا کمکت کنم که بلند شوی و برویم تا آمپولت را بزنم.در طول راه هم چنان پیرزن را محکم گرفته بود و کمکش می کرد که من در تعجب مانده بودم.در هر صورت آمپول آن پیرزن یواش تزریق شد چون هیچ صدایی از اتاق بیرون نیامد و او هم با روی خوش از همه پرستاران و من خداحافظی کرد و رفت.

وقتی بالای سر مادرم رسیدم او در خواب بود و دارو هم داشت تزریق می شد. چهره مادرم در خواب هم گرفته  بود. از روزی که این داروها را می گرفت اصلاً حالش خوب نبود و همین باعث می شد که حال ما هم خوب نباشد.حدود یک ساعت گذشت که پرستار به بالای سر مادرم آمد و تمامی موارد را چک کرد و گفت حدود دو ساعت دیگر این دارو تمام می شود و هر وقت تمام شد آن را ببند و مرا خبر کن.

وقتی نگاه کردم دیدم همان پرستاری است که آن پیرزن را با کمک برد و آمپولش را تزریق کرد. وقتی می خواست از در خارج شود  از ایشان پرسیدم . ببخشید چه طور شد که به آن پیرزن اینقدر احترام گذاشتید و کمکش کردید، در صورتی که سرتان خیلی شلوغ بود.

نگاهی کرد و گفت :مرا یاد مادربزرگم انداخت که خیلی دوستش داشتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.