تخت

حال مادر اصلاً خوب نبود و بالطبع ما هم اصلاً سرحال نبودیم.یک هفته ای بود که در بیمارستان بستری بود و خواهر و پدرم به نوبت پیشش می ماندند، آخر هفته دو روز از مدرسه مرخصی گرفتم که بتوانم من هم در بیمارستان کنارش بمانم.امشب نوبت من بود و حدود ساعت شش غروب با خواهرم جابه جدا شدیم، مادر در اتاقی که چهار تخت داشت بستری بود و خوشبختانه تخت کناری اش هنوز خالی بود ، پیش خودم فکر کردم امشب را می توانم کمی روی تخت دراز بکشم.

هر کار کردم شام چیزی نخورد و همین هم باعث شد من هم میلی به غذا نداشته باشم و ظرف غذا را همانطور دست نخورده روی یخچال بگذارم.در همین زمان بود که ویلچری که پیرزنی روی آن نشسته بود به همراه چند نفر وارد اتاق شدند، پیرزن که لباسی محلی به تن داشت به همه ما که در اتاق بودیم سلام کرد و با همان لهجه زیبای محلی حال و احوالی کرد.

وقتی او را روی تخت خواباندند صحنه ای بسیار دلخراش دیدم، دست ها یش را با باند محکم به میله های کنار تخت بستند و آمپولی در سرمش تزریق کردند و رفتند.جرات نداشتم که بگویم چرا این پیرزن را اینگونه اذیت می کنید؟ مگر می شود با مادر اینگونه رفتار کرد، وای بر ما اگر فرزندانی خوب نباشیم.

حدود ساعت دو نیمه شد بود که با صدایی که می گفت پسرم ، بیدار شدم.مادر در خواب بود ولی در چهره اش می شد درد را فهمید، به زور داروهای مسکن و خواب آور حدود دو ساعتی بود که چشمانش بسته بود.این صدا از طرف پیرزن بود، تا بالای سرش رفتم گفت پسرم بیا کمی به من کمک کن.

اولش خجالت کشیدم ولی وقتی دیدم همراهش نیست به او گفت صبر کن حاج خانم، تا همراهتان را صدا کنم، در راهرو هرچه چرخیدم اثری از خانمی که همراش بود نیافتم، وقتی برگشتم با نگاه ملتمسانه ای گفت ، پسرم اهل کدام روستایی ؟ در جواب گفتم روستایی نیستم ولی مدتهاست در فلان روستا درس می دهم.در جوابم گفت آنجا که خیلی دور است حتماً آنجا خانه گرفته ای، لبخندی زد و گفت من هم خانه ام را در روستا به معلم ها اجاره داده بودم.

همین گفت و گو کوچک باعث شد خجالتم بریزد و نشستم پای صحبتش، هرچه از روستا و زندگی در آن  را برایم تعریف می کرد تجربه اش را کم و بیش داشتم.و یا حداقل از نزدیک دیده بودم.شاید حدود یک ربعی با من صحبت کرد و بعد گفت پسرم می شود دستم را باز کنی ، درد گرفته است می خواهم یک لیوان  آب بخورم.

باز هم رویم نشد که بپرسم چرا دست هایت را بسته اند، پیرزنی با این همه مهربانی چرا باید اینگونه با او رفتار شود.دستهایش را باز کردم و کلی دعایم کرد و کلی هم مادرم را دعا کرد تا شفا یابد ، من هم لیوان آبی به او دادم و از این کمکی که کرده بودم حس خوبی داشتم.

حدود نیم ساعت بعد با سروصدایی بسیار بیدار شدم ، بنده خدا مادرم هم بیدار شده بود .صدا از همان تخت پیرزن می آمد، وقتی بلند شدم و اوضاع را دیدم باور نمی شد که این همان پیرزنی است که با من صحبت می کرد، فقط می گفت برویم خانه خودمان من اینجا نمی مانم ، من اصلاً خانه جاری را دوست ندارم، مگر ندیدی چقدر به من بی حرمتی کرد.

خانمی که بعدها فهمیدم دختر بزرگش است با تمام توان می خواست آرامش کند ولی نمی توانست ، قدرت بدنی پیرزن بیشتر بود ، کار به جایی کشید که خودش از تخت پایین آمد و با همان حالت خمیده اش به راه افتاد و چون دید دستش سرم است بی محابا آنژیوکت را از دستش درآورد. خون از دستش حاری شد و بخش عمده ای از لباسش هم خونی شد.من دست وپایم را گم کرده بودم و سریع پرستارها را صدا کردم و آنها هم به کمک دو نفر از خدمات توانستند پیرزن را به تخت برگردانند و به هر زحمتی بود سرمش را وصل کنند.

پیرزن آرامتر شده بود و چیزی نمی گفت و دخترش با چشمانی گریان شروع کرد به بستن دست های مادرش به تخت.پیرزن به خواب رفت و همراهش رو به من کرد و با چشمانی اشک بار گفت : خواهش می کنم دیگر دستان مادرم را باز نکن، دیدی که چه کار می کند.تا خواستم چیزی بگویم گفت :مادرم گفت که شما دستش را باز کرده ای و کلی هم برایت دعا کرد ولی مادر من دچار آلزایمر است و گاهی دچار فراموشی می شود و خود را در گذشته تصور می کند.

حدود ساعت ده صبح بود که پدرم آمد و من داشتم می رفتم که پیرزن مرا صدا کرد و گفت : خانه که رفتی به اوستا ممد بگو حتماً برای مالها علف بریزد ، خودت هم نمی خواهد ظرف های ناهارت را بشویی ،خودم برایت تمیزشان می کنم. فقط بیا دستم را باز کن تا از این تخت خلاص شوم.

پدرم با تعجب نگاه می کرد و دختر پیرزن هم با ناراحتی نظاره گر بود، چون دیشب گفته بودم من هم در روستا خانه ای اجاره کرده ام در ذهنش به گذشته برگشته و فکر می کند من هم در خانه او هستم. جلو رفتم و گفتم : حاج خانم نگران نباش، به اوستا ممد می گویم تا برای مال ها غذا بریزد.ولی شما روی همین تخت باش ،من حواسم به خانه هست.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.