قرص

داخل دفتر کنار بخاری در حال گرم شدن بودیم که یکی از بچه ها با هیجان وارد دفتر شد و گفت آقا اجازه آمبولانس آمده تو حیاط مدرسه .به همراه مدیر که کاملاً تعجب کرده بود به حیاط مدرسه رفتیم ،برفی که چند ساعتی بود شروع شده بود همه جا را کاملاً سفید کرده بود.

راننده از داخل آمبولانس پیاده شد و بعد از سلام مهلت نداد مدیر چیزی بگوید و سریع پرسید کل مدرسه چند نفر هستند.مدیر که هنوز از حالت تعجب خارج نشده بود پرسید چرا ؟ و راننده در پاسخ گفت باید به تعداد بچه هایتان به شما قرص ویتامین D بدهم.فقط سریعتر بگویید که تا جاده به خاطر این برف بسته نشده بتوانم به شهر برگردم.تا مدیر قرص ها را گرفت و آقای راننده هم در حال نوضیح بود ،بچه ها را به داخل کلاس هدایت کردم.

زنگ آخر با کلاس اول داشتم وچون درسم کمی جلو بود درخواست مدیر را قبول کردم و قرار شد من به بچه ها قرص ها را بدهم.ورق های قرص بیست تایی بود. سه ورق برای همه بچه های مدرسه کفایت می کرد.آقای مدیر تاکید داشت که همه حتماً باید قرص را بخورند و کسی نباید جا بیافتد.

مبصر های کلاس را خواستم و به آنها گفتم از هر کلاس دو نفر را پیش من بفرستند و بعد از برگشتن این دو نفر ، دو نفر بعدی را بفرستند . از همکاران هم خواستم تا حدود یک ربع به من وقت بدهند  و به کلاس نروند تا این کار را انجام دهم.

چون می دانستم قرص ویتامین D را باید با آب زیاد خورد و همچنین بیرون هم هوا خیلی سرد بود، به آبدارخانه رفتم و به مبصرها گفتم بچه ها را به آنجا بفرستند. مدرسه سه کلاس داشت که در هر کلاس حدود بیست نفر بودند.

سری اولی که آمدند فقط مات و مبهوت مرا نگاه می کردند. نفری یک قرص کف دستانشان گذاشتم و گفتم با یک لیوان کامل آب بخورید.هر شش نفر به صف و مرتب بدون هیچ مشکلی قرص هایشان را گرفتند و با یک لیوان آب خوردند ، فقط موقع رفتن یکی با کمی ترس پرسید آقا اجازه این قرص چیه؟ گفتم سر کلاس به همه توضیح خواهم داد.

سری بعدی که آمدند چون از نفرات قبلی موضوع را متوجه شده بودند کمی بیشتر مضطرب بودند، حتی یکی از آنها گفت آقا اجاز ما نمی خوریم ،می ترسیم بلایی سرمان بیاید . نگاهی به او انداختم و گفتم پسرجان این قرص هایی که من به شما می دهم حتماً به نفعتان است. بخورید بعد بروید سر کلاس ،وقتی به کلاس آمدم توضیح خواهم داد.

سه سری اول همه با اضطراب و نگران بودند .حتی یک بار یکی قرص را نخورده بود و برای اینکه مرا گول بزند فقط آب خورده بود و اگر نفر پشت سری او به من نمی گفت متوجه نمی شدم.ولی از سری چهارم به بعد دیگر در چهره بچه ها اضطراب و نگرانی نبود.همه شاد و خندان می آمدند و قرص هایشان را می خوردند و به چشمانی که در آن پر بود از تشکر به من نگاه می کردند و می رفتند.

این بار آن تعجب و نگرانی به من منتقل شد که چرا اینقدر این بچه ها با فراغ بال این قرصی را که نمی دانند چیست می خورند.سری آخر بود که از یکی از بجه ها پرسیدم می دانی این قرصی که به شما می دهم چیست ؟لبخندی زد و گفت آره آقا می دانم.پیش خودم فکر کردم این بچه ها در این روستای دورافتاده از کجا قرص ویتامین D را می شناسند و حتی اگر هم بدانند چیست ،چرا اینقدر برای خوردنش اشتیاق دارند.

از او پرسیدم این قرص چیه ؟ گفت آقا اجازه   «قرص زرنگ کننده»

هرکاری کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم  و دوباره از او پرسیدم از کجا فهمیدی؟گفت اقا اجازه محسن به ما گفت و همه بچه ها از محسن شنیدند.محسن دانش آموزی بود خیلی فعال و در مدرسه از بوفه گرفته تا مراسم صبحگاهی بر عهد ه او بود ولی ریاضی اش اصلاً خوب نبود.همیشه از من می پرسید چه کار کنم که ریاضی ام خوب شود و هر راهکاری به او می گفتم انجام نمی داد و نمره اش اصلاً تغییر نمی کرد.

خوشبختانه زنگ آخر با کلاس محسن درس داشتم. بعد از حضور و غیاب ،از او پرسیدم چرا گفتی من قرص زرنگ کننده به شما داده ام.خیلی راحت از سرجایش بلند شد و گفت آقا اجازه مگر شما جلسه قبل نگفتید که باید یک فکر اساسی برای درس همه شما بکنم. چقدر خوب که به همه ما قرص زرنگ کننده دادید.آقا اجازه می شود به من که خیلی تنبل هستم دو تا دیگر هم بدهید .

من ماندم و محسن و کلاس و ریاضی و ویتامین D

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.