چهار برادرون

هفته ای چهار بار از کنار خانه شان می گذشتم وهر بار چاق سلامتی گرم و مفصلی با هم داشتیم.آنقدر مهربان بودند که چه در زمان برف و بوران و چه در زمان آفتاب سوزان هیچ وقت گرمی سلامشان تغییر نمی کرد.نمی دانم چند سال بود که از آن مسیر می گذشتم و با آنها خوش و بشی داشتم.ولی هرچه بود از ده سال بیشتر بود.

بعد از مدتی هر وقت به کنارشان می رسیدم کمی هم گپ و گفتگو می کردیم.از اوضاع هوا گرفته تا وضع مردم و غم ها و شادیهایشان.سالها بود که از آنجا ناظر رفت وآمد بسیاری بودند و از هر کسی پندی آموخته بودند و هر کدامشان برای خودشان فیلسوفی بودند. هر چهار تا چنان محکم بغل به بغل هم و پشتیبان هم بودند که همیشه به آنها حسادت می کردم.

در اطرافشان مزارعی بود که روستاییان با زحمت بسیار روی آنها کار می کردند و در نهایت هم عایدی چندانی نصیبشان نمی شد.همیشه از این موضوع شاکی بودند و می گفتند که سالهاست که شاهد زحمات بسیار این روستاییان هستند ولی در آخر آن لبخندی که باید بر لبانشان نقش بندد رنگ و رویی ندارد.

یک بار در راه برگشت و در زمان غروب آفتاب کنارشان رسیدم. نشستم و همراهشان غروب بسیار زیبایی را که نمی دانم چرا این بار اینقدر حزن انگیز بود را دیدم.هر چهارتایی با حسرت خاصی به خورشید می نگریستند و آه می کشیدند.پرسیدم چه شده که این قدر غمگین هستید و چقدر این فضا سنگین شده است.آنقدر بزرگوار بودند که چیزی نگفتند و بحث را عوض کردند .

روزگار به همین منوال می گذشت و وابستگی من به آنها در این رفت آمدهای طولانی بیشتر می شد، تا اینکه در یک صبح سرد زمستانی که زمین و زمان یخ بسته بودند.از میان دره ای عمیق گذشتم و به کنار آنها رسیدم .تا خواستم دستی بلند کنم که عرض سلامی داشته باشم.صحنه ای دیدم که تا سالها از ذهنم پاک نخواهد شد.هر چهارتایشان در مسیر طلوع آفتاد دراز کشیده بودند و هیچ نفسی از آنها بر نمی خواست.

هرچه صدایشان کردم اثری نکرد و هر چه تکانشان دادم توفیقی نداشت. انگار مانند زمین که در این صبح سرد یخ بسته بود.یخ زده بودند.نمی دانم چقدر کنارشان نشستم .بغض گلویم را می فشرد. شوخی نبود ،سالها با هم خوش و بشی داشتیم و اصلاً  این مسیر  را به امید دیدنشان می آمدم.چه در دوران سرسبزی و طراوت و چه در دوران برگ ریز و چه در سرمای شدید همیشه با لبخند جوابم را می دادند.

آنقدر ناراحت بودم که پایم نمی کشید به طرف روستای مجاور و مدرسه آن بروم. شاهد طلوعی بودم که غروبی بود برای دوستانم.در مدرسه اصلاً حالم خوب نبود و همکاران و حتی بچه ها هم فهمیدند ولی افسوس که نمی توانستم دلیلش را بگویم چون هیچ کس حرف مرا نمی فهمید و بی شک مورد تمسخر قرار می گرفتم.

دوستان عزیزی بودند که بسیار از آنها درس گرفتم.  بزرگ ترین درسی که از آنها گرفتم ،ایستادگی در برابر تمامی مشکلات بود. سالیان دراز در گرما و سرما و در سیل و خشکسالی همچنان راست قامت ایستاده بودند و هیچگاه در برابر سهمگین ترین توفان ها هم کمر خم نکرده بودند. چنان کنار هم بودند و پشتیبان هم که کوه هم یارای از جا کندنشان را نداشت.

ولی حیف که این انسان دو پا بزرگترین بلای طبیعت است که متاسفانه هیچ درمانی هم ندارد.چنان به کام خود تیشه به ریشه طبیعت می زند که انگار خودش جزئی از  آن نیست.چنان بنیان جنگل ها را برمی دارد که انگار همین امروز را باید زندگی کرد و فردایی در کار نیست.

دیگر هیچ انگیزه ای نداشتم که از آن مسیر بگذرم و حتی حاضر بودم مسیرم طولانی تر شود و از جاده بروم.بعداز مدتی دلم تنگشان شد و خودم را راضی کردم و باز از همان مسیر گذشتم و کنارشان رفتم فقط تنه بریده شده آنها بود و این صحنه چقدر آزارم می داد. وقتی خواستم از کنارشان بگذرم نهال کوچکی که در کنارشان بود با صدای بچگانه ای سلام و کرد و من با دیدنش آنقدر خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم.

فهمیدم زندگی همچنان جریان دارد وهمین بسیار آرامم کرد .وقتی داستان قطع شدن چهار برادرون را برایم تعریف کرد چشمانم غرق اشک بود .حتی رفتنشان هم با بزرگواری بود. صاحبشان در آن سال به خاطر سرما و یخ زدگی تمام محصولش را از دست رفته می دید و برای امرار معاشش چاره به جز فروختن چوب آنها نداشت.

2 دیدگاه در “چهار برادرون”

پاسخ دادن به فروزنده لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.