نان

خسته و کوفته با کوله باری که به نظر من حدود یک تن وزن داشت ، آخر به مقصدمان که دشت نسبتاً وسیعی محصور در میان کوه های سربه فلک کشیده بود رسیدیم.حدود سه ساعتی بود که فقط سر بالا راه می رفتیم و بخش عمده ای از انرژی ام تحلیل رفته بود.ولی هر چه سخت و دشوار بود ، رسیدیم.

من که کاملاً روی چمن ها ولو شدم و قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. باز حمید و حسین و مهدی که خیلی از من سرحال تر بودند مشغول جمع و جور کردن و برپایی چادر و مقدمات اولیه اسکان بودند.اینجا بود که فهمیدم کمی باید به فکر خودم باشم و این وزن زیادم را کاهش دهم ولی خودم هم بهتر می دانم که مرد این میدان نیستم.

چادر برپا شد و مهدی هم با چند تکه چوبی که در اطراف بود آتشی به پا کرد و بساط چای مهیا شد. با خوردن چای که بسیار لذیذتر از چای های دیگر بود بخش عمده ای از خستگی ام برطرف شد و تازه سوی چشمانم باز شد و شروع کردم به لذت بردن از دیدن مناظری بدیع و چشم نواز ،تازه داشت روحم جلا می گرفت که حسین با عتاب گفت: تنبل خان  ،چایی را که خوردی زود بلند شو تا هوا تاریک نشده باید برویم دنبال هیزم.

تا به حال تجربه شب ماندن در دل طبیعت را نداشتم و اصلاً به غیر از ذغال هم با چیز دیگری آتش درست نکرده بودم.هر چهارنفر به راه افتادیم و هر کسی گوشه ای از دشت را برای کنکاش خود انتخاب کرد.من هم بعد از جستوجویی نسبتاً مفصل چند تا چوب نسبتاً درشت پیدا کردم و همه را یک جا جمع کردم و با هر زحمتی بود به بغل گرفتم و به سمت چادر به راه افتاد.

من اولین نفری بودم که رسیده بودم و وقتی به چوب هایی که جمع کرده بودم نگاه کردم پیش خودم راضی بودم که حداقل بچه ها غر نخواهند زد. انصافاً چوب های کلفت و خوبی بودند و خیلی سختی کشیدم تا آنها را به اینجا رساندم.در عوالم خودم بودم که حسین را دیدم که تقریباً یک درخت کامل را داشت کشان کشان از روی زمین می کشید ومی آورد.به درخت او نگاه کردم و به چوب هایی که آورده بودم .هنوز در شوک این منظره بودم که مهدی همانند یک وزنده بردار ،کنده ای به بزرگی خودش را بر روی دوشش داشت می آورد.

هنوز از خجالت این دو نفر در نیامده بودم که حمید با آن جسه نحیفش با یک شاخه خیلی بزرگ رسید. شاخه اش تقریباً نصف یک درخت بود.تحمل نگاه های پر معنایشان را نداشتم و برای فرار از این موقعیت گفتم پس تبر را به من بدهید تا این چوب ها را ریز کنم. فکر کنم این حرفم خیلی متعجبشان کرد که کلی خندیدند و مهدی دستی بر دوش هایم زد و گفت : دلاور ،خسته نباشی.

تاریکی فرا رسید و همه جا در ظلمت فرو رفت. آنقدر تاریک بود که کمی خوف کردم ولی با بودن بچه ها مطمئن بودم اتفاقی نخواهد افتاد.مهدی باطری موتورش را آورده بود و یک لامپ کوچک که بالای شاخه درخت آویزان کرده بود کورسوی نوری برای دیدن حداقلی ایجاد کرده بود.

حسین کنسروها را که برای شام آورده بود روی دیگی که کاملاً گل اندود کرده بود روی آتش جوشاند و در هوایی مطبوع و سکوتی خاص و نوری کم ،همه چیز برای صرف یک شام به یادماندنی آماده بود.حسین بعد از باز کردن کنسروها رو به من کرد و گفت ، نان ها را بیاور که خیلی گرسنه ایم.

نگاه معنی داری به حسین انداختم و گفتم ، کدام نان؟با خنده گفت اذیت نکن که الآن اصلاً وقت شوخی نیست.در جوابش گفتم شوخی ندارم من که نان ندارم. مهدی به من گفت مگر قرار نبود آن سفره نان را تو بیاوری ، مرد مومن نانها را مگر دانش آموز نیاورد خانه و من در سفره کاملاً بسته بندی اش کردم.

تازه به عمق فاجعه پی بردم ، با لبخندی گفتم ببخشید فکر کنم یادم رفت و جا گذاشتم.حمید با عصبانیت گفت خوب حالا چه کنیم. ام شب هیچی فردا صبحانه و ناهار و شام چه خاکی تو سرمان بریزیم.از گرسنگی به کجا پناه ببریم. مگر می شود برگشت روستا و نان آورد.حواست کجاست دبیر ریاضی!!!!!

در هر صورت کنسرو ها را خالی خالی با غضب خاصی خوردند و هر قاشقی که بالا می رفت همراهش نگاه سنگینی به من بود.خدا مهدی را حفظ کند با چایی های پی در پی اش کمی اوضاع و احوال را بهتر کرد.و کنار آتش بحث و گفتگو و یادآوری خاطرات و… باعث مقداری فراموشی از موضوع نان شد.

نمی دانم ساعت چند بود که خوایدم ولی هرچه بود خیلی دیر بود که به همین خاطر دیر هم بیدار شدم.بچه ها صبحانه را آماده کرده بودند و من در کمال تعجب مقداری نان وسط سفره دیدم. تا خواستم بپرسم حسین گفت شاهکار جنابعالی در نیاوردن نان ما را به چه کارهایی وادار کرد.یک ساعت راه رفتم تا به گله گوسفندی رسیدم و از چوپانش این مقدار نان را گرفتم.

هرچقدر شام خاطره تلخی بود ولی صبحانه واقعاً در آن هوای دلپذیر ومناظر زیبای اطراف که در نور صبحگاهی خورشید همچون بلور می درخشید به یاد ماندنی شد.

از آن روز به بعد در هر جایی که می رفتیم من مسئول نان بودم و هرکس و ناکسی هزار بار به من یادآوری می کرد که فراموش نکنم.کلاً برای مدت مدیدی سوژه بین همکاران بودم.

2 دیدگاه در “نان”

  1. عجب تجربه فوق العاده ای….احتمالا ارزو به دل و حسرت به دل این تجربیات خواهم مرد…چی میشد چهارتا دخترم جرات کنند تنهایی بزنن به دل طبیعت و شب اونجا باشن..وااای شبببب…محشره…!!!! من ک راضی ندارم…الهی کوفت همه مردا بشه:))
    یعنی این عکسم خودتون گرفتین؟؟؟؟؟ یعنی اینجاها رو از نزدیک دیدین؟؟؟؟
    مطمینا مطابق وعده خود خدا بهشت من باید خیلی بهتر از بهشت شمای در طبیعت باشه…فقط مشکل اینه که ما کجا و بهشت کجااا
    دوباره خواسین برین منم با خودتون ببرین قول میدم نه تنها نون بیارم پنیر و گردو و سبزی و اصلا هرچی خواستین بیارمممم

    1. سلام و سپاس
      اینکه مطالب این حقیر را می خوانید بسیار سپاس گذارم.
      واقعیت مطالبی را که می نویسم مربوط به خاطرات خدمتم در روستا است که حدود ده سال قبل است.
      من هم این روزها در شهر و مشکلات و نازیبایی های ان گرفتارم.
      در پناه حق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.