شب عید

با تحمل سه ساعت صف و سرما ،نوبت به من رسید و توانستم یک بلیط  قطار در مسیر رفتن به خانه برای ۲۶ اسفند و یک بلیط در مسیر برگشتن به محل کار برای ۱۳ فروردین بخرم تا خیالم از رفت و آمد پایان سال راحت شود.

برای روز ۲۶ ام طبق سنوات گذشته آزمون کلی گذاشته بودم.یک مرور کلی برای پایان سال، البته غرغر بچه ها درمی آید ولی  لازم است. چون تجربه نشان داده که بچه ها در طول تعطیلات نوروزی اصلاً مطالعه نمی کنند .من هم با تکلیف نوروزی مخالفم. تا آخر اسفند کامل کار می کنم و تعطیلات عید را به آنها تنفس می دهم  واز ۱۴ فرودین کار را بسیار جدی تر ادامه می دهم.

در خانه تنها بودم چون تمام  دوستان رفته بودند.داشتم سوالات را روی مومی می نوشتم تا فردا تکثیر کنم .حدود ساعت نه شب بود که تمام شد . وقتی بیرون رفتم چشمانم چهارتا شد.همه جا سفید بود و برف شدیدی می بارید.پیش خودم فکر کردم که تا فردا حتماً بند می آید.

صبح به زور خودم را به مدرسه رساندم ، راحت تا زانو برف بود و همچنان هم می بارید. هیچکدام از بچه ها هم نیامده بودند.حق هم داشتند سرما و برف خیلی شدید بود.همکاران هم که دیروز خداحافظی کرده بودند و رفته بودند.کمی نگران شدم  و از مدیر اجازه خواستم وبا او خداحافظی کردم و خودم را به ابتدای جاده رساندم .

از ساعت  نه صبح تا دوازده به معنی واقعی یخ زدم و هیچ هیچ ماشینی نیامد.هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. به خانه برگشتم و پشت پنجره به امید بند آمدن برف یا آمدن بلدوزر به بیرون نگاه می کردم.انتظار کار سختی است آنهم در این شرایط که ساعت هفت غروب باید به شهری حدود صدو پنجاه کیلومتری روستا به قطار برسم.

ناهار نخوردم و با اعصابی به هم ریخته فقط از پنجره بیرون را نگاه می کردم.هیچ خبری نبود .ساعت چهار دیگر ناامید شدم .چون حتی اگر راه هم باز می شد و هم اکنون هم ماشین گیر می آوردم، به قطار نمی رسیدم.

شب را با حال بدی و در تنهایی گذراندم.صبح زود بیدار شدم.برف بند آمده بود.دوباره شال و کلاه کردم و به سمت ایستگاه روستا رفتم.پرنده پر نمی زد.تا ساعت نه معطل شدم حتی یک نفر هم نیامد.یک ماشین هم رد نشد. چنان همه جا ساکت بود که انگار سالهاست اینجا هیچکس زندگی نکرده است.سکوت بیش از حد عذابم می داد.

به خانه برگشتم.دو تا بیست لیتری آب که در آشپزخانه بود یخ زده بود و گاز هم تمام شده بود و برای خوردن هم حتی تکه نانی نبود.اوضاع بسیار بد بود.دوباره بیرون رفتم و بعد از کلی در زدن خانه مغازه دار یک نان و چند تخم مرغ خریدم .خدا را شکر نفت به اندازه کافی بود بخاری را یکسره کرده بودم. روی بخاری ناهار اساسی درست کردم.تخم مرغ و سیب زمینی آب پز.

حدود ساعت یک بعد از ظهر بود که همه  چیز را رها کردم و دوربین را گرفتم و زدم به کوه و تا غروب حظی بردم عظیم از مناظر بکر و بسیار زیبای طبیعت.اصلاً عید و خانه را به کلی فراموش کرده بودم و غلت می زدم بر روی برف هایی که به راحتی یک متر می شد.ردپای پرندگان بر روی برف ها نقش و نگار جالبی ساخته بود. با دوربین زنیت هرچه قدر دوست می داشتم عکس گرفت .دو حلقه فیلم مصرف شد.

ساعت شش غروب بود که صدایی از بیرون توجه مرا به خودش جلب کرد. بلدوزر بود که با سرو صدای زیاد داشت راه را باز می کرد ولی چه فایده که در این زمان ماشینی به سمت شهر حرکت نمی کند.آن شب را هم به تنهایی گذراندم.ولی خاطره گشت و گذار در میان برف ها در طبیعت حالم را بسیار خوب کرده بود.

صبح اول وقت (حدود ساعت هفت )به ایستگاه رفتم. تا مینی بوس  زنجیر زد  و پر شد و راه افتاد شد ساعت ده شد و تا وقتی به شهر رسیدم  ساعت یک بعد از ظهرشده بود .کنار پلیس راه منتظر اتوبوس ایستاده بودم.هرچه می آمد پر بود، روز آخر سال بود و همه عجله رسیدن داشتند.آخر سر هم حدود ساعت چهار بعد از ظهر توانستم سوار اتوبوسی شوم و جایی پیدا کنم ،البته در بوفه که انجا هم ما سه نفر بودیم.

اوضاع جاده در مسیر کوهستانی اصلاً خوب نبود و برف و کولاک بیداد می کرد،وقتی رسیدم خانه حدود ساعت سه صبح بود.فقط رفتم  وخوابیدم.حتی زمان ساعت تحویل هم خواب بودم.یعنی یک سال خوابیدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.