اولیا

ساعت دوازده ظهر بود که به مدرسه رسیدم و هنوز حتی دانش آموزان هم نیامده بودند.روزهایی که دوشیفت هستم مستقیماً از مدرسه بالا به این مدرسه می آیم و خانه نمی روم، چون وقت زیادی ندارم.پشت در مدرسه منتظر بودم که پسر همسایه آمد و در مدرسه را برایم باز کرد.

از داخل کیفم یک عدد رنگارنگ برداشتم و خواستم شروع کنم به خوردن که در دفتر باز شد و مرد میانسالی همراه پسربچه ای وارد دفتر شدند.محسن دانش آموز کلاس دوم راهنمایی بود و علاوه بر اینکه درسش هم زیاد خوب نبود کمی هم شیطنت داشت.

بهترین فرصت بود و می توانستم کمی اوضاع را برای پدرش روشن کنم.محسن را به بیرون دفتر فرستادم و پدرش را هدایت کردم  که کنار میز مدیر روی صندلی بنشیند.خودم هم رفتم پشت میز مدیر، زاویه من و او قائمه بود و همین باعث می شد گاهی به من هم نگاهی کند، کلاً آدم ساکتی بود و هیچ سخن نمی گفت.

دفتر نمره را آوردم و شروع کردم به توضیح دادن وضع نمرات و فعالیت های محسن، از چند باری که پای تخته آمده بود نمره خوب و قابل توجهی کسب نکرده بود و امتحاناتش هم خیلی بد داده بود و حتی یک بار هم به خاطر بی انضباطی از کلاس اخراج شده بود.

با این همه توضیحاتم هیچ تغییری در چهره او مشاهده نکردم و حتی یک کلمه هم صحبت نکرد و فقط با سر یا تایید می کرد و یا به نشانه تاسف تکانی می داد.پیش خودم فکر کردم شاید بنده خدا از خجالت وضعیت بچه اش لب به سخن نمی گشاید، به همین خاطر کمی لحنم را آرام تر کردم  و از او خواستم که به محسن کمک کند.

چون کنارش بودم فقط گاهی اوقات نگاه می کرد و با سر تایید می کرد.حدود ده دقیقه بود که فقط داشتم حرف می زدم و توصیه های آموزشی و تربیتی می کردم، به او گفتم اعتدال همیشه بهترین راه حل است، نه آنقدر سختگیری و مراقبت که دانش آموز فراری شود و نه آن قدر آزادی و بی قیدی که دانش آموز بیخیال شود.بهتر است راهی متعادل برای تعامل با فرزندتان پیدا کنید.

گرم بیان مباحث روانشناسی تربیتی بودم که مدیر وارد دفتر شد .پدر محسن تا او را دید از جایش بلند شد و با او دست داد و در ادامه هم من با آقای مدیر سلام و احوال پرسی کردم.در رفتار آقای مدیر با پدر محسن متعجب شدم چون بیشتر حرفهایش را با ایما و اشاره می گفت .تا خواستم چیزی بپرسم مدیر کنارم آمد و آرام در گوشم گفت که این دایی محسن است و ناشنواست و آمده اجازه محسن را بگیرد که به مشهد بروند، امروز که درس مهمی نداری ؟

با نگاه معنی داری به آقای مدیر گفت نه خیر آقا امروز کار مهمی ندارم فقط تمرین حل می کنم و بس.آقای مدیر به محسن اجازه داد که این سه روز آخر هفته را به مشهد برود و او را به همراه دایی اش تا در مدرسه بدرقه کرد. وقتی برگشت رو به من کرد و گفت غیبت یک دانش آموز آنهم در حد محسن که نباید تو را اینقدر عصبانی کند.

در جوابش گفتم، من با غیبت محسن مشکلی ندارم فقط از این اعصابم خرد است که حدود یک ربع داشتم برای دایی محسن که فکر می کردم پدرش است کلی توضیح می دادم و تا حد توانم از روانشناسی که در تربیت معلم خوانده بودم برایش می گفتم و کلی راهکار برای حل مشکل درسی و اخلاقی پیش پایش گذاشتم.با اینهمه انرژی که من صرف کردم تازه پدرش هم نبود و از همه مهمتر هیچی از این همه گفته هایم نشنید.

واکنش آقای مدیر جالب بود .از بس خندید ،روی صندلی ولو شد.فقط از او خواستم تا این موضوع را بین همکاران مطرح نکند و او هم چنان امانت داری که تا پایان سال در تمامی مدارس منطقه سوژه شدم ودر هنگام مراجعه والدین دانش آموزان به مدرسه همه یادی از من می کردند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.