لاسجرد

یک هفته ای بود که گوشی تلفن همراه خریده بودم. از تعاون اداره وام گرفته بود و می بایست یک سال ،ماهی صدهزارتومان قسطش را بدهم.به همین خاطر برایم خیلی مهم بود و خیلی مواظبش بودم.در جیبم چنان محکم نگاهش می داشتم که بیشر اوقات دستم عرق می کرد و گوشی خیس می شد.

در روستا فقط بالای تپه پشت مدرسه آنتن داشت و می شد صحبت کرد .ولی حالا که در جاده و در اتوبوس نشسته بودم بیشتر جاها آنتن داشتم.وقتی به شاهرود رسیدم به خانه زنگ زدم و مکانم را اعلام کردم، برایم خیلی جذاب بود که می شود بدون سیم هم تماس گرفت و چقدر این تکنولوژی خوب است و نگرانی خانواده هایی چون خانواده من را برطرف می کند.

اتوبوس مانند همیشه در لاسجرد که یک کاروانسرای قدیمی است و کنارش مسجد و امام زاده ای هم هست برای نماز نگاه داشت.همیشه اینجا چای صلواتی به مسافران می دهند. بعد از خوردن چای ،هوس تنقلات کردم و از مغازه آنجا یک بسته پسته خریدم و شروع کردم به خوردن ، مقداری که خوردم دست نگاه داشتم و پیش خودم فکر کردم بهتر است باقی را در اتوبوس در هنگام حرکت بخورم.

همه سوار شدیم و ماشین تازه داشت راه می افتاد، دو سه تا پسته را در دهانم گذاشت و تازه داشتم می جویدم که گوشی زنگ خورد و نگاه کردم و دیدم خانه است. پاسخ دادم و آنطرف خط مادرم بود و بعد از سلام و احوال پرسی پرسید کجایی و من با همان دهان تقریباً پر گفتم لاسجرد هستم .نمی دانم چه شد مادرم با نگرانی گفت لاستیک ترکیده، من هم تکرار کردم نه لاسجرد هستم نه لاستیک.

در جاده خبری از آنتن نبود و من هم که مادرم را می شناختم مطمئن بودم که الآن از دلشوره و نگرانی اصلاً حالش خوب نیست، نه اینکه گفتگو ام ناتمام ماند  و همین بیشتر نگرانش می کرد.هرچه تماس می گرفتم خبری از شبکه نبود،بیرون را که نگاه می کردم فقط بیابان برهوت بود و دیگر هیچ و معلوم است در اینجا تلفن کار نمی کند هرچند از نوع همراهش هم باشد.

تا گرمسار را باید تحمل می کردم ، و می دانستم در این زمان در خانه ما غوغایی به پا است.از دور سواد شهر معلوم شد و لی هنوز خبری از آنتن نبود.تمام حواسم به گوشی و نشانه آنتن آن بود که هروقت یک خانه آن هم روشن شد تماس بگیرم.موقع خریدن این گوشی نوکیا۱۱۰۰فروشنده می گفت آنتن دهی خیلی خوبی دارد و تکنولوژی پیشرفته ای در آن به کار رفته است.

تا خواستم به تکنولوژی اش چیزی بگویم که ناگهان ماشین در کنار جاده توقف کرد و راننده و شاگردش پیاده شدند.همه مسافران کنجکاوانه بیرون را نگاه می کردند تا بفهمند چه اتفاقی افتاده و بعد از مدت کوتاهی فهیدیم که لاستیک پنچر شده است .پیش خودم فکر کردم سریع تایر را عوض می کنند و به راهمان ادامه می دهیم ولی حدود یک ساعتی معطل شدیم.

مانده بودم که خانه و مادرم را چگونه مطلع کنم و می دانستم که اوضاع خانه اصلاً خوب نیست.همینکه به راه افتادیم فقط چشمم روی گوشی بود تا آنتن بیاید و زنگ بزنم.اول کمربندی گرمسار بود که باز ماشین توقف کرد همه نگران شدیم که راننده گفت چیزی نیست فقط می خواهیم جهت اطمینان آچار کشی کنیم ،در همین موقع بود که گوشی شروع به زنگ زدن کرد.

سریع جواب دادم .پدرم بود که با صدایی عصبانی پرسید کجایی ؟چه بلایی سرت آمده؟ در جواب گفتم خبری نشده و اتفاقی نیفتاده من در راهم و حالا هم به گرمسار رسیده ام.صدای پدرم را می شنیدم که به مادرم می گفت چیزی نشده و الان هم تو راهه  و نزدیک تهران هم هست.باز از من پرسید پس قضیه ترکیدن لاستیک چی بود؟

گفتم، لاستیک نبود ، من داشتم پسته می خوردم و دهانم پر بود و لاسجرد را نتوانستم خوب بگویم و مادر آن را لاستیک شنید و فکر کرد لاستیک ماشین ترکیده بعد هم در جاده تلفن همراه خط نداد چون وسط بیابان بودیم و الان هم که دارم صحبت می کنم کمربندی گرمسار هستم.

پدرم با لحن خاصی از همان پشت تلفن به من گفت :بچه جان تو که مادرت را می شناسی از این به بعد مثل آدم حرف بزن و اینهمه اعصاب مارا خرد نکن و ضمناً تو باید بعد از یک ساعت می رسیدی گرمسار نه بعد از دو ساعت و نیم .در جواب گفتم آخه لاستیک ماشین وسط راه پنچر شد و معطل شدیم.پدرم ناگهان گفت پس خبری شده و به ما نمی گوی،ی راستش را بگو الان کجایی تا بیاییم بالای سرت .

تا برسم خانه شاید ده باری به من زنگ زدند و وضعیت را جویا می شدند و تا زمانی که مرا صحیح و سالم ندیدند باور نداشتند که اتفاقی نیفتاده است.بعدها فهمیدم کار به تماس با اداره راه و ترابری و پلیس راه هم کشیده شده بوده .

ازآن به بعد دیگر هیچگاه در سفرهایم در اتوبوس پسته نخوردم.و لاسجرد هم برای مادرم همیشه یادآور ترکیدن لاستیک بود و ماند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.