آقا اجازه

خانه ای که در آن سال برای بیتوته کردن اجاره کرده بودیم.تقریباً کنار روستا بود .مقابلش دره ای بود سرسبز و پر درخت و بیشتر درخت هایش گیلاس بود و ما هم فقط منتظر تابستان بودیم ،کنارش خرابه های حمام قدیمی و تا نزدیک ترین خانه حدود پنجاه متری فاصله بود.جای دنج و با صفایی بود.در  روزهای ابتدایی پاییز که هوا اجازه می داد ،موکتی را بیرون خانه پهن می کردیم و از دیدن مناظر روبرو که بسیار زیبا بود حظ می بردیم.

بعد از مدرسه به همراه حمید و سیدوحید که در آن سال با آنها هم اتاق بودم به سمت خانه به راه افتادیم.باران سختی می آمد و علاوه بر خیس شدن  ،کفشهایمان هم به شدت گِلی شده بود.و گِل تا بخش های عمده ای از شلوارمان هم بالا آمده بود.بعد از چندسالی که در روستا بودم هنوز درست راه رفتن در کوچه ها و مسیرهای گِلی را نیاموخته بودم .کفش و شلوار روستاییان را که نگاه می کردم یک صدم کفش و شلوار من گِل نداشت.

در خانه را که باز کردیم وضع به هم ریخته اتاق خبر از اتفاق بدی می داد.وسط اتاق ردپایی بود گِلی.چشمی چرخاندیم تا ببینیم آیا چیزی از اتاق کم شده یا نه،که حمید با دست محل ضبط صوت را نشان داد که خالی بود.یک ضبط صوت (SONY D1) داشتیم که بیشتر از رادیوی آن استفاده می کردیم.و هر از گاهی هم شجریان و شهرام ناظری بود که گوش می دادیم.با بررسی های بیشتر فهمیدیم که تنها مورد سرقت شده همین ضبط صوت بود.

سید وحید شروع کرد به بررسی جای پاها  و بعد از مدتی کنکاش کارآگاهانه نتیجه را به این صورت اعلام کرد:

نوع کفش=چکمه .چون آجهای باقی مانده بر روی گِل مربوط به چکمه بود.البته هشتاد درصد مردم روستا در روزهای بارانی از چکمه استفاده می کنند و این موضوع زیاد کمکان نمی کرد.

محل ورود=پنجره ی کوچکی که بالای در قرار داشت.چون هیچ جای دیگری باز نبود و به زور هم باز نشده بود و تنها جایی که قفل وبست نداشت همان پنجره بود.

سن سارق=بین ده تا پانزده سال ،چون جثه ای که از آن پنجره عبور کرده بود نمی توانست بزرگ تر از این سایز باشد.

تعداد سارقین=احتمالاً دو نفر چون یک نفر باید کشیک بیرون را می داده و برای ورود هم به نفر اصلی کمک می کرده.

بعد از بررسی تحقیقات سیدوحید و تبادل نظر بین ما به این نتیجه رسیدیم که این سرقت یک حرکت کودکانه توسط دانش آموزان بوده و قطع به یقین بیشتر جنبه کنجکاوی داشته تا شرارت.به همین خاطر تصمیم گرفتیم که قضیه را مسکوت نگاه داریم و غیر مستقیم وارد عمل شویم.

از فردای آن روز هر کداممان در کلاس که وقت پیدا می کردیم با بچه ها صحبت می کردیم ویک جوری بحث را به سمت رفتارهای ناشایست و عواقب آن می کشاندیم.البته من کمتر وقت می کردم و از همه بیشتر حمید بود که سر کلاس ها موعظه می کرد.چون هم نطقش خوب بود هم بچه ها بسیار دوستش داشتند.ضمناً از ما هم خیلی باسوادتر بود چون خیلی اهل مطالعه بود.

روز سوم که به خانه برگشتیم مقابل در خانه ضبط صوت را نایلون پیچ شده دیدیم و کاغذی روی آن که فقط نوشته بود

آقا اجازه ببخشید.

2 دیدگاه در “آقا اجازه”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.