پرواز

هواپیما در ابتدای باند قرار گرفت.بعد از مکثی شروع به حرکت کرد و خیلی سریع سرعتش زیاد شد. چشمم را از کنار پنجره تکان نمی دادم. ناگهان احساس سبکی کردم و دیدم چقدر زیبا داریم از این زمین زمینی جدا می شویم و به سوی آسمان آسمانی می رویم.جداشدن بسیار لذت بخش بود و در بیکرانه ها بودن لذت بخش تر.

مسیر پرواز را می دانستم.باید بعد از حدود سه یا چهار دقیقه چرخشی کامل به سمت چپ می کردیم ودر ادامه پرواز به سمت شرق ادامه می یافت.از کودکی عاشق پرواز بودم و هنوز هم هستم. هنوز در این زمینه مطالعه دارم و بسیاری از کریدورهای پروازی را می دانم.

حدود شش دقیقه ای  گذشت که هنوز ما مستقیم به سمت غرب پرواز می کردیم. مشکوک شدم. کاملاً بر خلاف جهت اصلی در حال پرواز بودیم.یعنی در اصل داشتیم از مقصد دور می شدیم.به دیگران نگاه کردم. همه مسافران در کمال آرامش نشسته بودند و هیچ کس حتی ذره ای هم نگران نبود.

مهماندار را صدا کردم. و از او علت را جویا شدم که چرا مسیر تغییر کرده است.وچرا ما در خلاف جهت اصلی  در حال پرواز هستیم؟ بنده خدا چیزی نمی دانست، خانم جوانی بود و فکر کنم تازه استخدام شده بود. رفت تا از سر مهماندار  بپرسید. هنگامی  که برگشت صورتش مانند گچ سفید شده بود.ترس به وضوح در او قابل مشاهده بود.با چشم به من اشاره کرد که چیزی نگویید  و رفت به سمت انتهای هواپیما.

فهمیدم مشکلی به وجود آمده. ولی هنوز علت را نفهمیده بودم. حواسم را بیشتر جمع کردم .هنوز در حال اوج گیری بودیم .هواپیما برای رسیدن به ارتفاع مورد نظر با تمام قدرت باید از موتورهایش استفاده کند.کم شدن توان موتور را از روی صدایش فهمیدم. دانستم که مشکل کمی بیشتر از آن چیزی است که فکر می کردم.اینجا و در زمانی که هنوز به سقف پروازی نرسیده ایم کم کردن توان موتور معنی خوبی نداشت.

کاملاً می فهمیدم که خلبان در تلاش است که به سمت راست بچرخد تا حداقل به باند برگردد ولی نمی شد. ناگهان صدای موتور سمت راست خیلی کم شد، یکی از مسافران فریاد زد :موتور این طرف خاموش شده. غوغایی به پا شد و ترس به همه حمله ور شد. مهماندار نتوانست آرامشان کند.و این ترس در کل هواپیما رخنه کرد.هنوز خیلی ها جدی بودن قضیه را نفهمیده بودند.و فقط در موجی که راه افتاده بود سرو صدا می کردند.

بلندگو به صدا درآمد و کاپیتان گفت:

مسافران گرامی ،مشکل بسیار کوچکی در هواپیما به وجود آمده که جای نگرانی ندارد.آرامش خود را حفظ کنید و در جای خود بنشینید.انشالله مشکل برطرف خواهد شد.

در همین حین هواپیما به سمت راست چرخید و این اتفاق موجب ترس بسیار مسافران شد. بسیاری را دیدم که گریه می کردند و عده ای هم داد و بیداد و تعدادی هم دعا و . . . . جو بسیار ملتهب بود و ترس موج می زد در این فضا

فهمیدم که خلبان با کم کردن توان موتور سمت راست چرخش را انجام می داد.بعد از یک چرخش سیصد و شصت درجه، موتور سمت راست به حالت اول برگشت و هواپیما به صورت افقی درآمد و هواپیما حالت تعادل به خود گرفت.

بلندگو  روشن شد و خلبان از ما خواست که کمربند ها را ببندیم و مراتب ایمنی را رعایت کنیم. چیزی که زیاد تکرار می کرد حفظ آرامش بود و دعا

بیشتر نگران فرود بودم چون زمان بلند شدن، شرق به غرب بلند شدیم و این یعنی، باد جهتش غرب به شرق است و هواپیما برای Take Off و Landing   نیاز به باد مخالف دارد. با این جهت که حالا به سمت باند می رویم باد موافق ماست. و این یعنی کوبیده شدن هواپیما روی باند.کار خلبان در این مواقع بسیار بسیار سخت است و هواپیمای ما هم که مشکل اصلی اش کنترل آن است.

سرمهماندار که مردی میانسال بود از کنارم گذشت ، صدایش کردم و به او گفتم . باد موافق را چه می کنید؟ با نگاهی متعجبانه گفت : توکل به خدا می رویم.

آسمان بسیار زیبا بود و پر از ابرهای سفید پنبه ای. دوست داشتم بر روی یکی از آنها بپرم و با دست لمس شان کنم.دوست نداشتم این قدر زود به زمین برگردم. ترسی درون خود احساس نمی کردم  چون در دو حالت ممکن که پیش خواهدآمد.هر دوی آن سود است. چه در زمین باشیم و چه نباشیم.

در تفکراتم غوطه ور بودم که دیدم زمین به ما خیلی نزدیک شده است.دانستم لحظه حساس فرارسیده است.تلاش خلبان در هدایت هواپیما ستودنی بود.بیشتر با توان موتور هدایت می کرد تا سکان ها و شهپر ها.و این یعنی تبحر بسیار.چرخش ها و لرزشها نشان از این می داد که کنترل این آهن پاره در آسمان چقدر سخت است.

حالت فرود اضطراری داشتیم .یعنی سر بین دو دست و خمیده به سمت جلو و قرار گرفتن در پناه صندلی جلویی. تکانی شدید خبر از زمین داد .آری زمین ما را پذیرفته بود. ترمز ناگهانی همه ما را به صندلی های جلویی کوفت. و درنهایت هواپیما سالم متوقف شد.

این بار افراد بیشتری گریه می کردند. گریه ای که کنترلش را نداشتند. این بار جو بسیار متفاوت بود با چند لحظه قبل.تفاوتی عمیق بین امید و ناامیدی.علت گریه ها در عرض چند ثانیه عوض شد.همه ما آن چیزی را که باید می فهمیدیدم، با گوشت و پوستمان لمس کردیم.دوست نداشتم این فضا را ترک کنم.فضایی که  پر بود از چیزهایی که نمی شود نوشت.صبر کردم همه از هواپیما خارج شوند. با اجازه سر مهماندار به Cockpit رفتم. خلبان و کمک خلبان در حال پر کردن چک لیست ها و گزارشات پرواز بودند.

وقتی سلام کردم و خلبان سرش را به سمت من چرخاند از دیدن چهره اش یکه خوردم. مردی میان سال با ریش های بلند و سفید ،چهره اش بسیار آرام بود.چند سوال تخصصی در مورد گرین دات و فلپ گیری و باد موافق پرسیدم.لبخند به لب بعد از سلامی گرم جواب سوالاتم را داد.تازه فهمیدم این خلبان استاد خلبان است.

از من پرسید کدام قسمت خدمت می کنم.گفتم معلمم و در سیستم هواپیمایی نیستم. تعجب کرد .در جواب نگاه تعجب آلودش گفتم که از کودکی عاشق پرواز بوده ام.

لبخند معنا داری زد. بعد به خاطر هدایت بسیار عالی اش و فرود متبحرانه در جهت موافق باد با این اوضاع کنترل هواپیما از او تشکر کردم.

نگاهی به من کرد و گفت: من با این هواپیما فرقی ندارم. من کاری نکردم. هدایت دست دیگری است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.