سیمان

یک ساعت نیم انتظار در کنار پاسگاه و عبور نکردن حتی یک ماشین به دلیل بسته بودن جاده به شدت کلافه ام کرده بود.افسرنگهبان پاسگاه که مردی میانسال بود کنارم آمد و گفت پسر جان جاده به خاطر ریزش مسدود شده و حداقل تا دو ساعت دیگر خبری از ماشین نیست.بیا داخل اتاقک تا کمی استراحت کنی.بلافاصله قبول کردم چون واقعاً خسته شده بودم.هوا تاریک شد و هنوز خبری از ماشین نبود.دو تا سرباز که آنجا بودند سفره ی شام را پهن کردند و سه تا کنسرو لوبیا را که آماده کرده بودند آوردند.تا خواستیم شروع کنیم.صدای توقف ماشین توجه همه مان را به خودش جلب کرد.

تریلی هجده چرخی بود که از مسیر شاهرود آمده بود و می خواست عبور کند که سربازها جلویش را گرفتند و گفتند که جاده بسته است.از پشت پنجره دیدم که راننده که مرد مسنی بود پیاده شد و بعد از گفت و گویی با سربازها دوباره سوار شد.در همین لحظه بود که یکی از سربازها مرا صدا زد و گفت بدو که این ماشین می خواهد برگردد شاهرود ،با آن برو

بعد از تشکر فراوان از آنها سوار شدم .راننده اوایلش حرف نمی زد ،چون اعصابش خراب بود. ولی بعد از حدود یک ربع  به خودش گفت حتماً خیری بوده ،فردا می روم.اخلاقش خوب شد و شروع کرد به صحبت کردن.

راننده ها معمولاً از خاطراتشان می گویند.او هم خاطره ای تعریف کرد از بریده شدن ترمزش دریکی از سفرهایش.چنان جذاب تعریف می کرد که سراپا گوش بودم.

داخل شهر بودم و ساعت حدود دو نصفه شب بود.به تقاطع رسیدم و هرچه بر پدال ترمز فشار آوردم اثر نکرد. شروع کردم به دنده معکوس دادن.قصد رفتن به راست داشتم ولی امکانش نبود و مجبور شدم مستقیم بروم. تقاطع را با ترس زیاد رد کردم .سرعت کمی کمتر شده بود ولی مشکل بزرگ بن بست بودن خیابان بود. انتهای خیابان باغی بود که به رودخانه منتهی می شد.برای توقف کامل حداقل پنجاه متری لازم بود و فاصله ماشین تا درب باغ بیست متر بود.چشمانم را بستم.صدای برخورد ماشین را که شنیدم.چشمانم را باز کرد.در قفل نبود و باز شده بود.روبرویم خانه بود .نمی توانستم فرمان را به سمتی بچرخانم.چون راه وسط باغ باریک بود واطراف هم پر درخت.

با برخورد به نرده های تراس ماشین متوقف شد.صاحبخانه  وقتی آمد و صحنه را دید کاملاً یکه خورده بود.مدتی طول کشید تا سرحال شود.و آن موقع بود که تازه یادش آمد داد و بیداد کند و . . .

آنقدر زیبا توصیف می کرد که کاملاً احساس می کردم که آنجا هستم.

چیزی تا شاهرود نمانده بود  که ناگهان باران شدیدی شروع شد .سراسیمه ماشین را کناری زد و به من گفت بپر پایین. من هم هاج و واج سریع پیاده شدم. از جعبه کنار تریلی پلاستیک بزرگی را برداشت.کاملاً در شرایط اضطراری  بودیم و من هم کاملاً در خدمتش و خیلی سریع توانستیم پلاستیک را بر روی سیمان ها بکشیم.طناب را از آن طرف پرت می کرد و من این طرف به قلاب می انداختم و دوباره طناب را به سمتش پرت می کردم.خودمان خیلی خیس شدیم ولی خدا را شکر سیمانها زیاد آسیب ندید و به قول راننده  به خیر گذشت.وقتی به راه افتادیم،با لبخندی گفت :خوبه به درد شوفری هم می خوری.

شاهرود که رسیدیم حدود ساعت  ۹  شب شده بود.همان سرچشمه خواستم که پیاده شوم ولی توقف نکرد .گفت بنشین تا جایی که ممکن است برسانمت.درست تا جلوی ترمینال مرا رساند .تا خواستم کرایه را بدهم عصبانی شد .خداحافظی گرمی کرد و گفت اگه شاگرد شوفر خواستم خبرت کنم.سه ماه تعطیلی بیا با هم کار کنیم. با لبخندی خداحافظی کردم.بوق بلندی زد و رفت.

 

2 thoughts on “سیمان”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.